با رفتن تو چقدر، از من پَر زد
انگار طراوت از رَگم دلخون رفت
این باغچه شد قفسقفس آزادی
از باطنِ تو فرشتهای بیرون رفت
تلخاست بهنامزندگی خُرد شدن
انگار که جاده باز عابر بکُشد
ما را نه زمانه 'جامعه' ویران کرد
این جامعه را خدای شاعر بکشد
باید که مُسَبّبین مجازات شوند
باید که از اُسطُقُس جهان برگردد
ذرّات تنم فقط "چرا" میگویند
ای کاش دوباره آن زمان برگردد
آنها که مُحبّتی مُحَدّب دارند
با آهن و قیر و اَخم ما را دیدند
بر آینهها شکوفه میسوزانند
آنها که به چشمِ زخم ما را دیدند
آنها که خشونتی درونگر دارند
خشنود و دوبارهکار و پُروَسواساند
خود را چهبجای دیگری بگذارند
آیا که روانیاند یا حَسّاساند ؟
ای برگ که از درخت خود افتادی
این رابطهها فقط تگرگت هستند
آنها که تقاص ظلم را میگیرند
خود شاهد ماجرای مرگت هستند
#جواد_روستا
۱۸فروردینِ ۱۴۰۲
بیهیچ اُمیدی... به سوگنشسته!
از من که -آهیبلندم- برای -تو- که نوشتهای هستی در کاغذیمچاله در سطلیبُرنزی در کنار سیبهای نیمخورده!
و برای آنها که بیتغییر با "ضایعهی وجود خود میسازند"
قربانت بروم. دوستت دارم، دوستت دارم. دلم میخواهد چشمهایم را روی هم بگذارم و وقتی بازشان میکنم پهلوی تو باشم. دلم میخواهد ببوسمت. آنقدر ببوسمت که تشنگیام تمام شود. تنم به یادت بیدار میشود.
نامهات را که میخواندم یکوقت متوجه شدم که دارم بلندبلند باهات حرف میزنم. مثل دیوانهها!
انگار که تو اینجا بودی. در برقِ آفتاب که روی آینه افتاده بود، بودی.
فروغ فرخزاد
✉️نامه به ابراهیم گلستان
۱۸ ژوئن ۱۹۶۶
•
دیوار،
مایوس وار پنجره را گفت:
«آن سالها بهار که می آمد
مرغان سپیدههای مرا پر میکردند
از عاشقانهها
و تو مدام می خندیدی
و آن زن جوان
با چشمهای سبز
از تو به کوه و دشت جوانی میزد
حالا
گویی هزارهی ظلمات
توفان
جنک
از من گذشته است و بهاری نیامده
آواز عاشقانهی مرغان
در یاس سرد و یائسهای مردهست.»
البته پنجره گرفته و ساکت ماند
و بغض هاش
تنها و بیصدا به گریه نشستند
۲۵/۱۲/۴۰۱
موهات
قشنگ از وسط باز شده
مانند کتاب قصه ای
بر پایم#واران
#نورباعی
@js313
کس دیدی از زغن به همه عمرِ خود زغنتر؟
در گوشههای جیغِ دو چشمش
هر صبح
یک مشت جنده ریخته
حتی سلام کردنش از بویِ جندهخانه عفنتر.