من گاو و خر تو نیستم خالو جان!
اسب کهر تو نیستم خالو جان!
بر شانه ی من بار امانت نگذار
من باربر تو نیستم خالو جان!
کدام معجزه نو می کند روایت ما
که سوخت آتش صد شبهه طوع و طاعت ما
فدائیان نگاه توایم و اهل نظر
بجز به مرگ نسنجند،قدر و قیمت ما
بهار اگر که تو بودی نمی پسندیدی
چنین به باد تطاول رود طراوت ما
رمق نماند به زانوی انتظار و امید
چه وقت می رسد ای روزگار نوبت ما
در آسیاب حوادث ، محصل تقدیر
چو یزدگرد گریزان نوشت قسمت ما
به نقش آینه های شکسته می مانیم
مجازیست و نیاید به کار کثرت ما
رواقهای ترک خورده با زبان غبار
خبر دهد همه از انقراض حشمت ما
زمان شکوه زبان روزه سکوت گرفت
که بیش از این نتوانست استطاعت ما
در دشت ناامید
رویش معطل است؛
امید یک جوانه سرآغاز جنگل است.
***
#لیلا_پورحسین
╭━═━⊰
با دستهایی پینهبسته
شرمنده از جیبی که خالیست؛
بابای من بر در، نشسته.
#فلور_نساجی
**...
╭━═━⊰
روزی دو بار
با بوی زلف های تو خود را
بردار کرده ام
روزی هزار سال
با دشمنان تو،
ای خوب، ای هویت دیرین
پیکار کرده ام.
وقتی که من برای تو می مُردم
کوروش چه بود؟
یک نقطه در خیال درختی پیر.
در دره های غربی زاگرس.
من بودم
که کشتی تو را
از پیچ و تاب وحشی جیحون
رد کردم
و دامن کشیده ی چین دارت را
در دشت های شرقی آن
گستردم
من بودم
که خشت را برای تو پختم
و رمز و راز رنگ و لعاب سفال را
از قلب خاک های سِیَلک
دزدیدم.
و در سپیده ای متفکر
دیوار و طاق و پنجره را
و خط و نقشه را
از دست های گرم خدا چیدم
من بودم
که تیر ساختم
و با کمان خویش
دیو سیاه جنگ و بدی را
کشتم
و نام با شکوه تو را
بر ترک اسب خویش نشاندم
و اسب را به عرشه ی قایق راندم
و از فرات و دجله گذشتم
من بودم
که روی صخره های تو گل کردم
و شوق بیقرار دهانت را
در پرده ی زلال صدای صلح
با چنگ خود زدم
و با بزرگترین میخ بابلی
سیمرغ را به شکل کبوتر
بر برج هگمتانه کشیدم
و جنگ را از آنجا بردم
و آب های روشن زاگرس را
و شوش را برای تو آوردم
آری
من بودم
هر روز و ماه و سال
در صدهزار نقطه ی مرزی
در راه خندههای تو جنگیدم.
در راه خندههای تو مُردم
وقتی که من برای تو می مُردم
شاهان کجای میدان بودند؟
ای دختر زمین و زمان
دوشیزه ی بهشت به پیراهن.
عشق همیشه بارور من
ایران!
23/2/98 کرج
آنان که بزرگ اند و جاودانی، ملتها هستند نه شاهان.
لاادری