بردهست مگر که خواب
ماهی ها را
بیدار نمی شوند از آب
چرا؟#واران #نورباعی @js313
در آتشی که ریخت به بختم
وز بوی چوب در نم باران
گاهی بهارها که می آید
حس می کنم هنوز درختم
صبحی دگر به گرده نرمای آفتاب
لبخنده ای به روشنی مهر
یا پله پله فرارفتن
تا بام آن دو جشم درخشان
همان دو چشم درخشان بی بدیل
که رنگ می شناسد و
از راز درون واژه خبر دارد
می داند
معنای کوچه های قدیمی را
و نام مبهم هر محله که تا دیروز
میعاد گاه عاشقی تاک بود و چک چک انگور
از شاخه های ترد
من بارها
باذ تشنگی قدم زده ام
به شوق چیدن یک دانه از تبسم تابستان
در لابه لای خوشه انگورهای مست
اردیبهشت 1403