آن سان که دشتِ تشنه
زیرِ زخمه ی باران
پرشور می رقصد
در پرده می گویم:
بارانِ من باش و
مرا زخمی نوازش کن.

پیچیده بر تندیس زروان* همچو نیلوفر
صد سال تنهایی
صد سال خشم و خون و خاکستر
* زروان در نوشتههای پهلوی خدای زمان است، دانشمندان پیدایی این عقیده را به دورههای بسیار دور و پیش از زرتشت میرسانند.
#محمد_جلیل_مظفری
من خود از اوزان اشعار قدیم کیف می برم. برای ترنم در پیش خودم به اوزان کلاسیک قدیم شعر زیاد گفته ام. ولی به منظور احتیاج مردم و ایجاد هیجان و برانگیختن احساسات با طرز مکالمه طبیعی کوششی برای ایجاد این اوزان تازه کرده ام. این هم قسمتی از اقسام شعر است . پایه این اوزان همان بحور عروضی است، منتهی من می خواهم بحور عروضی بر ما تسلط نداشته باشند بلکه ما طبق حالات و عواطف متفاوت خود بر بحور عروضی مسلط باشیم .
#نیما_یوشیج
@digaranpoem
باد است و جاری تا کرانها دور
تو ماندهای با خاطراتِ یک دلِ لرزان...
(یک روحِ سرگردان)
او رفته با هر خواه و ناخواهَش
( پرهای بالشْ ابر را پیمانه میگیرند)
برخیز ازین رؤیای جانکاهَش...
(پایانْ دو سیلاب است)
بگذارش و بگذر
آغاز شو با قصهای دیگر...
![]()
روزی تلافی می کنم این کارهایت را
با بغض ، تزیین می کنم موج صدایت را
قلبم هزاران تکّه شد با خنجر کینت
بیرون بکش لطفا از این تقدیر ، پایت را
دیگر صمیمی بودنت را هم نمی خواهم
" تو " گفتن با طعنه ات را یا " شمایت " را
خوابیدنت را هم کنار خود نمی خواهم
لطفا از امشب پهن کن آن گوشه جایت را
در شهر ، دیگر با کسی دعوا نخواهم کرد
دیگر ندارد این دل وحشی ، هوایت را
حتی نمازی هم که می خوانی پُر از مکر است
بردار از این خانه ببر بیرون خدایت را
زیر لبت داری به من دشنام می گویی
بعد از نمازت ، گوش می کردم دعایت را
ترشیده ای در چشم من لطفا رعایت کن
دیگر ندارم طاقت ناز و ادایت را
بهداشتت را بعد از این کامل رعایت کن
زیر پتو پنهان نکن فنجان چایت را
تنها کفایت می کند یک شب بخیرت نیز
بس کن! نمی خواهم بخوانی قصه هایت را
هر شب تمام بستگانت شام اینجایند
کُشتی مرا ، تعطیل کن مهمانسرایت را
دیوانه ای مثل تو ، کم تر دیده ام بانو
بخشید قلب من عطایت بر لقایت را
من جای تو بودم سفر به طوس می کردم
شاید دهد آن ضامن آهو شفایت را
سالار عبدی