دیدنت شاید
ناسروده غزلی است
که به جادوی ِ هماوردی یک اوج حماسی، چون موج
دل به دریا زده است
داستانی است که از بستر بدویت ِانسان و زمین
از اساطیر به امروز جهان آمده است
وه چه پر طبل و طنین می¬خواند
چشم مشتاق مرا گام به گام.
بودنت اما آه...
روح دلواپس آن صخرۀ زخمی است که تن
سوده ِ ز آمد˚ شد موج
سر کشیده است به اوج
پیکر زخمی خود را در رؤیاهایش
به خنک˚ خیسی و موّاجی یک اقیانوس
می¬سپارد آرام.
مشهد 23/4/91
#محمد_جلیل_مظفری
https://telegram.me/mohammadjalilmozaffari
من سیب را
از شاخه چیدم و دادم به دست تو
آنگاه تو
حوّا شدی و عشق
داغ ابد به سینه آدم نشاند و من
پا˚سوزجاودانۀ این خاکدان شدم .
آنک...ولی شقاوت قابیل
زخمی نشاند بر دل هابیل و من هنوز
داغ گناه بر دل و تا موسم ابد
تنها نه پای˚ بستۀ زنجیری زمین
طغری نویسِ ِ مصطبه ی آسمان شدم.
تهران 22/11/90
محمد جلیل مظفری
https://telegram.me/mohammadjalilmozaffari
رد شدن از واحه های وزن
گم شدن در کوچه های یوش
آسمان را
بادو دست سربی و غمگین بغل کردن
راه را در سنگلاخ جاده های عاشقی هموار خواهد کرد
تا میان دردها
با مرکب واژه
روی اندوه غزلها گام بر داریم
من شبی پای پیاده
تا قنوت شاپرکها راه طی کردم
با دو کپسول خیال شمع
ماه هم تب داشت
ابرها گاهی
خیال ماه را
پاشویه میکردند
رو به یک آبشخور مصرع
صبح را در تنگ بی تابی یک ماهی قرمز
ناشتا کردم
ناگهان
از وزن افتادم
ما زنده ی دیر، مرده ی پیر
از پیله شکافتن هراسان
از "زنده به گور مرّگی" سیر...
#علی_عباسنژاد
ﺩﺭ ﻗﻬﻮﻩﺧﺎﻧﻪ
ﺷﺎﻋﺮﯼ ﭼﯿﺰﯼ ﻣﯽﻧﻮﺷﺖ ..
ﭘﯿﺮﺯﻧﯽ ﮔﻤﺎﻥ ﮐﺮﺩ
ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻧﺎﻣﻪ ﻣﯽﻧﻮﯾﺴﺪ ..
ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺟﻮﺍﻥ ﮔﻤﺎﻥ ﮐﺮﺩ
ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻟﺒﺮﺵ ﻣﯽﻧﻮﯾﺴﺪ ..
ﮐﻮﺩﮐﯽ ﮔﻤﺎﻥ ﮐﺮﺩ
ﻧﻘﺎﺷﯽ ﻣﯽﮐﻨﺪ ..
ﺗﺎﺟﺮﯼ ﮔﻤﺎﻥ ﮐﺮﺩ
ﻣﻌﺎﻣﻠﻪ ﺍﯼ ﺭﺍ ﺟﻮﺵ ﻣﯽﺩﻫﺪ ..
ﺟﻬﺎﻧﮕﺮﺩﯼ ﮔﻤﺎﻥ ﮐﺮﺩ
ﺑﺪﻫﯽﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﻣﯽﺷﻤﺎﺭﺩ ..
ﻭ ﻣﺄﻣﻮﺭ ِ ﻣﺨﻔﯽ
ﺁﻫﺴﺘﻪ
ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ِ ﺍﻭ ﮔﺎﻡ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ . . . .