سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

آه / لیلا پور جسین



آه! از درون پر تلاطمم؛
گاه بهترین ترانه‌ام، سکوت
طعنه می‌زند به تار عنکبوت.
**
#لیلا_پورحسین
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌╭━═━⊰

ترک / فاطمه پور رضائی



آب پاکی روی دستم ریخت؛
هرچه گفتم دل ترک دارد،
ابر باران‌زا نمی‌بارد.
**...
#فاطمه_پوررضایی‌_مهرآبادی
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌╭━═━⊰

سبد /محمد ابرغانی


 از سبد پرسیدم

داخلت چیست بجز چند قلم له شده یا کال که بایست بیندازی دور

سبد گاله دهان سخره گرفت

وسع جیبم را


حق این گونه سبد نیست بجز زور لگد



نمونه های شعر دیروز برای تبرک


 به یاد وطنم / نیما یوشیج


ای ( فَراکش ) ! دو سال می گذرد

که من از روی دلکشت دورم

نیست با من دلم ز من پرسد

که چه سوی تو باز مهجورم.

 

من در این خانه های شهر، اسیر

همچو پرّنده در میان قفس

گوئیا دزدم از بسی تقصیر

شده ام درخورِ چنین محبس.

 

بدتر از دزد، می کنم باور

کرده ام هر گناهشان را فاش

چون پرنده به هر طرفْ خودسر

خوانده ام، خواندنم بُوَد پرخاش.

 

می هراسم ز هر چه دیوار است

چه کند با هراسِ خود شاعر؟

شاعری کاین چنین گرفتار است

باشد اندر گریستن ماهر.

 

ای همه هیچ، اِی فَراکشِ من!

دور ماندن ز روی تو، سخت است

دوری ات کاسته است ز آتشِ من

چیست این بخت، مرگ یا بخت است؟

 

می رسد چون نسیم های بهار

دامنت می شود سراسر گل

می کِشی سوی خود ز راهگذر

هر پرنده: چه زیک و چه بلبل.

 

کوهِ خرّم، فَراکش محبوب!

ملجأِ فکرهای تنهایی

که همی ایستد بسی محجوب

بر سَرت آسمانِ مینایی.

 

من که با فکرِ نازک و باریک

خلق را هر زمان بپیچانم

پس چرا کمترم ز بلبل و زیک،

غم فشرده است روی خندانم؟

 

کوه! با آن همه نعایم و جود

با چنان میهمانیِ عامی

نبَرَد پس چرا ز روی تو سود

شاعرِ بینوای ناکامی؟

 

سهمِ من، دور ماندن از آنجاست

بی نصیبی ز هر چه جانبخش است

وطنم را ببین که از چپ و راست

چه نهان پَرور و نهان بخش است.

 

باشد آنگونه ای که می خواهد

از صدای من و ز شکلم دور

گر چه هر دَم ز جانِ من کاهد

گنهش نیست، خود شدم مهجور.

 

وطنم را همیشه دارم دوست

با وجودِ تمامِ بی صبری.

نرسد سوش تا جهان بَدجوست

دستِ یک فتنه، پای یک شهری.

23 فروردین 1305



پاییزی / ضیاء موحد


پرهایهو

         به جایی پر می کشند

خیل پرندگان هراسان.

بر شاخه ها سپیده و شبنم

                                   نشسته است

و این صدا

باید صدای برگی باشد

بر پله های سنگی ایوان.

(ضیاء موحد)


پرنده / جواد طالعی


میان قهقهه و بغض

پرنده بال به دیواره قفس می کوبد.

او را

هزار هزاران شب

با آرزوی پرواز

و حسرت سپیده گذشته است.

اکنون‌که فوج‌ فوج پرستوها

به خانه بر می گردند،

دست تو می گشاید

درهای این قفس را؟

۸ اکتبر ۲۰۲۲، کلن

جواد طالعی

جواد طالعی / محمد رضا راثی پور

جواد طالعی یکی از شاعران ناکام  و بد اقبال دهه پنجاه شمسی بود که با رویکرد به شعر های شعار زده و خطابی مرحوم سعید سلطان پور و تا ثیرهای کمرنگی از مهدی اخوان ثالث سعی کرد در مجموعه شعر "  باد و ماهور های خاکستر " تا حدی خودی نشان بدهد اما شور بختانه ، دهه پنجاه دهه فریاد بود و گوشی پذیرای شنیدن نبود وقتی می توانست در کف خیابان نداشته های خود را با شعار و فریاد ، جار بزند و حد اقل این گونه با شکستهایش ارضا شود.ارضا شدنی که شبیه فر وکش کردن خشمی بود که از شکستن چیزی قیمتی بدست می آید و این رضایت آنی ، ندامتی طولانی در پی دارد .آنجا که شاعر در مصاحبه ای با نوعی کتمان می گوید : نه بابا شبهای شعر گوته نقشی در ایجاد انقلاب نداشتند.یعنی اینقدر خود را منزه بدانیم که اشتباهاتمان را نپذیریم .

البته جواد طالعی و خیل همتایانش انتقام ناکامی ها و شکستهای خود را با برهم زدن نظم و نظام قدیمی گرفتند اما خودشان هم از ترکشهای این انتقام کورشان مصون نماندند.

مشکل روشنفکران ما غرور و اعتماد به نفس و توهم همه چیز دانی در عین کم مایگی و بهره نداشتن از پشتوانه معنوی و تجربه و حافظه تاریخی بود که انتظار داشت با میان بر زدن و حرکت در مسیر خلاف ، یکشبه ره صد ساله برود و به سرمنزل موهوم  برسد.کسی نبود که در این مسابقه تظاهر به نادانی و جهالت فریادی بر آورد و این سیل ویرانگر را از عواقب تخریبهایش بر حذر دارد و این لکه سیاهیست که کارنامه روشنفکری در ایران را ملکوک و مخدوش کرده است.گوئی در کشور گل و بلبل ماست که بر عکس بلاد راقیه از زمین به آسمان می بارد و روشن فکر و انتلکتوئل جماعت طابق النعل بالنعل از عوام کالانعام بل هم اضل پیروی می کند!

بارها مجموعه باد و ماهورهای خاکستر را در بساطهای دستفروشی که گذشت زمان رنگ پریده و نم کشیده و افتاب خورده اش کرده بود دیده بودم و چند بار ورق زده بودم که زبان صریح و عاری از زیبائیش مرا از خرید آن منصرف کرده بود.زبانی که گلوله و سرخی خون را به کشف و شهود زیبائی ترجیح می دهد .انگار شب باید نباشد و محو شود و صبحی با آفتاب کور کننده همیشه بر قرار باشد تا انرژ ی های زائد و مخربی چون نویسنده باد و ماهورهای خاکستر را به تحلیل برد.این نگاه صفر یا صد و سیاه و سفید مرا به فیلمهای اروپای شرقی می برد که از شبکه دو و چهار به نام فیلم هنری پخش می شد و ذهن ما از دیدن فرمهای گوناگون آن اشباع شده بود

ایشان بعد از انقلاب جلای وطن کردند  و به روزنامه  نگاری روی آوردند  اما همین جلای وطن برای شاعر و نویسنده حکم مومیائی را دارد یعنی آنها را در همان حس و حال دهه پنجاه فیکس و فریز می کند.

باور نمی کنید به شعر   " به گربه های ایرانی  " نگاه کنید :


ملوس نازنین بزمخواه رزمجوی من!

سگ هار  ده ما  از تو می ترسد

ببین!

آن گوشه کز کرده است و می لرزد

تو را تا ریزش دیوار آخر

گربه خیز اندکی مانده است

در آغوش امید من‌ نفس نو کن

ملوس نازنین رزمجو

ای گربه زیبای ایرانی!