در سوگ ریحانه دختر کرمان
کاپشنش صورتی بود
چشمهایش سیاه
ماه زیباییش را از او گرته برداشت
آفتاب از گل خندههایش
شاد بودن و خندیدن آموخت
صبح از بوی او بود سرزد
می شناسم عجیب است
کودکیهای کوچکترین خواهرم بود
داشت می رفت با خانواده
سوی افسانه های حماسی
در خیالش گلی باز میشد
روی لبخندهایش بهاری
ناگهان آه، ای آه
انفجاری ....
دودی سیاه چرده و موذی
افتاده روی سینه ی شهر پیر
و نعره می زند:
اقرار کن که دمدمه های صبح
توی مهی غلیظ
با شوق آرزوی زلالی که دستهاش
تقسیم بود و دور دهانش جمع
در باره ی وزیدن آزادی
گپ می زدی
اقرار کن که سیل خیالت
با میل یک سپیده ی شفاف
فریاد می کشید و دودکش کارخانه ها
با کله توی خاک فرو می رفتند
و گله گله خودرو بنزینی
خود را به سیم برق زده
می کشتند
و دستهات
از شانه هات سرزده می خندیدند
و طیفی از صدای سکوتی گرم
خواب بدی برای دود جماعت می دید
اقرار کن
اقرار کن که آسمان زلال
نان حلال
و کارخانه های سبز عمومی می خواهی
شهرپیر
زیر فشار بختک داغ دود
خس خس کنان خیال تُفی را
پرتاب کرد روی صورت تاریکش
که: باد می وزد
تو می روی
و آسمان صاف و هوای خوب
و نان و کار وَ آزادی
تقسیم می شود به تساوی
یک بختک عظیم
افتاده روی سینه ی شهر ما
و شهر زیر تازیانه ی سنگینش
با ناگزیری کر و کوری
اقرار می کند به خیانت.
اقرار می کند به جنایت.
مرداد 402 ونداربن
بگذرد این قصه ای که دایه ی نادان
خواند به گوش چموش ما که بخوابیم
دیو نمی میرد و فرشته نیاید
ما همه بازیچه فریب سرابیم!
از همه اسباب ساحری که چو افیون
روح و روان را کشد به معرض تسخیر
قدر نفوذ کلام و جادوی الفاظ
هیچکدامش نداشت اینهمه تاثیر
آنکه بزک کرد دیو را چو فرشته
دیده خوش باور و توهم ما بود
چهره منجی به ماه ، نقش نبندد
باقی هر صحبت و حدیث ، خطا بود
تا گره کارمان منوط به منجی ست
هر متقلب به پشتمان بنشیند
سامری از موسی کلیم برد،دست
مستعد اوضاع را اگر که ببیند
کیست نهد آینه ، برابر مردم
تا که ببینند زشت کاری خود را
در گل و لایی به عمق حمق بلولند
تا که تکانی دهند گاری خود را
۲۲بهمن ۱۴۰۲
بیدار شد
مثل همیشه صبح سلامش گفت
وقتی صداش کردند
لبخند زد و رفت
آنقدر نوجوان
آنقدر جیب تجربهاش کوچک بود
که خوابهای ناشی و شیرینش
از وسعت خشونت دیوارهای کور
فرماندهان بی عصب و احساس
انگشت بیارادهی جوخه
فرمان خشک و خونی آتش
چیزی نمی شناخت
ناچار
استاد و تکیه داد به دیوار
لبخند زد به صبح
ناگه صدای آتش
پیجید و گُر گرفت
حال افق و صبح به هم خورد
و خون سراسر دنیا را برد
۳/۳/۴۰۲
با شانه هایی بی تفاوت لاشه ی یکروز بی تشویش را تشییع می کردیم
تسکین اندوهانمان ، نسیان!
تا دور دست شب ، خیابانی که با ما راه می آمد
در بی شمار از آگهی ها و علامتها شناور بود
زرد و بنفش و قرمز و آبی
هر رنگ پیغامی مکرر بود
این حاوی اخطار
آن حاکی از هشدار
هر چند گام رهگذاران شتاب آلود
لالایی تکرار را می خواند
من مطمئن بودم که این آرامش گنجانده در هشدار و در اخطار
دیری نمی پاید که بر دارد
از پیکرش زنجیر استمرار،
از جلد این کت بسته های طاعت و تسلیم
عصیانگرانی منزجر از خود بدر آیند
و با کلنگ تیز تر از خشم
آفاق را از خون بیالایند
هر تابلوی اخطار یا هشدار
هر حلقه زنجیر
تاوان نخواهد داد جز ، در دادگاه پتک خشم ما
روزی که هر رنگی بغیر از خون شود بی رنگ
در پیش چشم ما
روزی که موج فسفرین درد
کبریت اعصاب جماعت را بر انگیزد
از رخوت خاکستر هر سنگچین خرد
دوزخ بپا خیزد
هر غاصب عنوان که تندیسش
در چار راه شهر بی صاحب
یک شکلک توهین به صبر و بر شعور ماست
خوار و لجن آلود خواهد شد
یعنی چو از رویش نقاب افتد
آنسان که قبلا بود خواهد شد
تا هم و غم سالیان ما
تشییع روزی هست بی تشویش
تا می دهد نسیان به اندوهانمان تسکین
تا گامهای رهگذاران نیست جز لالایی تکرار
من مطمئن هستم نمی افتد
یک خشت از این دیوار استمرار
۱۵ دی ۱۳۷۴
بازسرایی بهمن ۱۴۰۲