کبوتران خانگی
به سوی آفتاب رفته اند
سپیده دم.
و رنگ و روی تازه ی جهان
که خنده می کند به تیرگی.
پسِ غبار سالیان دور
هنوزهم
به چهره ی شکفته ی درختِ خانه آ ب می زنم.
هنوز یک ستاره روشن است
هنوز حس بودن و نبودن ازدل گیاه و سنگ
زبانه می کشد.
برای خاک خشک و کوزه ی سفال این کویر
از آسمان گمشده حریرابر
برای باغ های خاطره
درخت می خرم،
به یاد جویبار زندگی
دو پای خسته را
میان سردی سراب می زنم.
اگرنبود!
اگر دو چشم آفتابی ات نبود!
در اولین سفر به خویشتن
من عکس کهنه را
که از تمام رنگ های آسمان گرفته ام ،
به ذهن ساده ی تو قاب می زدم.
قم / یازدهم فروردین 1395
**
از دفتر«سرگردانی در آینه های شکسته» / نشر آسمون ریسمون/چاپ اول 1400
https://t.me/mayektashakeri
کتاب شاملویی که من می شناختم ، محصول یک دوره همراهی و آشنایی نویسنده شهیر محمد محمد علی با احمد شاملو شاعر فقید است که که در سال 1392 در تیراژ 1000 نسخه و با قطع رقعی به چاپ رسده است.
در خلاصه ای که در پشت جلد کتاب آمده نویسنده غرض و مقصود خود را چنین بیان می کند:
کسی نبود که حالا مثلا نه با یادداشتی یا حتی نقدی بر شعرهایش یا ذکر خاطراتی از او ، شیرازه اش را ببندیم و گفته باشیم ادای دین کرده ایم.او ایستاده بود بر قله رفیع شعر معاصر این مرز و بوم که نه من ، بل خیلی ها نتوانستند طی نیم قرن، جامه ای نه به اندازه های قد و قواره هفتاد و چند سالگی اش ، بل نه حتی متناسب با ایام جوانیش بدوزند
شاید بسیاری در ذهن خود این سوال را داشته باشند که فیلسوفان و نویسندگان چند هزار سال پیش و ادبیات کلاسیک چند سده پیش (نمایشنامه، شعر، رمان و داستان کوتاه) برای انسان قرن بیست و یکمی چه دستاوردی می تواند داشته باشد. شاید عدهای از خود بپرسند(کما اینکه مدام با این سوالات در جامعه و شبکههای مجازی مواجه میشویم) که سعدی و مولوی و شکسپیر و مولیر و دانته و بالزاک و داستایوفسکی و...، چه چیزی برای انسان امروزی دارند؟ یا سقراط و افلاطون و ارسطو و اوریپید و سوفوکل و آیسخولوس چه نسبتی با زندگی انسان امروزی دارند و یا کدام دغدغه از دغدغه های انسان امروزی را نمایندگی می کنند و اصلا آیا از چنین توانی برخوردارند؟
آنچه باید به آن توجه داشت این است که شاید کلاسیکها شاید پاسخی دمدستی و سرراست برای بحرانهای وجودی و زیست محیطی و سیاسی-اجتماعی انسان جدید قرن بیست و یکم نداشته باشند (چرا که آنها هم فرزندان زمان خویشند) اما همه آنها شیوه ای از بودن در جهان و چگونه نگریستن به جهان و مهمتر از آن، چگونگی و شیوه اندیشیدن را میآموزند. آنها به ما می آموزند و ما را وادار میکنند که به هر چیز بدیهی انگاشته شده ای تن ندهیم. آنها به ما یاد می دهند در مقابل هر چیزی علامت سوال قرار دهیم. آنها به ما یاد می دهند تا از زاویه ای دیگر به مسائل بنگریم. آنها دریچه و چشم انداز جدیدی از نحوه اندیشیدن را به رویمان باز می کنند.
ادبیات و فلسفه به ما یاد میدهند که از نگاه سادهانگارانه و خطی به مسائل دست برداریم و از قضاوتهای قطعی و آنی در مورد مسائل تاریخی و سیاسی و اجتماعی و فرهنگی گذر کنیم.
ادبیات و فلسفه به ما یاد میدهند که به انسان با دید عمیقتری بنگریم و نگاهی بر نیمه تاریک انسان و نیروهای شر پنهان شده در ناخودآگاه او داشته باشیم.
ادبیات و فلسفه به ما یاد میدهد که چگونه به یک درخت، به کوه و دریا، به یک قطعه موسیقی، به صحرا و دشت و طبیعت نظر بیافکنیم.
ادبیات و فلسفه به ما یاد میدهند که چگونه از ابتذال روزمره رهایی پیدا کرده و اسیر روزها و ساعتهای تکراری نشویم.
یک انسان اهل فکر و فلسفه، کم کم به انسانی تبدیل میشود، که از سخن گفتن و نگاه کردن و شنیدن و مکث کردن و سکوت و همه چیزش نشانهای از تامل و خردمندی را از خود نشان میدهد.
فلسفه و ادبیات به ما پرسشگری و تفکر را میآموزند. آنها چیزی را به ما می آموزند که می توان آن را بزرگترین بحران عصر رسانه و تکنولوژی قلمداد کرد و آن بحران تفکر و اندیشه است.
@kharmagaas
بر نقره مذاب صدایت
شعری بلند می تابد
آنسان که آفتاب
بر بام خانه های قدیمی
انگار شاخه جوان
جوانه جانش را
در جنگلی به وسعت گلدان نشانده
یا خط،سیر این همه پرنده زخمی
دلتای رودخانه و دریا را
گم کرده است
۷ / ۱/ ۱۴۰۳
