ای دوست چه اسبها که تازاندی
تا قله کوه ادعا راندی
بنگر که به روی چند مشفق خورد
زنجیر که دور دست چرخاندی
دشمن نه که دوستی پریشان بود
آن را که به شتم و نعره ترساندی
آن را که غمش به هیچ نگرفتی
آن را که دلش به هیچ نستاندی
میمردی اگر سکوت میکردی؟
میمردی اگر رجز نمیخواندی؟
میمردی اگر دو روز دیگر هم
در قید سلام و صلح میماندی
در قید رفاقتی که باغش را
بی هیچ خطا ز ریشه خشکاندی
کاش آن رگ غیرتت نمیجنبید
تا سلسلهای چنین نجنباندی
ای خیره برو که هیچ نپذیرم
اشکی که به غبطه اینک افشاندی
#سمانه_کهرباییان
@sohbateyar
صدای سکه نمیداد، قلک خودمان بود
کسی به سکسکه افتاد، کودک خودمان بود
نپرس از اینکه چرا خاک وصله بسته به دستش
سکوت کن که نگویی عروسک خودمان بود
نگو به تیره پروازکُش به تیر چرا بست
به تیر برق بگو بادبادک خودمان بود
چه اعتماد بدی داشتیم خرمنمان سوخت
بزرگ مزرعهدزدان مترسک خودمان بود
دو بار شعله به کوچ کبوتران وطن زد
خطا!؟ کدام خطا کار فندک خودمان بود
خبر دهید به سهراب مرگ قایقمان را
خبر دهید که جاشوی کوچک خودمان بود
من و تو، پیر و جوان، مرد و زن، بدون تفاوت
کسی که کشته شد و سوخت تک تک خودمان بود
#علی_فرزانه_موحد
@sohbateyar
از «استعاره»ی نیما سخن گفتیم. چرا؟ زیرا نیمایوشیج را نه به عنوان یک فرد بلکه به عنوان یک نماد میشناسیم: نمادِ ادبیات نو. شاید نقلِ یک لطیفه مسئله را روشنتر کند: معلم از دانشآموز میپرسد «میدانی اگر ادیسون چراغ برقی را اختراع نمیکرد چه میشد؟» دانشآموز پاسخ میدهد: «یک نفر دیگر آن را اختراع میکرد». مسئله شخصِ ادیسون یا نیما نیست. در واقع بحث این است که اگرچه بیشک در قرن سیزده شمسی کودکی نادره به نام علی در یوش زاده شد که با سالها مداومت و صبر و اندیشه بر سرنوشت شعر فارسی تأثیری قطعی گذاشت، اما بدیهی است که اگر علی اسفندیاری یا نیمایوشیجی هم وجود نمیداشت، تجدد شعر فارسی با تغییراتی کوچک یا بزرگ محقق میشد. آیا ممکن است جهانبینی مردم، ایدهی بنیادی مردم دربارهی حکومت، شیوهی انتشار و عرضهی شعر، پایگاه طبقاتی شاعران و بسیاری چیزهای دیگر تغییر کند، اما شعر فارسی برای تحول تنها منتظر تولد کودکی نابغه در یوش بماند؟ پس شاید بهتر است به جای اینکه بگویم «اگر نیمایوشیج به دنیا نیامده بود، چه اتفاقی میافتاد؟» بپرسیم «اگر مشروطه اتفاق نمیافتاد، شعر در ایران چه سرنوشتی پیدا میکرد؟» اگر بخواهیم به فهم درستی از تحول هنری برسیم ابتدا باید به این سوالات خوب فکر کنیم.
....
این کژآیینان پیشانی کبود
بخل ورزان پریشان تار و پود
اصلشان از شوره زار و زمهریر
نسلشان از بردگان سربه زیر
نامشان 'ننگ زبان مادری
عین ابلیسند ' در ناباوری
سرکشان کینه ورز ِ تند خو
از کرامت ها نبرده هیچ بو
آمدند و فتنه ها افروختند
تار و پود سرزمین را سوختند
کشتزاران بوی خاکستر گرفت
شعله ها بر جان خشک و تر گرفت
چهره ی خورشید ، خونین تر دمید
از تن هر شهر ، آتش برجهید
هر دریچه چون دهان اژدها
باز شد بر های و هوی کوچه ها
بی سبب جَستیم و وا جَستیم باز
ریسمان عقل بگسستیم باز
منکر هر شاد و هر شادی شدیم
در خیال نان و آزادی شدیم
هان!! چه می دیدیم آن شام تباه؟
چهره ی ابلیس بر رخسار ماه ؟
جمله ، روشنفکر و روحانی شدیم
در دل ظلمت چراغانی شدیم!!!
کور سوی فکرمان خاموش تر
جهل مان در جانمان پر جوش تر
اهتزاز پرچم سرخ و سیاه
پیشتاز راهمان گم کرده راه
دیو چهری بد نژاد و تند خو
از زمین و از زمان گردانده رو
پیشتاز و رهبر نابخردان
رهنمای خیل دیوان و ددان
جملگی از جهل گمراهش شدیم
چون خر دجّآل همراهش شدیم
رخت بر بستیم سوی آسمان
خواب خوش دیدیم در باغ جنان
از توهّم انقلابی ساختیم
خلق را در دوزخی انداختیم.
***
سروده ای قدیمی از دفتر مشق های شاعری
***
https://t.me/mayektashakeri
مقایسه وسعت واژگان گویندگان و نویسندگان لوازمی دارد که از جمله آنها وحدت زمان تالیف و موضوع و سبک و حتی حجم اثر است. اثر حماسی را نمیتوان با اثری تغزلی و آن را با حکمت و عرفان سنجید. همچنین دوره یا فاصله زمانی آنها مهم است، به مثال آثاری از قرن ششم را با قرن دهم. دیگر سبک آثار است. نظم مثل نثر نیست و اثر تالیفی همچون ضبط گفتار شفاهی. حجم و بلندی اثر هم مجال استفاده از واژگان متنوعتری را فراهم میکند که در اثر کوتاهتر ممکن نیست... خلاصه این نکات هست امّا با این همه میتوان تصویر و نموداری آورد و تفصیلش را گذاشت برای وقت و جای دیگر.
پیشتر آوردهام که وسعت واژگان مثنوی در ادب ما بینظیر است. علّت این گستردگی ویژه، متعدّد و چندسویه است. از جمله استفاده فراوان واژگان عربی شامل استشهادات به آیات و احادیث، دیگر مخزن غنی واژگان مولانا که جدای آنچه معمول اهل شعر و ادب عصر اوست از اصطلاحات عرفانی و فقهی و متکلّمانه مدرسی تا تعابیر و ترکیبات روزمره مردم و ابزار و آلات محترفه را هم دربرمیگیرد و در کنار اینها ترکیبسازیهای مولانا. مقایسه مثنوی با بوستان شاید مفید باشد که اندکی بزرگتر از دفتر اول مثنوی است و حدود ۷۵۰۰ واژه ناتکراری دارد و رقم متناظر در دفتر اول حدود ۹۰۰۰ است. کلّ مثنوی امّا در حدود ۳۴۳ هزار واژه است که در این میان تعداد واژگان ناتکراری آن بیش از ۲۸ هزار است که رقمی استثنایی است. در قیاسی مع الفارق! سنجش متن اصلی مثنوی با ترجمه نیکلسون هم جالب است. میبینیم که تعداد کل واژگان ترجمه بسیار بیشتر شده، تا حدی به دلیل ساختار زبان انگلیسی و خصوصا حضور حروف تعریف و اضافه، اما در کل تعداد واژگان ناتکراری آن بسیار کمتر از اصل اثر است.
وسعت کاربرد واژگان مولانا را در مقایسه زبان غزلیات او با حافظ و سعدی هم میتوان دید. حافظ و سعدی از این جهت بسیار نزدیک هستند. من در اینجا حجم متناظری از دیوان شمس را از آغاز کلیات با دیوان سعدی و حافظ مقایسه کردهام تا دامنهها نزدیک باشند و میبینیم که واژگان مولانا همچنان تنوع بیشتری دارد. در این نمودار به واقع فقط دیوان شمس است که، به دلیل مقایسه همحجم با غزلهای حافظ و سعدی، کامل شمارش نشده و در باقی موارد دامنه تحقیق تمامی اثر بوده است. دیوان حافظ شامل حدود ۶۳۰۰۰ واژه است که در این میان ۸۴۰۰ واژه ناتکراری است که نسبت آن به کلّ الفاظ، حدود سیزده و نیم درصد است. این نسبت در خصوص غزلیات سعدی، و در دامنه یکسان چنان که آوردم، همچنان پایدار میماند (با تفاوتی بسیار اندک در حدود دو دهم درصد). پس در آمار هم از سعدیه تا حافظیه راه بلندی نیست. امّا وقتی سراغ مولانا میرویم، چنان که توقّع داریم این نسبت بالا میرود. یعنی مولانا که به سادگی عناصر متفاوت و غیر ادبی را در شعر خود وارد میکند و چندان هم به سنّتهای شعری پابند نیست، واژگان بیشتری را به کار گرفته است و این نسبت اندکی بیشتر از شانزده درصد است. به واقع در دامنه بررسی یکسان، مولانا ۱۶۰۰ واژه غیر تکراری بیشتر به کار برده است و حوزهٔ واژگان شعری او حدود بیست درصد بیشتر از حافظ و سعدی است.
در نهایت، در سبک و زمان و موضوعی به کل متفاوت، میتوان سراغ کاخ شاهنامه رفت که تعداد واژگان آن نزدیک به پانصد و پنجاه هزار است، ساخته شده از هفده هزار خشت متفاوت.
به همین ختم کنیم که ما واژه میشمریم و «زمانه دم ما همی بشمرد».