بعضی از پژوهندگان مدعی هستند که ما عصر مدرن را پشت سر نهاده و به دوران جدیدی موسوم به پست مدرن گام نهادهایم. مدرنیته (Modernity) از کلمه لاتینی Modernus به معنای نو کردن برحسب معیار و قاعدهای خاص مشتق شده است. مدرنیته آن گونه که ماکس وبر و دیگر اندیشمندان معاصر گفتهاند به دورانی اطلاق میشود که با به پایان رسیدن و فروپاشی سدههای میانه و اندیشه مدرسی نمودار شد. از دیدگاه اقتصادی، مدرنیته با زوال فئودالیسم و ظهور فرهنگ بورژوایی پدیدار شد. بعضی چون مارشال برمن، مدرنیته را در تقابل با جوامع سنتی مورد بحث قرار میدهند و در زمره خصلتهای اساسی این پدیده نوظهور به تحرک، پویایی، تغییر، نوآوری و توسعه اشاره میکنند. گفتمان نظری مدرنیته از دوران دکارت آغاز شد و در عصر روشنگری به اوج خود رسید. در نگاه روشنگری، عقل و خرد زمینی خاستگاه هرگونه دگرگونی اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی قلمداد شد. بعضی مبدأ ظهور مدرنیته را رنسانس و برخی آن را با ظهور فلسفه روشنگری مقارن میشمارند. اکثریت پژوهندگان تاریخ، اندیشه دکارت را پایهگذار فلسفه مدرنیته و کانت را طراح عرصههای مستقل اندیشه، عمل و ابداع معرفی کردهاند. رهبران سیاسی مدرنیته، عقل را سرچشمه ترقی اجتماعی قلمداد کرده و مدعی شدند در سایه عقلانیت است که میتوان نظام اجتماعی عادلانه و برابری طلب را جانشین رژیمهای استبدادی متقدم کرد. همین باور بود که زمینه انقلاب های دموکراتیک فرانسه و امریکا را فراهم آورد. بعضی گفتهاند که جوهر مدرنیته را میتوان در اعلامیه استقلال امریکا و نیز اعلامیه حقوق بشر فرانسه به وضوح ملاحظه کرد.
ادامه را در پی دی اف بخوانید
به ابزورد بپیوندید:
https://telegram.me/joinchat/Bev08jvSuFlZGzq0QAKCbQ
لادبن عزیزم
دیشب تازه در بستر خود افتاده بودم که کاغذ تو رسید. نوشته بودی که بهار است و باید خوشحال باشم با این خوشحالی سر وکار ندارم، اما به این که در این موسم پر از نشاط باید به قلب مصیبت زده ی خودمان و دیگران نگاه کنیم با هم به یک عقیده ایم! اما گذشته و طبیعت هم مرا در این موسم می سوزاند بدی وضع زندگانی هم به قدر خود صدمه می زند...
ای لادبن عزیزم!
هیچ چیز برای من این قدر قابل حسرت نیست و به آن حسد نمی برم که مردم کم هوش را ببینم این همه خوش اند و می خندند...!
کاش من هم مثل آنها می توانستم بهار را همیشه با نشاط ببینم! اما قلب من شبیه شعله ی آتشی است که هر قدر بیش تر مشغول می شوم بیشتر مرا می سوزاند آیا می توانم اشک وحسرت را از طبیعت مسلط خود گرفته در عوض به او خنده و شعف بدهم؟!
مردمان بی خبر به من تبریک گفته می گویند: "صد سال به این سال ها" دشمنی از این واضح تر؟!!
در صورتی که من هنوز برای یک لب متبسم می نالم. در این وقت عزیز ام که همه کس به تفرج می روند. همه جا صدای شادی است. همه جا جلوه های جوان های به سن من و دختر های قشنگ است من در این شهر به این گمنامی به نفس افتاده ام!
خیال می کنم آسمان می گرید!
گل ها به رنگ قلب من خونین شده اند بادها می نالند و بنفشه هم سر به زیر انداخته و مثل من محزون است
بهار کجا خوب است؟!
کجا موسم پر از نشاط است؟
آه لادبن گوش بده!!
بدبخت ها می سوزند، بیچاره ها زاری می کنند وقتی آسمان عشق و طبیعت هم مثل بچه ها گریه می کند، هرگز گردش زمین و موسم تبدیل یافته کسی را خوشحال نمی کند قلب است که ایجاد آن را می نماید!
من الان می خواهم گریه کنم می خواهم خسته شده بخوابم...
عزیزم! قشنگ ترین منظره های عالم مثل (عشق) صاف و متبسم است...
اما در عقبه ی خود همه اش اشک و حسرت پنهان دارد! بگذار بخوابم...
![]()
زندگی نامه
استاد محمد حسین شهریار در سال ۱۲۸۵ه.ش در تبریز به دنیا آمد.علوم
مقدماتی را در آن شهر فرا گرفت و تا سوم دبیرستان به تحصیل پرداخت و
ادبیات عرب را در مدرسه طالبیه تبریز آموخت و زبان فرانسه را از اساتید
همان شهر فرا گرفت. او سپس به تهران آمد و در
دارالفنون به تکمیل دوره متوسطه همت گماشت .سپس به تحصیل در رشته طب
پرداخت اما پس از دو یا پنج سال رشته طب را رها کرد و نتوانست آنرا به
پایان برساند . سپس به استخدام دولت درآمد و در سال ۱۳۱۰ه.ش در اداره ثبت
اسناد تهران به کار پرداخت و پس از مدتی به نیشابور ماموریت یافت و سپس به
مشهد منتقل شد و مدت دو سال در این دو شهر به خدمت مشغول بود . آنگاه به
تهران بازگشت وبه خدمت شهرداری درآمد و یک سال هم به عنوان بازرس بهداری
مشغول به کارشد و از آن پس به بانک کشاورزی منتقل شد و در آنجا خدمت کرد و
مدتی از تهران به زادگاه خود مراجعت کرد و تا پایان عمر در آنجا زندگی کرد
و مدتی نیز در دانشکده ادبیات تبریزبه تدریس مشغول شد و در همان زمان
منظومه معروف و ترکی خود را با نام حیدربابا منتشر کرد که مورد استقبال کم
نظیر قرار گرفت . سرانجام در سال ۱۳۶۷به علت بیماری در تهران بدرود حیات
گفت و جنازه اش را به تبریز منتقل ساختند و در مقبرهٔ الشعرا آن شهر به
خاک سپردند.
ویژگی سخن استاد شهریار یکی از شعرای بزرگ و توانای معاصر به شمار می
رودکه اشعارش از لطف و شور وهیجان خاصی برخوردار است و به قول یکی از
بزرگان شهریار نه تنها افتخار ایران بلکه افتخار شرق است . استاد شهریار
از شعرایی است که پیرو سبک قدیم بود و در انواع مختلف شعری اشعار بسیار
زیبایی سروده است و با آنکه ایشان در دوران اوج نوگرایی شعر فارسی قرار
داشت اما هیچ وقت از خط سبک قدیم خارج نشد.
معرفی آثار نخستین اثر استاد شهریار مثنویی بود به نام روح پروانه که
موردتوجه شعرا و ادیبان و محافل ادبی قرار گرفت و هم چنین دارای دیوان
اشعاری است که شامل ۱۵هزار بیت از قصیده ،مثنوی ، قطعه است که در سه جلد
تاکنون به چاپ رسیده استو منظومه ترکی معروف حیدربابا
گزیده ای از اشعار
حالاچرا؟
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟
بی وفا حالا که من افتاده ام ازپا چرا ؟
نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا ؟
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا ؟
وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون من شیدا چرا ؟
آسمان چو مجمع مشتاقان پریشان می کنی
در شگفتم می نمی پاشد زهم دنیا چرا ؟
شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
راه مرگ است این یکی بی مونس و تنها چرا
نی محزون
امشب ای ماه به درد دل من تسکینی
آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی
کاهش جان تو من دارم و من می دانم
که تو از دوری خورشید چه ها می بینی
تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من
سر راحت ننهادی به سر بالینی
همه در چشمه مهتاب غم از دل شوئید
امشب ای مه تو هم ازطالع من غمگینی
من مگر طالع خود در تو توانم دیدن
که توام آینه بخت غبار آگینی
هرشب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک
تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی
باغبان خار ندامت به جگر میشکند
برو ای گل که سزاوار همان گلچینی
تو چنین خانه کن و دل شکن ای باد خزان
گر خود انصاف دهی مستحق نفرینی
نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید
که کند شکوه زهجران لب شیرینی
کی بر این کلبه طوفان زده سر خواهی داد
ای پرستو که پیام آور فروردینی
شهریارا اگر آیین محبت باشد
چه حیاتی و چه دنیایی بهشت آیینی
فصل گل
نو بهار آمد و چون عهد بتان تو به شکست
فصل گل دامن ساقی نتوان داد زدست
کاسه وکوزه تقوی که نمودند درست
دیدم آن کاسه به سنگ آمد و آن کوزه شکست
با از طرف چمن نغمه بلبل برخاست
عاشقان بی می و معشوق نخواهند نشست
سرخ گل خنده زد و ابر به کهسار گریست
لاله بگرفت قدح بلبل عاشق شد مست
نغمه ها داشتم از عشق تو چون تارو فلک
گوشمال آنقدرم داد که تا رشته گریست
خبرت هست که دیگر خبر از خویشم نیست ؟
خبرت نیست که آخر خبرا ز عشقم هست ؟
شهریارا دگر از بخت چه خواهی که برند
خوبرویان غزل نغز تو را دست به دست
همای رحمت
علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را
که به ماسوا فکندی همه سایهی هما را
دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم به خدا قسم خدا را
به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند
چو علی گرفته باشد سر چشمهی بقا را
مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را
برو ای گدای مسکین در خانهی علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را
بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من
چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا
بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب
که علم کند به عالم شهدای کربلا را
چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان
چو علی که میتواند که بسر برد وفا را
نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را
بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت
که ز کوی او غباری به من آر توتیا را
به امید آن که شاید برسد به خاک پایت
چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را
چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان
که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را
چه زنم چونای هردم ز نوای شوق او دم
که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را
«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنائی بنوازد و آشنا را»
ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا
شهریار
این نوشته را به معلم خوبم و رشتی با
شکوه آقای محمدعلی زنج تقدیم میکنم
بر شاخ بهار لانه ای دارم خشک
هنگام گل آشیانه ای دارم خشک
با اینهمه، کشت آرزویم سبز است
می رویم اگر چه دانه ای دارم خشک
شیون فومنی
آنان که کودکی و نوجوانی خود را در دهه ی چهل گذراندها ند امروز صحنه ها و وقایعی
را به خاطر میآورند که نسلهای بعدی حتی به خواب هم نمیتوانند ببینند. در تمام
دورانی که رضا شاه در حال ارائه ی خدمات شگرف(!) و آبادانی کشور بود و در بیست سال
اول حکومت محمدرضا شاه، جامعه ی روستایی
ایران که بخش اصلی بار اقتصاد کشور هم را بردوش داشت، مانند دوران مغول زندگی میکرد.
نه جاده ای وجود داشت نه بهداشتی، نه آموزشی. ما که در طارم زندگی میکردیم میوه و
تره بار مورد مصرف زنجان و بخشی از میوه و تره بار مصرفی قزوین، رشت و فومن را
فراهم می کردیم. به همان شکل و وسیله ای آنها را به مقصد و دست مصرفکننده میرساندیم
که در زمان حکومت ایلخانان، نیاکانمان میوه و تره بار مورد نیاز سلطانیه، پایتخت
مغولها را میرساندند. حمدالله مستوفی از کارگزاران حکومت مغولها که در نیمه ی
اول قرن هشتم کتاب ارجمندش نزهة القلوب را مینوشت در باره ی طارم سفلی و علیا
نوشته است:"طارمین ولایت گرمسیر است بر شمال سلطانیه بر یک روز راه و در او
ارتفاعات (محصولات زراعی) بسیار نیکو میباشد و اکثر میوه ی سلطانیه از آنجاست."
از آن جهت به نزهةالقلوب استناد کردم که نگویند خیر. چنین نبوده است.
در آغاز دهه ی چهل وضع کشاورزی و روستاهای ایران به قدری اسفبار و هولناک بود که اصلاح
در ساختار زندگی روستایی و نظام ارباب و رعیتی توصیه ی مصرانه ی آمریکاییها به
حکومت ایران بود. در واقع رضا شاه که در کمتر از بیست سال حکومتش به بزرگترین مالک
کشور تبدیل شده و پایگاه اجتماعی سلطنت هم طبقه ی فئودال یا خان بود قادر نبود
تغییری در نظام زندگی روستایی و روابط ارباب و رعیت ایجاد کند. بعد از او هم خانها
بودند که از سلطنت حمایت میکردند و پایگاه اجتماعی حکومت محمدرضاخان بودند. نگاهی
به خاستگاه نمایندگان مجلس و وزیران دولتهای ایران در دوران قبل از دهه ی پنجاه نشان میدهد که چرا
در بخش کشاورزی ایران هیچ اتفاقی نمیافتاد. حتی اصلاحات کوچکی که دولت مصدق در
این بخش ایجاد کرده بود نیز بعد از سرنگونی او کنار گذاشته شد. از این جهت آمریکاییها
به اصلاح نظام کشاورزی و ارباب و رعیتی
ایران اصرار داشتند و بخشی از کمکهایی را که در چهارچوب اصل چهار ترومن به ایران
میکردند، به همین بخش اختصاص داده بودند. چرا که نگران بودند اگر جنبش اعتراضیی
که در زیر پوست جامعه ی شهری ایران جریان داشت به تقاضاهای جامعه ی روستایی گره
بخورد و آنها را جذب نماید همه چیز از کنترل خارج شود. از این جهت در اواخر دهه ی
سی حتی احتمال تغییر نظام حکومتی ایران را مورد توجه و بررسی قرار دادند.
با روی کار آمدن جان اف کندی در واشنگتن حکومت شاه به شدت تحت فشار قرار گرفت تا
تغییراتی بنیادی در شیوه ی حکومت خود و زندگی ایرانیان ایجاد کند. بخصوص بعد از
هشدار معروف خروشچف به کندی که " به زودی ایران همچون سیبی گندیده به دامن اتحاد
شوروی خواهد افتاد." رفتار آمریکاییها تندتر شد. با اینکه پیش از آن هم بی توجه
به عدم تمایل شاه، علی امینی را به نخستوزیری برداشته بودند و در دولت او از طریق
حسن ارسنجانی در حال اجرای اصلاحات ارضی بودند. طنز ماجرا اینجاست که اصلاحات
ارضی در ایران از مطالبات انقلاب مشروطه بود که مورد توجه و پشتیبانی اقشار فقیر
روحانیون و روشنفکران انقلابی دخیل در آن قرار داشت ولی به وسیله ی خانهایی که در
رهبری آن حضور و دخالت داشتند کنار گذاشته شده بود و در دولت امینی توسط روشنفکری اجرا
میشد که از خانوادهای روحانی برخاسته بود که با انقلاب مشروطه به تهران مهاجرت
کرده بود. مآموریتی که شاه بعد از سفر به آمریکا و پذیرفتن تمام شرایط آمریکاییها
جهت اعمال اصلاحات در ایران، به عنوان نخستین و مهمترین اصل به اصطلاح انقلاب
سفیدش اعلام کرد و بزرگترین فئودال شرق کشور (اسدالله علم) را مامور اجرای آن کرد.
ما اینجا وارد ماجرای چگونگی بریدن یال و دم و اشکم شیر اصلاحات ارضی نخواهیم شد.
چیزی که برای این بحث ما جذاب است چگونگی زندگی روستایی ایرانی در نیمه ی اول دهه ی
چهل است.
اگر آموزش و بهداشت از شاخصه های اصلی توسعه باشند که هستند من دقیقا به خاطر دارم
که در منطقهی ما یعنی طارم - که به طور طبیعی همیشه نسبت به جاهای دیگر مرفهتر
بوده – نه نشانه ای از بهداشت بود نه آموزش. در طارم علیا تنها در چَوَرزَق که
مرکز بخش بود - بعد به آب بر منتقل شد.- مدرسه ی دولتی و مرکز بهداشت یا بهداریی
وجود داشت که معمولا بدون معلم و پزشکیار بود. چون پزشک در شهرها هم بسیار کمتر
از حد نیاز بود. در بیش از نود و پنج درصد روستاهای ایران چیزی به نام مستراح یا
به قول آنچه که سپاهیان دانش به ما یاد دادند دبلیو. سی. وجود نداشت. مدرسه که به
طور کلی افسانه بود. حمامی اگر وجود داشت حمام خزینه بود که خود قاتل بهداشت و
سلامت بود. تولیدات کشاورزی فقط با مال – در منطقه ی ما با قاطر و خر و شتر- به
بازار رسانده میشد. آب سالم حتی در شهرها کم بود. تا برسد به روستاها. سطح رفاه عمومی
در آن سوی اختراع خط قرار داشت.
در این تاریخ بیش از بیست سال از سلطنت محمدرضاشاه میگذشت. از اصلاحات ارضی بگذریم
وقتی سپاهیان دانش به روستاهای طارم آمدند مثل جاهای دیگر دو کار را به موازات هم
شروع کردند. کندن چاه و ساختن مستراح در خانه ها و ساختن مدرسه در ده. این آغاز
دگرگونی در جامعه ی روستایی بود. دگرگونیی که هزینها ش را بر دوش خود روستائیان
نهادند. در ساختن مدارس سپاه دانشی دولت هیچ دخالتی نمیکرد. هزینه ی ساخت و راه اندازی
مدارس به عهده ی روستائیان بود. همان طور که هزینه ی ساخت حمام و مرکز بهداشت چنین
بود. در ساحل جنوبی قزلاوزن در طارم حتی جاده ی ماشین رو را هم روستائیان با بیل
و کلنگ خود درست کردند سالها بعد بولدوزری آمد و جاهایی را که زور کلنگ روستایی
نرسیده بود تسطیح کرد.
در این سالها من کودک بودم و باید به مدرسه میرفتم. قبل از آمدن سپاه دانش به
چَوَرزَق پدرم همسر یک ژاندرم را به نام صفورا خانم استخدام کرده بود تا به من و
خواهرم و دو خالهام خواندن و نوشتن یاد بدهد، چندماهی از رفتن ما پیش صفورا خانم
نگذشته بود که اهالی ده با مردی به نام درویش غلامعلی که سوادی داشت و خط و ربطی،
قرار گذاشتند که مدرسه ی ده را راه بیندازد و پدرم و یکی دو نفر رفتند به زنجان و
با اداره ی فرهنگ (آموزش و پرورش) وارد مذاکره شدند که ساختمان مدرسه و معلم را اهالی
ده تامین کنند و آموزش و پرورش یا همان اداره ی فرهنگ کتاب و مُهر بدهد و اجازه
دهد در پایان سال برای بچه ها کارنامه صادر شود و آن کارنامه مهر مدرسه ی منوچهری
چورزق را داشته باشد. بدین ترتیب ما در منزلی که به عنوان مدرسه اجاره شده بود
شروع به خواندن کردیم. من کلاس اول و دوم را اینطور خواندم سوم را پیش سپاه دانش
خواندم از کلاس چهارم معلم رسمی فرستادند برای ما. که پسر عموی پدرم بودند و در
شهر زندگی میکردند. اصولا بخشی از فامیل ما در زنجان زندگی میکردند بخشی در
چورزق. در بارهی این پسر عموی پدرم اینجا حرفی نمیزنم که نقش او در زندگی من با
جمله و عبارت قابل بیان نیست. سال پنجم که رسیدم یک معلم دیگر هم فرستادند که شمالی
و اهل رشت بودند به نام محمدعلی زنج.
آقای محمدعلی زنج با معیارهای آن زمان و برای ما معلم برجسته ای بودند و تاثیر
پایداری در کیفیت یادگیری و شخصیت شاگردان خود به جا نهادند. من همیشه آرزو میکردم
که فرصتی پیش آید که بتوانم از میزان تاثیری که ایشان در ذهن و شخصیت من داشتند
چیزی بگویم و قدرشناسی فروتنانه ی خود را تقدیم حضورشان کنم. مدرسه ی ما با آمدن
ایشان از یک دبستان روستایی فراتر رفت و سطح آموزشی آن با مدارس شهری برابر
ایستاد. این را زمانی دریافتم که برای ادامه ی تحصیل به زنجان رفتم. برخی نکات
تربیتی که ایشان آن موقع به ما تذکر میدادند که چندان ربطی به حوزه ی کار معلم
نداشت هنوز هم به من کمک میکنند. به خاطر دارم که روزی برای ما در باره ی استفاده
از قاشق و چنگال و چگونگی جویدن عذا حرف زدند که بعدها دیدم چقدر مهم است و چه
تاثیری میگذارد بر قضاوت دیگران در باره ی شخص. به هر حال آقای زنج عزیز که
امیدوارم همچنان پایدار باشند معلم خوش تیپ و خوش زبانی بودند و فارسی را با لهجه ی
تقریبا نامحسوس رشتی حرف میزدند. ایشان از جملهی اصلیترین مشوقان من برای ادامه ی
تحصیل بودند. اگر توصیه ها، تشویقها حتی پافشاریهای ایشان نبود شاید من و پدرم
دنبال این کار را نمیگرفتیم. در همان زمان که آقای زنج معلم ما بودند در روستای
جزلا که در چند کیلومتری چورزق قرار دارد سپاهدانشی خدمت میکرد به نام آقای فخری
نژاد که قیافه ی با مزه ای داشت. کوتاهتر از آقای زنج بود و پُرتر. همیشه دستهای
از موهایش روی پیشانیاش رها بود در حالی که بقیه را به عقب سر فرستاده بود. معمولا
عصرها میآمدند پیش آقای زنج و طرز صحبت کردن و زبان آنها برای ما که ترک بودیم و
فارسی را از روی کتابها یاد گرفته بودیم و با ادای کامل کلمات و کند حرف میزدیم
خیلی جالب بود. آنها حرف نمیزدند مثل دو تا پرنده با سرعت برق و باد جیک جیک میکردند.
من همیشه تعجب کردهام که هموطنان شمالی چطور حرف همدیگر را میفهمند! ذهن تنبل من
که قادر نیست حروف در هم فرو رفته ی آنان را آنالیز کرده به وضوح بفهمد واقعا چه
میگویند.
آقای فخری نژاد میآمدند پیش آقای زنج و گاهی هم با ما فوتبال بازی میکردند. با
این که همیشه قبل از بازی در بارهی چگونه دریبل کردن یا شوت کردن یا دفاع درست و...
برای ما حرف میزدند همیشه هم میباختند. آقای زنج کلک میزد به ایشان. مرا میگذاشت
جلوی ایشان. من خیلی کوچولو و فضول بودم. فرو میرفتم توی دست و پای ایشان و او هم
برای این که مرا لگد نکند کوتاه میآمد و تیم ما گل میزد آن وقت عصبانی میشد و
به گیلکی چند فصل نخراشیده میگفت به آقای زنج و او از خنده غش میکرد.
آن موقع وجود معلم برای روستایی یک نعمت بود. شاید هنوز در ناخودآگاه روستایی
ایرانی چیزی از خاطرات شبکه ی مدارس و مکتبخانه های دورههای شکوفایی تمدن ایرانی
باقی بود. برای همین روستاییان به معلمها بسیار ارج میگذاشتند و بهترین داشته هایشان
را با معلم فرزندشان شریک میشدند. در آن سالها لبنیات بخصوص شیر و ماست نعمتی
بهاره بود. در روستای ایرانی با تمام شدن شیر بُزها دیگر شیری نبود، در نتیجه
ماستی هم نبود چون طرفهای ما نمیدانم چرا گاو شیرده خیلی کم بود و از این نظر
کسانی که گاو داشتند تنها کسانی بودند که زمستان شیر و ماست داشتند و اینها سهمی
از این شیر و ماست را برای معلم ده اختصاص میدادند.
ما که در طارم زندگی میکردیم از خود رشتیها بیشتر در تیررس رادیو گیلان یا رشت
قرار داشتیم.- زنجان هنوز رادیو نداشت- در نتیجه همیشه به برنامه های رادیو رشت
گوش میکردیم و یکی از برنامه های محبوب آن در خانه ی ما برنامهای بود که ظهرها بعد
از اذان و نوافل آن، پخش میشد که اختصاص به شعر و موسیقی گیلکی داشت. ما که از
شعر گیلکی چیزی نمیفهمیدیم ولی موسیقیاش را دوست داشتیم. الان فکر میکنم اولین
آوازی که یاد گرفتم " خدایا دختر رشتی قشنگه...." بود که با تعجب از
پدرم پرسیدم مگه دختر رشتی چه شکلیه؟ و او توصیفی کرد از قد و رنگ و چشم و ابروی
دختران رشتی که بعدها فهمیدم هیچ ربطی نداشته به دختران هیچ شهری. پدرم بهشتی را
که میخواست توصیف کرده بود.
آن روز ظهر که از مدرسه آمدم مادرگفت: یک کاسه ماست گذاشته ام، ببر برای معلمت.
کاسه را برداشتم و رفتم خانه ی آقای زنج. انگار همین الان دارم میبینمش. چمباتمه
زده بود کنار چراغ والور داشت کوکو سیب زمینی درست میکرد. رادیو روشن بود و داشت
همان برنامه شعر و موسیقی گیلکی را پخش میکرد. با اشاره به گوشه ای از اتاق گفت:
بذارش آنجا. در همین موقع رادیو گفت: شعری از میراحمد فخری نژاد پخش میکنیم و...
البته به گیلکی گفت و من تصادفا میراحمد فخرینژاد را به وضوح شنیدم .آقای زنج با
شوق رو به من گفتند گوش کن شعر آقای فخری نژاد را دارد میخواند. من ایستاده گوش
کردم ولی جز یک گیلک، کی میفهمد که یک شاعر گیلک چه گفته؟ البته آقای زنج توضیح
دادند که شعر در باره ی عشق شاعر به دختر عمویش یا دایی اش است به هرحال شعری
عاشقانه بود و ربطی به من نداشت ولی چون پدر خودم گاهی شعر میگفت و در فضای خانه ی
ما شعر فارسی همیشه جریان داشت به نظرم آقای فخری نژاد خیلی مهم و بزرگ آمدند. بعد
از آن موقع فوتبال دیگر آنقدر بهش نزدیک نمیشدم که از ترس لگد کردن من از خیر توپ
بگذرد در نتیجه بعد از آن به ندرت ممکن بود به آقای زنج ببازد.
از آن روز همیشه منتظر میشدم که شعری از ایشان پخش شود از رادیو رشت که تقریبا
همیشه هم به مراد میرسیدم. بزرگتر که شدم در سالهای 56 و 57 در مطبوعات شعرها و
مصاحبه های ایشان را با شوق خواندم گویی تکه ای از کودکی ام را در شعر و حرف او
جستجو میکردم بعدتر کتابهایشان را با شوق خواندم. امروز نمیخواهم در باره ی شعر
او اظهار نظر کنم. دلم میخواهد همچنان شیون فومنی را میراحمد فخری نژاد و سپاه دانش
تپل جزلا ببینم و خودم را پسربچه ی روستایی سربه هوایی که....