حرف های روزمره را تبدیل به سطرهای پلکانی می کنند و آن را شعر منثور یا شعر سپید می نامند!
.
.
.
.
.
در هر پدیدهی هنری که از نمطِ عالیِ خود باشد، بیگمان، حالتی پارادوکسی وجود دارد: عبور از محال، رفتن به سوی دست نایافتنیها، پذیرفتن و در عین حال نپذیرفتن.
در یک کلمه: آزادیِ مطلق، در کمالِ تقید!
یعنی همان (سهل و ممتنع)
قدما این اصطلاحِ (سهل و ممتنع) را با تأملِ بسیار و نبوغ خود شکل دادهاند و در هیچ زبان دیگری در حوزهی بوطیقا کلمهای که دقیقا برابر #سهل_و_ممتنع بتواند قرار بگیرد وجود ندارد.
تی اس الیوت میگوید:
«#شعر خوب شعریست که هر کس آن را بخواند بگوید من هم اگر میخواستم بگویم، همین را میگفتم، اما از عهدهی آن بر نمیآمدم»
در جوهرِ تمامِ شاهکارهای هنری، این پارادوکسِ دست یافتن به محال وجود دارد: اجتماعِ نقیضینِ «آزادی و تقید»
از یک سوی پذیرفتنِ اصول و لوازمِ ساخت و صورتها و آنچه «#فرم» را سامان میدهد، و از سوی دیگر، عبور در کمالِ آزادی.
هرچه موانع بیشتر باشد و عبور از این موانع آزادتر انجام شود، ما به جوهر هنر نزدیک تر خواهیم بود.
شعرِ #حافظ، بهترین نمونهی عبور از موانع است و رسیدن به آزادی.
شعرِ رشیدِ وطواط که سرشار از صنایعِ بدیعیست، عبور از موانع هست اما رسیدن به آزادی در آن وجود ندارد، فقط جان کندن برای سامان دادنِ صنایع بدیعیست. ساختنِ فرمهای مرده است. فرم هایی که عبور به سوی هیچگونه آزادی در آنها وجود ندارد.
از سوی دیگر، نقطهی مقابل رشید وطواط، «چیزها»ییست که در عصرِ ما، در روزنامهها به عنوانِ شعر یا شعر منثور یا #شعر_سپید، صفحات تمام مطبوعات را در نیم قرن اخیر پر کرده است: رسیدن به آزادی، آزادیئی که مثلِ خاکِ راه جلو پای هر متکلمی وجود دارد.
هر کس بتواند چند جمله فارسی بنویسد، بی هیچگونه عبور از مانع.
یعنی حرفهای روزمره را تبدیل به سطرهای پلکانی کردن و گفتن مثلا که:
من ابرها را تماشا میکنم
ابرها هم مرا تماشا میکنند
و اینگونه عباراتِ روزمره را شعر نامیدن.
راستی اگر اینها شعر است، پس چه چیزی شعر نیست؟
.
.
_____________
محمد رضا شفیعی کدکنی
رستاخیزِ کلمات
نشر سخن
صفحههای ۲۴۲ و۲۴۳
.
https://telegram.me/shafiei_kadkani

ستارهها را هر صبح دانه میکردم
مگر تو پردهدرِ بیبدیلِ شب باشی
و آسمان و زمین
یکسره
سریرِ تو باشد...
نمک به زخم که نه
به این پیالۀ موهومِ پُرستاره بپاش
مگر خیالِ گرفتارمان فغان گیرد
مگر حدیثِ من و تو
دوباره
جان گیرد.
تهران، ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۳

ای صبح صبح حوصله کن زود است!
شب تازه دارد از نفسِ شرق میوزد
شرم ستاره قلبِ فلق را
خون کرده است
بگذار شب دوباره شود، آری
بگذار
این شعر تازه را
از تنگنای قافیه برهانم
بگذار شب
سرشار از ستاره شود
باری...!
آنگه بیا
نورِ پلشت و پلیدت را
از چشمِ آفتاب
بر هر چه هست و نیست
قی کن
سرتاسر زمین و زمان را
تا بیکران
با پایِ آفتاب
طی کن.
خرداد1396

سوار نابلدی بود
ولی به راه افتاد
به بوی شهر حقیقت
و در سوادِ افقهای نیلگون گم شد.
شبی سرودش را
برای خیل نجیب ستارههایش خواند
واز شکوه کلام
درون حنجرهاش، دستههای گل رویید.
چه قامتی! که بلندای سرو پیش حضورش
به یک نهالکِ بی برگ و بار میمانست
کسی چه میدانست
که آن ستارهی خاکی
شبی به عالم بالا عروج خواهد کرد؟
و ما نداستیم _
کدام روز، از این روزهای بی تاریخ
به جاودانگی نام پر صلابت او
درون دفتر ایام ثبت خواهد شد؟
و ما نداستیم _
چگونه بال گشود از هوای تنگ قفس؟
سوار نابلدی بود
ولی به پیشانی
نشانههای غریبی ز صبح صادق داشت
و در نهایت راه
در آخرین منزل
به زین مرکب خورشید، شهسواری شد!
شعری از اقبال مظفری/ از مجموعهی "بر مدار شورش و شیدایی" / انتشارات زمانه/ سال 1372/ صفحهی 34
__________________________________________________________________