بگذار بگذارم ای دوست، برشانه هایت سرم را
بگذارغمگین ببارم، دل مویه ی آخرم را
بگذاربا تو بگویم، دردو غمی راکه بی تو
هم آسمانم گرفته، هم بسته بال وپرم را
رفتی گرفتی نگاهت، ازمن، ازین بی گناهت
ساغربه ساغرشکستم، تابردی آن ساغرم را
هرگزندیدی شرارم، عشق دل شعله وارم
روزی بیاید که بینی، برباد خاکسترم را
شایدکه سهمم همین است، چون شمع بی تو بسوزم
عمری به راهت بدوزم، چشمان ناباورم را
گم کرده ام بی تو خودرا، همزادو هم نیم خودرا
دیگرکجا گو بیابم، آن نیمه ی دیگرم را
دیگرکجا گو بیابم، بی تو تمام وجودم
آن آرزوی دل خود، آن غنچه ی پرپرم را
بودو نمودم توبودی، شعرو سرودم توبودی
بعدازتو دیگرنخواهم، شعر ترم، دفترم را
عمریست که باریده به طور متوالی
خاکستری از ابر تو بر چشم اهالی
وضعیت مملکت ما شبیه فردی است که تا سینه در باتلاق و گل و لای فرو رفتهاست و رنگ و رویش لاغر و نحیف شدهاست.
حال در مواجهه با این فرد چند رویکرد میتوان داشت:
۱- تمام تلاش خود را به کار گرفت تا سر و گردن بیرون باقی مانده از باتلاق را هم به پایین هُل داده و نفس آن پیکر لاغر شده و نحیف را گرفت. (محافظهکاران افراطی و بنیادگرایان)
۲- کت و شلواری پوشید، عطر و کراوات زد و هر روز با انگشت این پیکر فرسوده در حال احتضار را به دیگران نشان داده و او را متلک باران کرد و از وضعیت او، برای خود سوژهٔ خنده و نمایش و «استندآپ کمدی» و «شیرین بازی» توییتری ساخت. (سلبریتی های مجازی)
۳- از وضعیت چنین فرد نَزاری سوءاستفاده کرد و -به مانند فیلم تکخال در حفره، بیلی وایلدر- به بهانهٔ تلاش برای نجات او سروصدا راه انداخت و از این طریق برای خود شهرت و ثروت و محبوبیت خرید و پنهانی برای نجات نیافتن و بیشتر در باتلاق فرو رفتن او تلاش کرد. (کاسبان اپوزسیون)
۴- خطر کرد و برای نجات دادن فرد نزارِ گیرکرده در باتلاق، خود را به درون باتلاق انداخت و در حد توانایی خود برای بیرون کشیدن او از این وضعیت تلاش کرد. (متعهدانه اجتماعی)
در این شرایط بیشک اگر غیرت و شرفی باشد در وجود آنی است که برای نجات این پیکر رنگ پریده به درون باتلاق پریدهاست. کسی که میداند سر تا پایش لجنی و کثیف خواهد شد، میداند که تهمت خواهد شنید، میداند که تیتر روزنامه و شبکهٔ مجازی و تلویزیونی نخواهد شد، میداند از چپ و راست توهین و متلک خواهد شنید، میداند به خوشخیالی متهم خواهد شد و... همه چیز را میداند، اما باز عرق میریزد، تلاش میکند، دست میساید، حرص و خون دل میخورد، دندانبهدندان میفشارد و تمام فشارهای روانی را تحمل میکند اما از کرده خود پشیمان نمی شود.
@Kharmagaas
بخود گفتم, دمادم لحظه در لحظه:
نگاهی باز باید ... سایبان خستگی های دلم باشد
وگوید با دلم سوگند گرم بودنی با عشق
نگاهی باز باید تیره گی های دلم را روشنی بخشد
و یکبار دگر از رویش سبز اهورائی بگوید باز
دلی باید توان و قدرتش باشد
که آتش را
بنام زندگی همواره روشن کرده
قلبم را بسوزاند
نه اما ازسر اندوه
که تنها از سر گرمای عشقی گرم وجاویدان!!!
نگاهی باز باید , سایبان خستگی های دلم باشد
و دیدم ناگهان من , دیدگانی گرم وسوزان را
و دل بستم تمام زندگی, بر او
و شبهایم چه گرم و وه چه نورانی
تمام آتش این زندگانی را به قلبم داد
کنون میسوزم از آن شعله هردم
به هر روز وشبی همواره پی در پی
ودل میگویدم :خود بوده ای آخر
که آتش را دمادم یاد میکردی
کنون بامن بسوز وباز هم در شعله آتش
به فریاد دلت فرمان بده :« ای دل»
بسوز و بازهم خاموش دنیا باشبسوز و بازهم اشک دل ودیده ز چشمانت بگیر و باز هم
با خود بگو هردم : زپا هرگز نمی افتمولی افسوس....
ولی افسوس
در این شعله ها دیگرتوانی نیست
رهایم کن مرا آخر که تا گریم بسوز عشق خود
همواره بی پروا
رهایم کن
که فریادی زنم از عمق این سینه
رهایم کن که من تنها فقط یک موج فریادم
فقط یک سینه پر اشکم
فقط یک قلب تنهایم
رهایم کن ...رهایم کن!!!!
قسمتی از شعر سهراب سپهری
زندگی رسم خوشایندی است.
زندگی بال و پری دارد با وسعت برگ،
پرشی دارد اندازه ی عشق.
زندگی چیزی نیست ، که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود.
زندگی جذبه دستی است که می چیند.
زندگی نوبر انجیر سیاه،در دهان گس تابستان است.
زندگی،بعد درخت است به چشم حشره.
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است.
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.
زندگی صوت قطاری ست که در خواب پلی می پیچد.
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست.
خبر رفتن موشک به فضا،
لمس تنهایی ماه،
فکر بوییدن گل در کره ای دیگر.
زندگی شستن یک بشقاب است.
زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است.
زندگی مجذور آینه است.
زندگی گل به توان ابدیت،
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما،
زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست
دیرست / هوشنگ ابتهاج
دیرست، گالیا!
در گوش من فسانۀ دلدادگی مخوان!
دیگر ز من ترانۀ شوریدگی مخواه!
دیرست، گالیا! بهره افتاد کاروان.
عشق من و تو؟ . . . آه
این هم حکایتیست.
اما، درین زمانه که درمانده هر کسی
از بهرِ نانِ شب،
دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست!
شاد و شکفته، در شبِ جشن تولدت
تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک،
امشب هزار دختر هم سال تو، ولی
خوابیدهاند گرسنه و لُخت، روی خاک.
زیباست رقص و ناز سر انگشتهای تو
بر پردههای ساز،
اما، هزار دختر بافنده این زمان
با چرک و خونِ زخم سر انگشتهایشان
جان میکنند در قفس تنگ کارگاه
از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن
پرتاب میکُنی تو بهدامانِ یک گدا!
وین فرش هفترنگ که پامال رقص تست
از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ.
در تار و پود هر خط و خالش: هزار رنج
در آب و رنگ هر گُل و برگش: هزار ننگ.
اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک
اینجا به باد رفته هزار آتش جوان
دست هزار کودک شیرین بیگناه
چشم هزار دختر بیمار ناتوان . . .
دیرست، گالیا!
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست.
هر چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان.
هنگامۀ رهایی لبها و دستهاست
عصیان زندگی است.
در روی من مخند!
شیرینی نگاه تو بر من حرامباد!
بر من حرامباد ازین پس شراب و عشق!
بر من حرامباد تپشهای قلبِ شاد!
یاران من به بند؛
در دخمههای تیره و نمناکِ باغشاه،
درعزلتِ تبآور تبعیدگاهِ خارک،
در هر کنار و گوشۀ این دوزخ سیاه.
زودست؛ گالیا!
در گوش من فساۀ دلدادگی مخوان!
اکنون ز من ترانۀ شوریدگی مخواه!
زودست، گالیا! نرسیدهست کاروان . . .
روزی که بازوان بلورین صبحدم
برداشت تیغ و پردۀ تاریک و شب شکافت،
روزی که آفتاب
از هر دریچه تافت،
روزی که گونه و لبِ یارانِ همنبرد
رنگِ نشاط و خندۀ گمگشته باز یافت،
من نیز باز خواهم گردید آنزمان
سوی ترانهها و غزلها و بوسهها،
سوی بهارهای دلانگیز گُلفشان،
سوی تو،
عشق من!
سحابی خاکستری / محمد مختاری
آغاز شد سحابی خاکستری
و ماه من هنوز
چشم مرا به روشنی آب می شناسد.
چتری گشوده داشته است این گذرگاه
که در هم
پیچیده است
و لا به لای خاطره ابریش ستاره و ماه
هر کس به سوی مردمکی می پناهد
کز پشت پرده هایی نخ نما فرا می خواند
همزاد چشم های توام
در بازتاب آشوب
که پس زده است
پشت دری های قدیمی را و نگران است.
آرامشی نمانده که بر راه شیری
بگشاید.
و روشنای بی تردیدت
از سرنوشتم اندوهگین می گردد
دنیا اگر به شیوۀ چشم تو بود
پهلو نمی گرفت بدین اضطراب.
یک شب ستاره
از پنجره گذشت و به گیسویمان
آویخت
و سال هاست
کاین در گشوده است به روی شهاب.
امشب شهاب از همه شب آشنا تر است
چل ساله بیقراری و
ماهی که پس زده است پشت دری ها را
تا بلرزد
در چلۀ پریشانی.
امشب دری میان دو دریا گشوده است
سیل شهاب می ریزد در اتاق
طغیان چشم بر می آید تا سحابی.
اکنون ستارگانی
که دست می گذارند بر پیشانی ام
و می هراسد پوست
در لرزش عرق.
چشمان ناگزیرم را بر می گیرم
از کفش های مرگ که آغشته است به خاکستر
و رد پایش را
تا چار راه سرگردان
دنبال می کنم.
زاده شدن دوباره به تعویق
افتاده است.
در پردۀ زمخت و چروکیده ای نهان مانده است
رؤیای آبی جنینی
که می تابد
از نازکای صوتی پلک.
پیشی گرفته است دوباره
این جفت بر جنین.
از پرده ها فرود می آید
ماه
وز شاخه های بید می آویزد
و لای سنگ و بوته و خاکستر
از باد
آرامش زمین را سراغ می گیرد.
شاید صدای گنجشکی
از شاخۀ سپیده نیاید.
شاید که بامداد
خو کرده است با خاموشی.
چشمان بسته ات را اما می شناسم
و زیر پلک هایت
بیداری من است که بی تابم می کند.
تا عمر در نگاه تو آسان شده است
از چشمم آستان گدازانی کرده ام
کآسوده از شدآمد خاکستر
بگشوده است بر لبۀ باد.