از ازل بذرِ زخم میکاری، تا ابد بارِ درد میچینی
ای وطن! ای اسیر پنجهٔ دیو! مبتلای کدام نفرینی!؟
شاخههایت یکی یکی خشکید، ریشههایت ز غُصّه پوسیدند
ای بلند آشیانهٔ ققنوس! از کلاغان دون چه میبینی!؟
ای همایون زمین، «هُمای»َت کو!؟ شادی و رونق و صفایت کو؟
کاش میمُردم و نمیدیدم، که به خاک سیاه بنشینی
که شغالان به خانه لانه کنند، خزهها هر طرف جوانه کنند
بشنوی در سراسر بر و بوم، هر زمان بانگ بوم غمگینی
ا#
بعدِ اسفندها بهاری نیست، پشت این کوهها سواری نیست
بارِ آوارِ این چهل ساله، میکند روی خانه سنگینی
ماتِ بازیّ روزگار شدیم، بیخبر ناگهان شکار شدیم
مانده در چنگ اژدهای دو سر، در لوای حکومت دینی
#امید_نقوی
بهمنماه ١۴٠٢
@omid_naghavi
اسفند و کفش های گلینش را
بر آستان در
تنها به زور قرص
باید قبول کرد
این عابر همیشه ملال انگیز
هر لنگه کفش روی هم افتاده اش
تاکید می کند که حضورش
قیلوله ای صغیر است
تجدید قدرتی که دوباره
از هیچ پر کند چمدانش را
با خود برد ملال گرانش را
اما از این حضور نصیب من
آشوب سهمگینیست
- آشوب خواستن نتوانستن -
بسیار پیش از این
گفتم مگر به نو شدن سال
من نیز نو شوم
اما دریغ و درد
آن شنبه های مبداء اصلاح
با عزم راسخی که مرا از ازل نبود
موکول شد به هفته دیگر
موکول شد به ماهی دیگر
و سال کهنه شد ....
باید به دادخواهی از این سالهای پوچ
سنگین ترین محاکمه ها را بپا کنم
دعوت کنم ملامتیان را
وارستگان سود و زیان را
جرثقیل خواسته هایم را
آماده کرده ام
باید برای عبرت این عزم سست خویش
از بین او و من
او را فدا کنم !
یک اسفند نود و شش
نوع بیان در اولین بند شعر نیازمند بازنگری است. شاعر برای انتخاب هر کلمه باید توجیهی شاعرانه داشته باشد. وقتی شاعر مصرع «تنها به زور قرص باید قبول کرد» را برای استفاده در این بخش از شعر خود برمیگزیند، پیش از تایید و نگاشتن آن بهتر است از خود بپرسد چرا «به زور قرص»؟ قرص در این جمله چه نقش هنری دارد؟ با کدام کلمات یا عبارات یا تصویر دیگری حضورش تایید و تقویت میشود؟ ربط آن با اسفند و کفشهای گلینش چیست؟ و نهایتا آیا این جمله پرداخت سالمی دارد؟: «اسفند و کفشهای گلینش را بر آستان در تنها به زور قرص باید قبول کرد»
در بند بعدی شعر، گذرا بودن اسفندماه که مفهومی
ذهنی است با تصویری زیبا، ملموس و عینی شده است، با این حال این سوال نیز
مطرح است که تصویر لنگههای کفش روی هم افتاده برساخته از کدام ویژگی
اسفند است و حضور دو لنگه کفش با کدام مولفۀ ویژۀ اسفندماه تناسب دارد. در
حالی که هر فصل همین گذرایی را دارد و عابر است. هرچند اسفندماه پایان یک
سال است و تفاوتش با ماههای دیگر همین میتواند باشد، با این حال انتظار
این است که «هر لنگه کفش» که در حال قیلوله است، یک مصداق عینی هم داشته
باشد که ارتباط ویژۀ آن با اسفندماه را نشان دهد، ارتباطی که فقط میان این
ماه با کفش وجود داشته باشد تا این تصویرسازی به نهایت تأثیرگذاری و خلاقیت
برسد. در غیر این صورت، این گونه تصویرپردازیها در برقراری رابطه با ذهن
مخاطب قدرت کمتری خواهند داشت. توقع این است که کفش این عابر (اسفند) که هر
لنگۀ روی هم افتادهش، بر قیلولۀ صغیرِ حضورش تاکید میکند، در جهان خارج
از ذهن شاعر، تصویر روشن و مألوفی نیز داشته باشد.
دربارۀ توصیف «شنبه»
نیز بهتر این است که وصفی آشناتر و بینیاز از توضیح به کار رود. ممکن است
برخی ندانند که مقصود از شنبههای مبدأ اصلاح چیست در حالی که در ذهن گروهی
دیگر، اصطلاح «از شنبه شروع کردن» مفهومی آشناست.
در سطرهای بعد،
«موکول شد به هفتۀ دیگر» اگر با یک تغییر کوچک مرور شود متوجه روان شدن وزن
و تغییر در شیوۀ ارائۀ سخن خواهیم شد: آیا این تکرار شعر را به مقصود و
منظور شاعر نزدیکتر نخواهد کرد؟:
موکول شد به هفتۀ دیگر
موکول شد به هفتۀ دیگر
و سال کهنه شد
در
مجموع شعر اول بیشتر به گزارشگری و سخنگویی نزدیک است و بیهیچ لایۀ
پوشانندۀ هنری، آنچه مقصود شاعر است به صراحت بیان میشود. جز یکی دو مورد
تصویرگری مشخصاتی از شعر در این متن حضور ندارد و اگر وزن نیمایی آن را حذف
کنیم، سخنی ساده و حرفی صریح خواهیم داشت. مقصود این است که لازم است سخن
بهترین جامههای شعر را بر تن کند تا موثر باشد و اگر حتی سخنی معمولی و
گزارشی صریح است، نیازمند برخورداری از یک یا چند ویژگی شعری است تا کلام
ساده به شعر بدل شود. نمونههای بسیاری در ادبیات داریم که سخنی ساده طرح
شده است اما در آن سخن، یک یا چند ویژگی شعر، برجسته و موثر حضور دارند:
شعر «دریچهها» از اخوان ثالث از این نوع است و بسیاری شعر از دیگر شاعران
بزرگ نیز.
شعر دوم:
او، آن همیشه منتظر صبح، مرده است
افسوس
قلبش نمیتپد
نبضش نمیزند
دیریست سرد و سنگ شده جسم خستهاش
بیدار کردنش دیگر
ناممکن است.
بیهوده است و بیثمر، ای همنوای من!
او را صدا نزن.
چشمان او به راه طلوع سپیدهدم
بیوقفه باز بود و کشید انتظار او
پیچید بر خودش
چون مار او
از بس که بود مضطرب و بیقرار او
اما، دریغ
بیهوده بود آنهمه امیدواریاش
و پوچ و بیثمر همهی بیقراریاش
از بس که صبر کرد
و خیره ماند
چشمان او به راه
شد زجرکش
از هوش رفت
مدهوش شد
از جای برنمیشود این بینوای من
او را صدا نزن.
نیما در نامهای به دوست عزیزش، حسامزاده، در ١١ بهمن ١٣١٠، از آستارا، نوشت:
"فرض یک قطره اشک در چشم من مثل فرض ستارهای در قلب سوزان زمین است."
(ستارهای در زمین- ص ١٠ )
ستارهها جای چندانی در آسمان شعر نیما ندارند. آنچه بیشتر جا دارد، ابر است و باد و باران، و پس از آنها ماه و گل مهتابش در شب، و کورهی خورشید و شعلهی آفتابش در روز.
به ندرت در شعرهای نیما یوشیج سخنی دربارهی ستاره وجود دارد. یکی از معدود نمونهها در شعر "وای بر من" است، آنجا که سروده:
یک ستاره از فساد خاک رسته
روشنایی کی دهد آیا
این شب تاریکدل را؟
تقی پورنامداریان در کتاب "خانهام ابریست" دربارهی این سطرها نوشته:
"آیا ممکن است ستارهای از فساد و جور و تباهی این خاک رسته، لحظهای در این شب بدرخشد و نور امیدی در دلها برانگیزد؟
این پرسشها را شاعر در کمال ناامیدی طرح میکند و پیش از آنکه پرسش باشد، انکار حاصل از ناامیدی محض است."
(ص ٣٠٩)
نمونهی دیگر شعر "لکهدار صبح" است، آنجا که نیما سروده:
چشم بودم بر رحیل صبح روشن
با نوای این سحرخوان، شادمان من نیز میخواندم به گلشن
در نهانی جای این وادی
بر پریدنهای رنگ این ستاره
بود هر وقتم نظاره.
تقی پورنامداریان دربارهی سه سطر آخر این بخش از شعر نیما، در همان کتاب، نوشته:
"در نهانی جای این وادی هر دم به آسمان نظاره میکند تا پریدن رنگ ستاره را که بشارت طلوع سپیدهدمان است، ببیند. "این ستاره" میتواند همچنین اشاره به زمین باشد که پریدنهای رنگ آن خبر از تغییر و تحول و آمدن روز میدهد."
(ص ٣٢٢)
گمان اینکه "این ستاره" اشاره به زمین باشد، به گمان من نادرست است، زیرا نیما در هیچ کجای شعرش به زمین به عنوان یک ستاره نگاه نکرده، و پریدن رنگ ستاره، اشاره به رنگ باختن ستاره، همزمان با طلوع صبح و روشن شدن آسمان است.
"منظومه به شهریار" سرودهی دیگر ستارهدار نیماست. در جایی از آن نیما سخن از ستارهی صبحگاهی گفته- ستارهای که چون نگینی از عقیق زرد در کف سرد سحرگاه میدرخشیده:
و ستارهی صبحگاهی چون نگینی از عقیق زرد
در کف سرد سحرگه میدرخشید.
و در جایی دیگر از همین شعر، هنگامی که پس از سفر دور و درازش، سرانجام چشم انداز "شهر جانان" بر نیما هویدا میشود، خانههایش را شبیه ستارههایی میبیند که در خط پیچان و غلتان کهکشان قرار گرفتهاند:
خانههایی مشتی از رنگ شرار اندر جدار سرد خاکستر
چون کواکب در خط پیچان و غتان مجره.
(مجره یعنی کهکشان)
و سرانجام در شعر "کینهی شب" نیما از شبی کینتوز و کینورز سخن گفته که در کمین روز نشسته و حتا روشنی ستارهای خرد را به گمان اینکه ته ماندهی رمق روز است، نفرین میکند و آن را از دور میمکد:
مینشیند به کمین
بر لبش هست همه
به یکی خرد ستارهی حتا
هر زمانی نفرین
میمکد روشنیاش را از دور
به خیالی که ز روز است رمق.
پشت این میز رنگ ورو رفته
روی این چند برگه ی کاهی ...
مینویسم که عاشقت هستم
مینویسم چقدر خودخواهی !
مینویسم که خانه زیبا نیست
لحظه هایی که می روی ...حتی
مینویسم درختها خیسند
گاه گاهی که دیر می آیی ...
مینویسم اتاق شد خاموش
چشمهای چراغ شد خاموش
مینویسم برای تنهاییم
نامه های قشنگ و کوتاهی
از سر من هوات افتاده
سایه بر خاطرات افتاده
از تمام ترانه ها مانده ست
بر زبان من و دلم آهی
غافل از اینکه برنمیگردند
روزهایی که رفته اند از دست
روزهایی که عاشقت بودم
روزهایی که عاشقم بودی
روزهای قشنگ همراهی ...
من چه اندازه خسته ام
گیجم
ااآه مادر .. دوباره لالایی ....
شقایق سلیمان نژاد