سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

صبح / ولادیمیر مایاکوفسکی / بهمن زبر دست


بارشِ عبوس
نیم نگاهی انداخت
به تحقیر.
آن سوی می‌له‌ها –
با فکری روشن ـ
بستری از پر
و بر رویش
آرام آسوده
پاهای اختران نو دمنده.
اما همچنان که
چراغ‌های خیابان – تزار‌ها
با تاج‌هایی از گاز –
رو به مرگ می‌روند،
چشم را به درد می‌آورد
خرده نزاع‌های
روسپیان خیابانی.
لطیفه‌ای است
ترسناک و زننده.
خندۀ فروخورده –
برمی‌آید
از ردیف‌های کژ و مژ
گل‌های زرد سمی.
اما در پسِ
تمام ترس ویرانگر
و اغتشاش و پلیدی
در پایان، چشم لذت می‌برد؛
بندۀ صلیب‌ها
رنج‌کشان ـ آرام ـ بی‌تفاوت
تابوت روسپی‌خانه‌ها
با طلوع مشرق
به جامی شعله‌ور پرتاب شد.

۱۹۱۲

یادداشت مترجم:

شعر صبح، یکی از دوشعر نخستین ولادیمیر مایاکوفسکی شاعر نوگرا و فوتوریست روس که در سن بیست سالگی سروده، با نشان دادن آغازگاه شعری این شاعر نامدار و تأثیر تغییر شرایط اجتماعی میهنش بر زبان شعری او، اهمیت ویژه‌ای دارد. دربارهٔ دشواری ترجمهٔ شعر و غرابت شعرهای آغازین مایاکوفسکی، سخن بسیار گفته شده و به نظرم علت ترجمه نشدن این شعر به زبان فارسی هم، دست کم تا جایی که من باخبرم، شاید همین غرابت بوده. مایاکوفسکی گرچه چهار سالی پیش از سرودن این شعر هم به حزب سوسیال دمکرات روسیه پیوسته، بازداشت و پس از یازده ماه زندان، سه سالی هم تبعید شده بود، (۱) اما در شعرهای آغازینش زبانی بسیار نمادین و پیچیده دارد که با زبان سادهٔ شعرهای که پس از انقلاب ۱۹۱۷ برای ارتباط بیشتر با توده‌های کم سواد کارگر و دهقان سرود، تفاوت بسیار دارد. امروز گرچه دیگر باورهای سیاسی مایاکوفسکی رنگ و جلایش را از دست داده، اما هنوز هم این شاعر هوادارانی در میان هم میهنانش دارد که گاه با شمع یا دسته گلی بر مزارش که سنگ سرخ آن نمادی از پایان خونبارش است از او یاد می‌کنند.

تأثیر ولادیمیر مایاکوفسکی به مراتب از مرزهای روسیه فراتر رفت. با وجود دگر شدن بسیاری از نمادهای روسی و کمونیستی سابق در دوشنبه پایتخت جمهوری همزبان ما تاجیکستان، هنوز هم تآتر معروف این شهر به نام اوست. در کشور ما ایران هم دست کم از تأثیر شعرهای سپسین او بر شعرهای آغازین شاملو چنان سخن رفت که او در یادداشتی بر یکی از شعرهایش به طعنه از “تأثیرپذیری شدید از مایاکفسکی” که به او نسبت داده شده بود سخن گفت (۲) در حالی که ناظم حکمت شاعر نامدار کشور همسایهٔ ما ترکیه، آشکارا تأثیر مایاکوفسکی بر شعرهایش را می‌پذیرد. (۳)

در باب خود شعر تنها اشاره‌ای می‌کنم و مزاحم تخیل و برداشت خواننده نمی‌شوم. شاعر در وصفی از سپیده دم مسکوی سال‌های آغازین قرن بیستم، با چراغ های گازی خیابان‌ها، کلیساهای متعدد و روسپی خانه‌هایش، گویی نمادی از برآمدن انقلابی مخالف با سلطنت تزارها، کلیسای ارتدوکس و مناسبت اجتماعی که روسپی خانه‌ها هم یک از نمودهای آن است می‌بیند، گرچه صبحی هم که برآمد چنان تفاوت عظیمی با آرمانشهر زیبای اما خیالپردازانهٔ شاعر داشت، که سرانجام او نقطهٔ پایان زندگی و واپسین شعرش را با شلیک گلوله‌ای به جا گذاشت.

——

کاشیگر، مدیا: زندگی و کار ولادیمیر مایاکوفسکی، تهران، انتشارات چاپار، ۲۵۳۶، صص ۲۶-۲۴.
شاملو، احمد: هوای تازه، تهران، چاپ هشتم، انتشارات نگاه، ۱۳۷۲، صص ۳۴۶-۳۴۵.
حکمت، ناظم: تاریکی صبح، ترجمهٔ زرین تاج پناهی نیک، نشر دنیای نو، ۱۳۸۳، صص ۲۱-۱۹.
بهمن زبردست

Leave a Comment

آزادی / اکتاویو پاز / احمد شاملو


کسانی از سرزمین‌مان سخن به میان آوردند
من اما به سرزمینی تهی‌دست می‌اندیشیدم
به مردمانی از خاک و نور
به خیابانی و دیواری
و به انسانی خاموش -ایستاده در برابر دیوار-
و به آن سنگ‌ها می‌اندیشیدم که برهنه بر پای ایستاده‌اند
در آب رود
در سرزمین روشن و مرتفع آفتاب و نور.

به آن چیزهای از یاد رفته می‌اندیشیدم
که خاطره‌ام را زنده نگه می‌دارد،
به آن چیزهای بی‌ربط که هیچ‌کس‌شان فرا نمی‌خواند:
به خاطر آوردن رویاها، آن حضور نابهنگام
که زمان از ورای آن‌ها به ما می‌گوید
که ما را موجودیتی نیست
و زمان تنها چیزی است که باز می‌آفریند خاطره‌ها را
و در سر می پروراند رویاها را
سرزمینی در کار نیست به جز خاک و به جز تصویرهایش:
خاک و نوری که در زمان می‌زید.
قافیه‌یی که با هر واژه می‌آمیزد:
آزادی
که مرا به مرگ می‌خواند،
آزادی
که فرمانش بر روسبی‌خانه روا است و بر زنی افسونگر
با گلوی جذام گرفته.

آزادی من به من لبخند زد
همچون گردابی که در آن
جز تصویر خویش چیزی باز نتوان دید.
آزادی به بال‌ها می‌ماند
به نسیمی که در میان برگ‌ها می‌وزد
و بر گلی ساده آرام می‌گیرد
به خوابی می‌ماند که در آن
ما خود رویای خویشتنیم
به دندان فروبردن در میوه‌ی ممنوع می‌ماند آزادی
به گشودن دروازه‌ی قدیمی متروک و دست‌های زندانی.

آن سنگ به تکه نانی می‌ماند
آن کاغذ‌های سفید به مرغان دریایی
آن برگ‌ها به پرنده‌گان.
انگشتانت پرنده‌گان را ماند:
همه چیز به پرواز درمی‌آید!

تامل /محمد رضا راثی پور

 

برگشته تا ببیند

چیزی از آن درنگ بجا مانده

اوراق پاره پاره که با باد می رود

تردید های ملتهبش را

تبدیل می کند به یقینی همیشگی

 

محکم قدم گذارد

در کوچه های کاهی کاغذ

محکم قدم گذاشته تا شعر تازه ای

از رد پای خود بنگارد !

ابر / آرزو نوری

من ابر بودم
برای باریدن
تو از بی آبی دشتها می گفتی

من خورشید بودم
برای تابیدن
تو از سیاهی شبها می گفتی ...

من کنار تو بودم
تو مرا نمی دیدی

ثار / محمدابرغانی

ثار را چنانکه یاریم کند جناب حافظه

آن شریعتی که لومپنی برای خویش بود

در کلام واعظان شرع  حقنه کرد


این عبارت ثقیل

همچو نقل در فراخ گاله های مادحین پول پیشه پخش شد

تا رسید نوبت طلائی شکست انحصار علم


پرده ها که ریخت

رنگها که شسته شد به ضرب سیل

آنچه ماند قامتی کج و معوج است

فهم باطلیست

خون کجا مقدس است

خون توحش است و هرکه حرف خون زند

در ورای زرورق توحشی نهان کند