نام کتاب:بلاغت تصویر
نام معرف:فریبا نادری معرفی: دکتر محمود فتوحی نویسنده کتاب ،کوشیده است فن تصویر گری در سبک های شعری،طرح وتفاوت مبانی واصول آن ها آشکار شود. برای کسب این هدف،بحث بر مدار سبک های شعری فارسی ومطابقه ی آن ها با مکتب های اروپایی می گردد.در هر بخش پس از بحث در باره ی مبانی وسبک شعری از ماهیت تصویر آن سبک ،کارکرد تصویر ،مبانی معرفتی آن ونیز جایگاه آن در بافت شعر سخن گفته می شود. در خلال مباحث کتاب به روشنی در می یابیم که مبانی معرفتی وزیبایی شناسی تصویر در هر سبک از اساس با دیگر سبک ها متفاوت است. مراد از مبانی معرفتی،فلسفه هستی شناختی وشیوه نگرش به جهان و اشیاء وروش تحلیل است.ناشر،انتشارات سخن می باشد
... هنر ِنگارش،همبسته ی تنها شیوه ی حکومتی ست که درآن،نگارش معنایی دارد، و دموکراسی اجتماعی ست . چون یکی به خطر افتد،دیگری نیز درمعرض خطراست .همینقدر کافی نیست که باقلم از آنها دفاع کنند.روزی می آید که قلم مجبور به توقف می شود،و آنگاه باید نویسنده اسلحه برگیرد. بدینگونه ،از هرراهی که به اینجا آمده باشید،و مبلّغ هر مرام و عقیده ای که باشید، ادبیات شمارا به میدان نبرد می افکند.نوشتن به نوعی خواستن ِ آزادی ست. اگر دست به کار آن بشوید، چه بخواهید،چه نخواهید،درگیر و متعهدید. از "ادبیات چیست؟" ص 140 ژان پل سارتر ترجمه ی (ابوالحسن نجفی-مصطفارحیمی)
.... در این زمانه ی بی رحم به روزگاری که اسباب شکنجه دم دست همه ی احمق ها و همه ی دیکتاتورها و همه ی آدم های اماکن مذهبی ست ، همه مثل هم اند ، و همه مثل هم بر آنند تا بدعت گذاران را به راه بیاورند .... روانه ی زندان هامان می کنند خرد خرد می کشندمان چرا که ما نشانه هایی هستیم که خواب هایشان را بر می آشوبیم .... وقتی خبر مرگ آن هیولا خبر مرگ آن جانور خونخوار رسید همه خندان خندان پای می کوبیم .. ازکیل مپاهله له ترجمه : ع. الف. بهرامی. سطرهایی از یک شعر بلند.
شعر ،
لخته لخته ی خون شاعر است؛ تراشه های استخوان و اشک رگ های بریده ی اوست؛ شهوت انگیخته ی طنابی ست که در انتظار نفر بعدی، در میدان شهر تکان می خورد؛ چکاندن ماشه است به انجام حکمی-یقینی است که تردیدی را فتح می کند.-
شعر ، شعاع نوری است که از روزنی به سلول یک زندانی می تابد؛ گاه دستانت را تکان می دهد تا جرینگ جرینگ زنجیری که تو را به بردگی برده است بهتر بشنوی.
شعر خوب نفس می کشد، خون دارد، لمس می کند، می شنود؛ با "بندک" واکس می زند،با " لیلا " قالی می بافد، با "حیدر " تبر می زند...
شعر خوب شلاق می زند نه این که عسس بگیر باشد و به دامن رکاکی های چاله میدانی پناه برد که شاعر داروغه ای نیست که قداره و ششلول ببندد.
شعر خوب بر سنگفرش خیابان، گرسنه می خوابد؛ امید می بخشد و مانند مردان آزادی شهید می میرد.
محمد رضا حسینی مود
مجموعه جدید غزل های فردوس اعظم، شاعر غزل سرای جوان تاجیک در انتشارات "اتاق آبی" شهر تهران با شمارگان 1000 نسخه منتشر شد.
این کتاب که با تلاش های آقای فرهاد آرایی منتشر شده است، بیش از 60 غزل جدید شاعر تاجیک را در بر می گیرد و با آرایش نفیس به طبع رسیده است. آقای شاهین سپنتا، ادیب فرهیخته ایرانی به کتاب مذکور پیشگفتار نوشته و در آن به برخی ویژگی ها و تازه کاری های فردوس اعظم اشاره نموده است. همچنانکه از عنوان کتاب برمی آید، فردوس از علاقمندان و دلباختگان آیینه، نماد بی ریایی و پاکیزگی است و تلاش نموده است در آیینه تمام نمای افکار شاعرانه اش برداشت های خویش را از آدم و عالم ارائه نماید. و با این ذهنیت به انسان و جهان اطراف می نگرد و یافته های ناب خویش را در طبق اخلاص می گذارد. در حقیقت شعر او آیینه اندیشه و تفکر او است که با جلوه های رنگین همانند صدگیس آسمان چهره نمایی می کند. فردوس اعظم تا کنون با دو کتاب اشعار "ابرهای آبی" و "یک بغل غزل" در میان خوانندگان فارسی زبان به عنوان شاعر غزل سرا معرفی شده است. قرار است کتاب مذکور در دایره های ادبی ایران رونمایی و به بسیاری از مراکز فرهنگی به طور رایگان عرضه شود. گفتنی است فردوس در خانواده آقای اعظم خجسته، از شاعران خوش بیان تاجیک در سال 1984 به دنیا آمده است. فارغ التحصیل دانشکده زبان های خارجی دانشگاه خجند با تخصص زبان انگلیسی می باشد. اشعارش در تاجیکستان، ایران، افغانستان و دیگر کشورها منتشر شده است. غزلی میخوانیم از این مجموعه:
معشوقه های مستِ غزل! دلبری کنید
امشب برای من کمی افسونگری کنید
در من شکوه جاذبه عشق مرده است
ی صاحبان جاذبه عصیانگری کنید
قلبم شبیه کودک بیسرپناه شد
لطفا برای کودک من مادری کنید
دیگر نگاه گرم شما دلفریب نیست
دلبر نمیشوید اگر، دل بری کنید
چندیست آسمان دلم بی ستاره است
فکری برای آبی خاکستری کنید
من از زوال خاطرهها حرف میزنم
گاهی مرا به خاطره یادآوری کنید

دست تو
دست نرم تو
دست مهربان و گرم تو
دست سرد و تشنهی حرارت محبت مرا گرفته است
با تمام مهربانی پر از نوازشش
دست تشنهی نوازش مرا که غرق حسرت رفاقت است
با عطوفتی پر از صداقت و صفا گرفته است
دست خستهی مرا
دست خستگیزدای تو.
در کنار هم روانهایم
و به پیش میرویم
ما، من و تو، همرهان همدم همیشگی
غرق در صفا و صلح
و ملاطفت که نغمهاش نوای آشنای گامهای ماست
و صمیمت که پرتو همیشه راستگوی آن چراغ رهنمای ماست.
راستی، بگو
دستهای ما چگونه و کجا و کی پلی برای رد شدن از این شب سیاه و سرد میشوند؟
و چگونه و کجا و کی به شهر آفتاب تابناک بیغروب میرسیم؟
کی از این فضای بستهی پر از غبار یأس و دود ترس میرهیم؟
کی به هم بشارت طلوع صبح نودمیدهی امید میدهیم؟
دست تو
گرم و نرم
دست غرق خواهش مرا فشار میدهد
و مجاب میکند
با فشار دلنوار خود که منطقش رفاقت است
و صمیمیت
ذهن غرق پرسش مرا
و فشار عاشقانهاش که دلگشاست
پاسخ تمامی سوالهاست.