سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

زخم کریه/محمد رضا راثی پور

گاهی تعدد و توالی حوادث و اخباراکثرا ناخوشایندی که هر روز می شنویم و می بینیم مجال اظهار نظر و واکنش مناسب را از ما می گیرد و آرزو می کنیم ای کاش در گوشه ای پرت و دور افتاده بودیم که حد اقل نمی دانستیم چه بلایی به سرمان می آید .این همه ناظر بر حوادث بودن اما قادر نبودن به اظهار نظر و واکنش مناسب خودش کمتر از یک شکنجه نیست.

تصور اینکه در قرن بیست و یکم و توسط حکومتی که داعیه مردمی بودن و ضد استکباری بودن دارد ،یک اقلیت به بهانه مذهبی متفاوت از دم تیغ گذرانده می شود و به صغیر و کبیر رحم نمی شود و بازخورد مناسبی در رسانه ها نمی یابد و سردمداران کشورهای به اصطلاح راقیه که داعیه بشر دوستی و آزادیخواهی شان گوش فلک را پر کرده واکنشی نمایشی  از سر رفع تکلیف نشان می دهند ناظر بر اینست که همان اساس و مبنای قانون جنگل حکم فرماست و حتی به پشتوانه پیشرفتهایی که در ساختن سلاحهای قتاله حادث شده میزان سبعیت و توحش صد چندان شده است .

طنز تلخ ما جرا از این قرارست که در این دهکده به اصطلاح جهانی که کماکان مناسبات ارباب – رعیتی پابرجاست اگر اعتراضی از طرف اربابان و ریش سفیدان  در باب رفتار و منش یکی از خودکامگان با رعیتهای بخت بر گشته عنوان می شود، یک جنگ زرگریست که  به مدد پاره ای معامعلات و بده بستانهای پشت پرده و امتیازهای خرد و کلان فروکش می کند و مشمول مرور زمان می شود وگرنه کیست که نداند چگونه می شود تراژدی انسانی سوریه و یمن و لیبی و .... اینقدر کش داد .

وقوع   تراژدی هاو فجایع انسانی آنچنان حالت استمرار و تداوم یافته که نسبت به آن حساسیت زدایی شده ست و این نشان می دهد که چقدر مصادر امور اخلاق و معنویات که همانا وظایفشان تقویت صفات حسنه و تضعیف ددمنشی و سبعیت بود در کار خود اهمال ورزیده اند.

 تصاویر قتل عام کودکان اقلیت مسلمان زخمی ست کریه بر چهره سیاست ورزان  منادی آزادی و کرامت انسان که از این مفاهیم و کلمات زیبا ابزاری برای نیل به مقاصد جاه طلبانه شان دارند، همانها که طلبکارانه برای توجیه سکوت خیانتبارشان رسانه ها را به اغراق و مبالغه متهم می کنند حال آنکه اغراق و مبالغه نفس وجودآنهاست که  لباس مبدل مبارزه برای آزادی را بر قامت حقیر و فرصت طلب خود پوشیده اند  .

 

قهوه قجری/محمد رضا طباطبایی:


برای کشتنِ دیوانه های لبخندت،

نشسته بر لب تو رنگ قهوه ی قجری!

از آن"حجاب رضا خانی ات"دلم خون است،

که فتنه میشوی از هر کجا که میگذری!


همیشه رد شدی از من به سادگی اما،

همیشه پشت سرِ رفتن تو جا ماندم...

نمیرسم به تویی که "غزالِ خاطره ای!

نمیرسم به تویی که "قطارِ در سفری!


دلم گرفته از این قصه های تکراری!

هزار و یک شبِ بعد از تو را نخوابیدم!

تمام خاطره های تو را قدم زده ام،

میان کوچه ی شب پرسه های در به دری! 


تو کیش و مات خودت هستی و نمیدانی،

که "کیش" من شده "مات" نگاه سرسری ات!

بهای دلخوشی ات را دوباره خواهم داد،

که باز هم بنشینی و از خودت ببری!


اگر چه هیزم تر باب میل آتش نیست،

مصممی که مرا در خودم بسوزانی!

به جان شعر من افتاده ای و می تازی،

تویی که شعله ی کبریت های بی خطری...




سراب/هومن گلهو




من کویر کور و کر ، درست!

دست‌کم تو 

                   ـــ دور یا دروغ

                      دیر یا دریغ ــــ  

                             آب باش! 

چشمه نیستی، سراب باش!


مفتخر/علی رضا قاضی مقدم



 


اهل عمل به منقل و وافور مفتخر

شنگول ها به حبّه ی انگور مفتخر


صف بسته اند بر در ِ کشتارگاه شهر

سلّاخ ها به تیزی ساتور، مفتخر


مردان عرصه ی ادب و عشق، سر به زیر

نا مردمان لال و کر و کور، مفتخر


آوردی ام به چنگ و خوشی آنچنان که بود...

...چنگیزخان به فتح نشابور مفتخر


تو با همان ستاره ی سر٘دوشی ات بناز

ما با همین ستاره ی کم نور، مفتخر


طفلم، ولی به پاکی گهواره، سر بلند

پیرم، ولی به پای لب گور، مفتخر


خالی ست دست و بال دلم پیش حضرتش

با این همه، به ران ملخ مور؛ مفتخر


شرمنده ام به قدر کفایت ز شعر خویش

باری ولی به غایت مقدور مفتخر


مانده ست روی گونه ی من ردّ ِ سیلی ات

پیراهنم به وصله ی ناجور مفتخر


از عافیت بریده و از عفو٘، نا امید

من شاعرم به شعر و شر و شور مفتخر


بانو/ محمد علی شاکری یکتا



( مرکب خوانی در شش گزاره ی شبانه و گندم )







1 )


بانوی سبز پوش کویری!!

با من بگوتنور خانگی ات ؟

و بوی تازه ی لبخندت؟

نان و ستاره درکف دستانت؟

و دسته دسته کبوتر 

زیر رواق روشن چشمانت؟

آن قرص نان و داغی لبهایت ؟


2 )


روی درِقدیمی هر خانه

شعری نوشته است

متنی به خط ثلث کلامت

کوفی کتیبه ای نبشته به پیشانی

شبنامه ای به شیوه ی نستعلیق

یا زرنگارنقطه ی پرگاری

چرخیده درمدارغمِ یاری

فرقی نمی کند

خط خوردگی همیشه عادت کاتب بود

در سال های سربی و زنگاری

یا برگ برگ دفتر شعرش را

در جویبار لحظه ی تنهایی

می شست و باز

 نوسروده ی غمباری.

3 )


سال وبا که مادرم از ترس ورپرید

ذهن کهیر بسته ی یک پهلوان پیر

فرمان تازه اش را 

با جوهر نمک نوشت

بر پهنه ی کویر.

حالا

این سرزمین

واگیر فصل های خسته ی غمبادی

زیرغبارمقابرنشسته است

با واژه های تاریک

با ذهن یخزده 

و آن تنور قدیمی چه بی دریغ

در خاکدان ذهن جماعت

مدفون شده ست ...

 

4 )


سرسبزی شبانه ی باغ انار را

رنگ سپیده های روشن ما را 

دزدان سالخورده ی پشمینه پوش دزدیدند

و با دلالت خاکستر و سیاه

اثبات مرگ را 

در کاسه ی گدایی مردم گذاشتند 

و نان خون آلود

و نان خون آلود.....


5 )


در کیف چرمی ام سندی مانده ست ،

از لحظه لحظه ی نازایی زنی

که دوست داشت

نوزادی ازفرشته وانسان بیاورد

و عشق را پیش از بلوغ دلهره ها 

لای کتاب مدرسه بگذارد

اما 

سال وبا هنوز

زیردرخت معجزه مردی نشسته است

به ساده لوحی قمری ها می خندد

 و فکر می کند

این زائران بدخو

در سرزمین نخوت و تاریکی

حق دارند 

بت های کهنه رابپرستند

و در بهشت 

کنار سفره ی رنگین وَهم بنشینند.

6 )


بانوی سبزپوش کویری !!

بامن بگو

تنور خانگی ات کو؟

این سرزمین

به رنگ روشن نانت 

عادت داشت

ازپنجه ای که خنده و گندم کاشت.

6 )


در باورم همیشه هیابانگی

چون شیهه ی گسسته ی رهواری

تازَنده درشب بارانی.

از کوچه های خاکی شهری دور

آمد کسی

وساقه ی گندم را

دستم نهاد وخیره نگاهم کرد

در سفره پیچ خاطره نانم داد

اما دوباره راهیِ راهم کرد

اما دوباره راهی راهم کرد

اما دوباره راهی راهم کرد.....


#محمدعلی_شاکری_یکتا