سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

آتش / احسان پرسا

رهگذر داشت به لب سیگاری؛
گفت: آتش داری؟
من اشاره به دلم کردم و گفتم: آری.

بی صدا / علی رضا رجب علی زاده

تا نگیرد از حریم چشم ماهی، خواب

تن به آبِ برکه خواهد زد

بیصدا، " مهتاب "!

بوسیدن / توکل بیلویردی

به بوسیدن نیاید کار ، این را من نمی گویم

هزاران پیر دور و دیر می گویند

هزاران پیر دورادور


به پوسیدن بر آید کار

تصور کن که از جسم خراب تو

پدید آید حیاتی نو

جهانی ، چیزهایی نو

نمی دانی ،نمی فهمی

که نادانی و بی حاصل


خیالهای من/ مهدی عاطف‌راد


من از اهالی محله‌ی قدیمی خیالبافی‌ام

محله‌ای وسیع و دل‌گشا

و ساکنان باصفا و ساده‌اش

همه چه مهربان و باوفا

پر از صداقت و صمیمت

بدون شیله پیله و ریا

تمامشان هم اهل دل، هم اهل حال

تمام ساکنان این محله، خوش‌خیال

و پرورنده‌ی هزارها هزار ایده‌آل

خیالها و ایده‌آل‌های خوب

خیالها و ایده‌آ‌ل‌های روشن امیدآفرین

خیالها و ایده‌آل‌های روح‌بخش

خیالها و ایده‌آل‌های دل‌نشین.

 

خیالها و ایده‌آل‌ها مرا به دوردستهای بی‌کرانه می‌برند

به زادگاه آبی طراوت و ترانه می‌برند

به لحظه‌های یادمان جاودانه می‌برند

به چشمه‌سار شوروشوق‌های شاعرانه می‌برند

به سرزمینی از سیاهی دروغ و حیله و فریب، دور و بی‌نشان

به زادبوم مردمان مهربان

و خوی‌های خوب و چهره‌های شادمان

مرا پر از نشاط و شور می‌کنند

دل مرا بدل به چشمه‌سار نور می‌کنند

و می‌کنند خاطر مرا بدل به گنج خاطرات دل‌نشین.

بدل به آسمان آفتابی بدون ابر

بدل به صبح تابناک راستین.

 

و در مسیر دلکش خیالبافی‌ام

به سرزمین صلح پایدار و ماندگار فکر می‌کنم

به شهرهای مهر و دوستی

به راههای باز و بیکران همدلی

چه نفرتی‌ست در وجودم از سیاهی پلید جنگ

چه‌قدر منزجر از این‌همه تباهی‌ام

و بیعدالتی که خاستگاه هر بدی و زشتی و پلشتی است

و ریشه‌ی عمیق هر اسارتی‌ست

چه‌قدر منزجر از این‌همه فریبکاری‌ام

تظاهر و دورویی و دروغ‌گویی و ریا

شکنجه می‌دهد مرا

و زندگی در این جهان غرق در خشونت و ستیز و کین

برای من که از اهالی محله‌ی قدیمی خیالبافی‌ام

چه زجر‌آور است و نفرت‌آفرین!

 


نگاهی به اندوهناک شب/ مهدی عاطف‌راد


بیشتر عمر نیما در کشمکش با موجهای سرکش مخالف و بازدارنده گذشت- موجهایی که با او در تنش و چالش بودند، از هر سو بر او هجوم می‌آوردند و درگیر پیچ‌وتاب‌های درهم‌شکننده‌اش می‌کردند، موجهایی که او را از این‌که به ساحل امن آرامش و آسایش برسد، بازمی‌داشتند و پس می‌راندند، موجهایی که همیشه او را در حال تلاطم نگه‌می‌داشتند و زجرش می‌دادند. گرم کشمکش با این موجها بود که سرود:

اگرم کشمکش موج سوی ساحل راهی می‌داد.

 

شعر "اندوهناک شب" نیما، از نظر به کار بردن تصویر موج، شعری چشم‌گیر است. این شعر که تصویرهای موج‌آگین زیبایی دارد، خیال‌پرداز وجودی اندوهناک در شب است که نیما نامش را "اندوهناک شب" گذاشته و موجودیتش به صورتش سایه‌ای‌ست وهم‌انگیز.

فضای شعر فضای شبی‌ست ناامن و هراس‌آور، در کنار ساحل پرآشوب، با سایه‌های وهم‌انگیز زیر و رو شونده که در آن دریای منقلب در امواجش فرورفته، و هر سایه‌ی رمیده‌ای به گوشه‌ای پناه برده و به کنجی خزیده، و در نهانگاه موجهای شتابناک گریزان، سایه‌ای نهفته، از گوشه‌ای سر بر کرده است:

 

هنگام شب که سایه‌ی هر چیز زیر و روست

دریای منقلب

در موج خود فروست

هر سایه‌ای رمیده، به کنجی خزیده است

سوی شتابهای گریزندگان موج

بنهفته سایه‌ای

سر بر کشیده ز راهی.

 

سایه‌های لغزان و رمنده این شب اندوه‌زای اندوه‌بار هم‌راه با موجهای شتابان در تلاطم‌اند و مدام زیر و رو می‌شوند و یک دم در بستر موجها آرام و قرار ندارند.

و از درون این دریای موج‌آگین با موجهای زیر و رو شونده و در هم پیچان و جوشان و خروشان، "اندوهناک شب" وجود وهمناک سایه‌ای‌ست رمنده و گریزان که به سایه‌های دیگر اعتنایی ندارد، و شتابناک سوار بر موجهای شتابان، به سوی ساحل پرآشوب می‌گریزد و آن‌جا در میان سایه‌های دورافتاده، جای می‌گیرد و دیده به راه، نهفته، می‌نشیند:

 

این سایه از رهش

بر سایه‌های دیگر ساحل نگاه نیست

او را اگرچه پیدا یک جایگاه نیست

با هر شتاب موجش باشد شتابها.

او می‌شکافد این راه را کاندر آن

بس سایه‌اند گریزان.

خم می‌شود به ساحل آشوب.

او انحنای این تن خشک است از فلج.

آن‌جا، میان دورترین سایه‌های دور

جا می‌گزیند

دیده به ره نهفته نشیند.

 

در این زمان

بر سوی مانده‌های ساحل خاموش

موجی شکسته می‌کند آرامتر عبور

کوبیده موجهای وزین‌تر

افکنده موجهای گریزان ز راه دور

بر کرده از درون

موج دگر سر

او گوش بسته بر سوی موج و از آن نهان

می‌کاودش دو چشم.

 

و آن‌گاه، در محضر مهتاب خندان که خنده‌اش روی موجها گسترده است، آن سایه‌ی دویده به ساحل، به علتی نامعلوم و مبهم، به راهی ناشناخته می‌رود و محو و گم می‌شود. آن‌چه از او بر سر سنگی به جا می‌ماند، وجود نهفته‌ی اوست: اندوهناک شب:

 

چون ماه خنده می‌زند از دور روی موج

در خرده‌های خنده‌ی او یافته‌ست اوج

موجی نحیفتر

آن سایه‌ی دویده به ساحل

گم گشته است و رفته به راهی

تنها به‌جاست بر سر سنگی

بر جای او

اندوهناک شب.

 

موجی رسیده فکر جهان را به هم زده

بر هر چه داشت هستی

رنگ عدم زده

اندوهناک شب.

 

با موی دلربایش بر جای او

میلش نه تا که ره سپرد

هیچش نه یک هوس که بخندد

تنها نشسته در کشش این شب دراز

وز چشم اشک خود سترد

او از نبود گمشدگان

افسوس می‌خورد

این سهمگین دریده‌ی موج عبوس را

افسرده می‌نگرد.

 

در زیر اشک خود همه جا را

بیند به لرزه تن

پندارد این‌که کار همه سایه‌ها چو او

باشد گریستن.

 

از هر کنار او

سنگی گسیخته

شکلی به ره گریخته

خاموشهای لرزان.