سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

وصف / زیبا درودگر

یلدا رسیده پشت در خانه‌های شهر
امسال میوه در حد یوسف گران شده
دی گر گرفته‌است دلش دود می‌کند
زخم غمی چروک چشیده جوان شده

آجیل خط می‌خورد از سور خانه‌ها
جایش غمی عمیق سر سفره‌ها نشست
با‌با پر از خجالت بی انتها خزید
لای سکوت و مثل دل مادرم شکست

امشب چه قدر ثانیه‌ها ‌کند می‌‌دوند
یلدای سالهای پسین این قدر نبود
آجیل بود و خنده و مرغ و برنج و عشق
جان کندن پدر به خدا بی‌ثمر نبود

یاد انارهای ترک خورده هم بخیر
مثل پدر که سرخ شد از شرم پیش ما
لپهای سرخشان پر از رنگ عشق بود
نه مثل حال خسته و روح پریش ما

باران بیا که گونه‌ی نمناک مادرم
محتاج دست نم زده‌ات رفته تا حیاط
ما زنده می‌کنیم رسوم گذشته را
تاریخ ایلیایی من دور از بیات
1400/9/30
#زیبادرودگر
https://instagram.com/dobeit_kooche?utm_medium=copy_link

@zibadoroodgarKoochehaiepaiez

تصور / امید نقوی



تصور کن زمین از ننگ این نامردمان خالی‌ست
که می‌رقصیم و دیگر تخت ضحاک زمان خالی‌ست

تصور کن به پایان می‌رسد این دورِ باطل‌ها
که ایران کهن از بانگ فریاد و فغان خالی‌ست

تصور کن که با اهل جهان همواره در صلحیم
که از کابوس «دژمن» ، شهر رویاهایمان خالی‌ست

تصور کن که روزی سفره‌ای بی‌نان نخواهد بود
دل و دوش پدر از بار این رنج گران خالی‌ست

تصور کن رها هستیم از زنجیر این دژخیم
که زندان‌های دیوِ سفله از نسل جوان خالی‌ست

زنان و دختران، آوازخوانِ رویش و باران
[صدای سازِ کوکِ آسمان در هر کران خالی‌ست]

تصور کن بهاری می‌رسد بعد از زمستان و
دگر تقویم‌هامان از شبِ شومِ خزان خالی‌ست

به پایان می‌رسد اِشغال این خاکِ کهن، روزی...
ولی افسوس، از دریاچه‌، آذربایجان خالی‌ست

نشانی دیگر از «هامون» و «دِز» یا «گاوخونی» نیست
که از زاینده رودِ پر شکوهت، اصفهان خالی‌ست

هرآنچه نسل ما دید و کشید از این بلا کافی‌ست
برای خطّ پایان جای یک آتشفشان خالی‌ست
#امید_نقوی

دیماه ١۴٠٢
@omid_naghavi

غبار اضطراب / محمد رضا راثی پور


گاهی خلوت و گوشه دنج هم برایت ملال آور می شود .همان کنج عافیتی که سالها برای فراهم کردنش خود را به آب و آتش می زنی و در نهایت  در آن خلوت دلخواه که ملالی نیست ، در عین رهایی از مشغله  خاطر نوعی احساس ناتوانی به تو دست می دهد.می بینی تویی که  به تازیانه تصمیمی می توانستی گرد خمود را از  گرده ی توسن واژه ها برافشانی ، در دوراهه بی تصمیمی دست و دلت به کار نمی رود.

واژه ها به سراغت نمی آید.

کاغذهای سپید ت اول سیاه و بعد مچاله می شوند و سطل زیر میز تحریرت   اگر حال تو این نبود می توانست با کاغذ هایی که دارد  ظرفی  مناسب برای بلند پروازی هایت باشد.

دروغ می گویند که برای هر شاعر فرشته ایست که واژه ها را برایش هدیه می دهد.

تو همان پرومته ای اما در مقیاسی کوچکتر.

بشر را برای رنج و استرس آفریده اند و هیچگاه خاطرت از غبار اضطرابها و دلهره ها پاک نمی شود


سه تابوتِ فریب / احمد شاملو



سی کرور قاریِ موهوم، در رواقِ ملال!

تاریخِ تاریک
از فراسوی فراموشی
با دهانِ غبار استمدادِ معجزه می‌کند
که باکره‌ئی در مراسم هفت‌اش
عنینی هزار ساله به دنیا آورده است!

با نگاهِ ای شگفت
به چه می‌نگری؟
به چه می‌نگری از بامِ حیرت
با نگاهِ رنج‌ات؟
طومارِ بی‌انتهای مردگان را شماره مکن!
کنار ضریحِ آستانه‌ی قدسی
دی تکبیرگویان از پگاه
پیره‌کرکسی قناری می‌خوانَد!

گزارش رسمیِ روزنامه‌ی صبح است این:
به معجزه باور کن!



شعری منتشرنشده از احمد شاملو نوامبر ١٩٩۴، استکهلم


■ این شعر برای نخستین‌بار در استکهلم سوئد به سال ۱۹۹۴ خوانده شد. شعری که هیچ‌گاه در ایران اجازه‌ی انتشار نیافت. | منتشر شده در کانال رسمی احمد شاملو، شاعر ملی ایران
https://telegram.me/mohammadjalilmozaffari
@

ShamlouHouse ■ www.shamlou.org

کنایه / محمد علی شاکری یکتا



*
مردی نشسته گوشه ی دیواری
مردی که کوله پشتی خیسش را
پر کرده از ترانه ی توفان ها
متن کتیبه های کهن در دست
اوراق جادُوانه ی نو در پیش
بر پرده پرده مردمک چشمش
سوزاست وسوزش است و فرو رفتن
لب می زند کنایه زنان با خود
خوشدل به یاد نم نم باران ها :

دور است و دور شهر چراغ اندود
گسترده بر فلات شکیبایی
ابر است و ابر،
روشن و باران خیز.
پرپر زنان پرنده که می چرخد
همراه باد
بر کوچه سار،
صاعقه می تازد
با تازیانه ای همه آتش بیز
جغرافیای ذهن زمین ، گویا
تاریخ دودمان زمان خوانا
در فصل تازه ای که شب و روزش
بر شاخه ها جوانه چو جان بگرفت
ادارک  ،
زنده ماندن و رُستن ها
باران اگر به خاک تشنه فروبارید
احساس ،
دل به ریشه سپردن ها.
سُرنا زنان کنار خیابان ها
آهنگ چاوشانه خبر می داد
اینک دوباره جشن تباهی ها
در فتح هیچ و پوچ وهیابانگی
در بزم فاتحانه ی زشتی ها
رقص ست و شنگی است و سُرودانه
با قیل و قال و همهمه ی شادی
من پاره پاره می شوم از اندوه
در آسمان ابری آزادی!

14 اسفند94


سروده ای از دفتر چاپ نشده ی  " سرگردانی در آینه های شکسته"
اسفند 94