
بُغض! این بُغضی که تقدیر مرا سوزانده اًست
چشم هایت ، جُنب و جوشی در دلم توفانده أست
هر کسی ، دًم می زند بعد از تو از عشق کسی -
بی گمان ، یک قطره از متن نگاهت خوانده أست
رفته ای تا تشنگان را جُرعه ای آب آوری
این خبر را قاصدک ، دور زمین چرخانده أست
ای تمام آب ها جاری به قربانگاه تو
مادری ، شش ماهه اش را منتظر خوابانده أست
زود برگرد ای طنین گام هایت ، خون چکان
ماندنت آن سوی شطّ ، تاریخ را تارانده أست
آن یکی می گفت : دستت را به توفان داده ای
این یکی می گفت : دستت ، آن طرف ، جا مانده أست
من یکی باور ندارم دست هایت گُم شده
حتمن آن شخص ، این خبر را اشتباهی خوانده أست
هیچ می دانی هزار و أند سال أست این خبر..
مادری را از پی سر نیزه ای ، گریانده أست!?
یا ، برای آب و دانه چیدن از دستان تو
حسرت مرغابیان را در پی أت کوچانده است!?
با تمام این تفاسیر ، ابری أم ، بارانی أم
ابر های آسمانت تا چه حد ،ّ باران دٍه است..!!
هر که رفت ، از او فقط یک ردّ پایی ماند و بس
پس چرا از رفتن تو ، ردّ دستی مانده أست...!?
سوختم ، خاکسترم را جُرعه ای باران ببار
بُغض! این بُغضی که تقویم مرا پوشانده أست...
1) برخی قوافی اشبا شده اند
2) سال هاست در نقد نوشته ها و آثار و تألیفاتی که از من خوانده اید ، بشدت معتقدم باید مضامین حقیقی ، شبه حقیقی ، اسطوره ای و شبه اسطوره ای کلاسیک با توجه به فضا ، حال و هوا و موقعیت زبانی و زیستی امروز ، به روز و آداپته گردد که هنر امروز برای تعالی و زنده ماندن و تکاپوی خود راهی جز امروزی کردن مفاهیم ریز و درشت دیروز ندارد که این مهم جز از طریق تلفیق هوشمندانه به دست نمی آید
3) در خصوص واقعه کربلا و نحوه ی بیان امروزی آن نیز ، تقریبا کار چندانی صورت نگرفته است و بنده با اصل نهضت آزادی خواهانه امام حسین در برابر بیداد و جور و بی عدالتی بشدت موافقم و از دل و جان ، عاشق و مرید سینه چاک این نهضت و سر دم دار آن هستم..
4) با بسیاری از حرف و حدیث ها و اشعار و ملودی های سخیف و بی محتوای امروزی که به اسم شبه مداحی ( مثلا ) در خصوص عاشورا و امام حسین خوانده و شنیده می شود ، به شدت مخالفم و سخت معتقدم اینگونه نوحه و روضه خوانی ها و اقدامات بی مایه و مبتذل ، توهین آشکاری ست به فهم و شعور انسان های شعورمند و خود حضرت حسین که در کل به ضرر این واقعه تاریخی تمام خواهد شد..
تاریخ سرایش: محرم سال 1392
از مجموعه غزل : غزل ، سالار می خواهد
#سالارعبدی
کانال رسمی سالارعبدی
https://telegram.me/abdiisalar

دو جمجمه ی خواب آلود
چشم گشوده اند به تماشای رهگذرانی ناشناس
برساخته در دیوار ی باستانی.
*
درکوچه ی اقاقیا و طاقدیس ها
زیتون کاران شعر لورکا می نوشند
دست دردست رقصندگان فلامنکو.
*
بر سنگفرش صبور
سُمضربه ی اسبها را می شمارند
کناردکان عتیقه فروشی
سپاهیان صلیبی
پوشیده در زره ای ازعلوفه ی خشکیده
و تن پوشی پلاستیکی.
*
گردشگرانی که نه بوی دریا را می شناسند
نه بادهای مدیترانه را می نوشند
مشتی شادی دردهان می اندازند.
*
کنارقلعه ای که هنوز ازدیواره هایش
نغمه ی عود درگوش درختان آویخته ،
سربازان عرب غنج می زنندومی نوشند شراب اسپانیارا
در آغوش می کشند اندام زنان کاتالان را
شکرمی کنند از نعمت های بهشتی
و می گذارند سوسمارهای حجاز آسوده بمانند..
*
باد می پراکند ترانه اش را
روی زیتون زار
صخره عکس می گیرد ازاندام های خیس
شانه خالی می کند قلعه ی سنگی
و کوچه های جیرونا
می مکند شهد گل های مریم را.
سایه می ریزد روزبرسنگفرش کوچه ی باریک
یهودیان و ترسایان
مسلمانان و بوداییان
بی خدایان و خداباوران
هیچیک بی پاسخ نمی گذرند از گذرگاهی صلح آمیز
چهارمردسنگی بر ستونی ایستاده اند
با تفنگ و لبخند
مباداعطراین همه عشق را دوباره بربایند
آنان که ازبرهوت خون و جنون می گذرند
شبیخون می زنند
و مرغان مگس خواراز ترس شان
بال و پر می خشکانند..
اسپانیا-کاتالونیا-جیرونا
جولای 2017
شرح عکس: تندیس یادبود مبارزان اسپانیایی که فرانسوی ها و انگلیسی ها را از کشورشان بیرون کردند(به نقل از راهنمای سفرمان به جیرونا)

من زبان سنگ را با لهجه هایش می شناسم
واقفم بر هر کنایه
من زبان جوی را با نغمه هایش می شناسم
واقفم بر استعاره
صد فسون اما زبان آدمی را
آه حتی یک دریغ از یک اشاره
ای بسا آدم که گوید صبح و منظورش شب است
شعبدهبازی آدم گوییا در این لب است
در حالت کلی انسان ها به دو دسته تقسیم می شوند:
عده ای که نگاه می کنند و درک می کنند.
عده ای که نگاه می کنند و از درک عاجزند.
شاید تعریف اول برای هنرمند درست تر باشد ولی باید از این موضوع آگاه باشیم که هنرمند علاوه برمنابع زمینی و ارتباط حسی و تعامل با آن ها به منبع دیگری از کمال و فهم متصل می باشد که موجب می شود یک هنرمند با سایر انسان ها متمایز شود. یک هنرمند خودخواه است، خودخواهی و غرور هنرمند را باید در آن لحظه که مشغول خلق یک اثر است در چشمهایش مشاهده نمود. یک هنرمند همیشه فقیر است، شاید او زندگی شاهانه ای داشته باشد اما او تشنه ی کمال، کشف و انتقال نشانه ها و معناهای آفرینش است. هنرمند یک مبارز انقلابی است، او روحیه تجدد خواه و ساختار شکن دارد و هدف او این است که با شکستن سنت ها و گاه ترمیم و پیوند آن ها به هم دریچه ای از شعور و آگاهی را به جامعه ی بشری بگشاید. برای هنرمند اصلا مهم نیست که اثری را که آفریده مورد پذیرش مردم است یا نه؟ و این به خاطر غرور و تعصب بیش از اندازه اش می باشد در عین حال که او خود را هیچ کس می داند. هنرمند شهرت و دوامش را از راه نفوذ در مردم دارد نه با تبلیغات توخالی و گذرا. مهم نیست هنرمند چه لباسی بپوشد بلکه وجود اوست که به لباس شخصیت و ارزش می دهد. هنرمند عشق است و تنها زیبایی را دوست ندارد بلکه او به زشتی ها هم عشق می ورزد چون او می خواهد واقعیت ها را نشان داده و با عشق خود آن ها را بپوشاند. هنرمند تحمل پذیرفتن حرفی از روی اجبار را ندارد و اگر کاری را به او تحمیل کنند افسرده می شود. او همیشه در اداره کردن زندگی خود دچار مشکل است و نیازمند حمایت دیگران. هنرمندان اندازههای متفاوتی دارند بعضی غول پیکرند و بعضی کوچکتر...
شاملو میگفت: هنرمندان را سلسله جبالی بدانید که بعضی قلههای آن از ابرها بیرونند، بالاترند؛ اما همواره باید یادمان باشد که هنرمندان وجودی معصومانه و کودکانه دارند. اگر همه اینها بود و بیش از اینها آنگاه ممکن است که او را بشناسیم….
در آخر برای اینکه هنرمند شوید باید حس دیوانگی درون خود را بیدار کنید تا بتوانید در مقابل عادت ها و رفتارهایی که شما را از انجام کارهای مخالف خواسته هایتان باز می دارد بایستید….
برای هنرمند شدن هیچوقت دیر نیست.
به قول لئوناردو بیکن : هر هنرمندی در ابتدا مبتدی بوده است.