سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

جواد طالعی / محمد رضا راثی پور

جواد طالعی یکی از شاعران ناکام  و بد اقبال دهه پنجاه شمسی بود که با رویکرد به شعر های شعار زده و خطابی مرحوم سعید سلطان پور و تا ثیرهای کمرنگی از مهدی اخوان ثالث سعی کرد در مجموعه شعر "  باد و ماهور های خاکستر " تا حدی خودی نشان بدهد اما شور بختانه ، دهه پنجاه دهه فریاد بود و گوشی پذیرای شنیدن نبود وقتی می توانست در کف خیابان نداشته های خود را با شعار و فریاد ، جار بزند و حد اقل این گونه با شکستهایش ارضا شود.ارضا شدنی که شبیه فر وکش کردن خشمی بود که از شکستن چیزی قیمتی بدست می آید و این رضایت آنی ، ندامتی طولانی در پی دارد .آنجا که شاعر در مصاحبه ای با نوعی کتمان می گوید : نه بابا شبهای شعر گوته نقشی در ایجاد انقلاب نداشتند.یعنی اینقدر خود را منزه بدانیم که اشتباهاتمان را نپذیریم .

البته جواد طالعی و خیل همتایانش انتقام ناکامی ها و شکستهای خود را با برهم زدن نظم و نظام قدیمی گرفتند اما خودشان هم از ترکشهای این انتقام کورشان مصون نماندند.

مشکل روشنفکران ما غرور و اعتماد به نفس و توهم همه چیز دانی در عین کم مایگی و بهره نداشتن از پشتوانه معنوی و تجربه و حافظه تاریخی بود که انتظار داشت با میان بر زدن و حرکت در مسیر خلاف ، یکشبه ره صد ساله برود و به سرمنزل موهوم  برسد.کسی نبود که در این مسابقه تظاهر به نادانی و جهالت فریادی بر آورد و این سیل ویرانگر را از عواقب تخریبهایش بر حذر دارد و این لکه سیاهیست که کارنامه روشنفکری در ایران را ملکوک و مخدوش کرده است.گوئی در کشور گل و بلبل ماست که بر عکس بلاد راقیه از زمین به آسمان می بارد و روشن فکر و انتلکتوئل جماعت طابق النعل بالنعل از عوام کالانعام بل هم اضل پیروی می کند!

بارها مجموعه باد و ماهورهای خاکستر را در بساطهای دستفروشی که گذشت زمان رنگ پریده و نم کشیده و افتاب خورده اش کرده بود دیده بودم و چند بار ورق زده بودم که زبان صریح و عاری از زیبائیش مرا از خرید آن منصرف کرده بود.زبانی که گلوله و سرخی خون را به کشف و شهود زیبائی ترجیح می دهد .انگار شب باید نباشد و محو شود و صبحی با آفتاب کور کننده همیشه بر قرار باشد تا انرژ ی های زائد و مخربی چون نویسنده باد و ماهورهای خاکستر را به تحلیل برد.این نگاه صفر یا صد و سیاه و سفید مرا به فیلمهای اروپای شرقی می برد که از شبکه دو و چهار به نام فیلم هنری پخش می شد و ذهن ما از دیدن فرمهای گوناگون آن اشباع شده بود

ایشان بعد از انقلاب جلای وطن کردند  و به روزنامه  نگاری روی آوردند  اما همین جلای وطن برای شاعر و نویسنده حکم مومیائی را دارد یعنی آنها را در همان حس و حال دهه پنجاه فیکس و فریز می کند.

باور نمی کنید به شعر   " به گربه های ایرانی  " نگاه کنید :


ملوس نازنین بزمخواه رزمجوی من!

سگ هار  ده ما  از تو می ترسد

ببین!

آن گوشه کز کرده است و می لرزد

تو را تا ریزش دیوار آخر

گربه خیز اندکی مانده است

در آغوش امید من‌ نفس نو کن

ملوس نازنین رزمجو

ای گربه زیبای ایرانی!

 

 


معشوق / نزار قبانی

پیش از آنکه معشوق من شوی،

برای گاه‌شماری چندین تقویم وجود داشت:

هندیان، تقویم خود را داشتند

چینیان، تقویم خود را

پارسیان، تقویم خود را

و مصریان نیز تقویم خود را...

پس از آنکه معشوق من شدی،

مردم چنین می‌گویند :

هزار سال پیش از چشمانش

قرن دهم پس از چشمانش!

 

 

 

در عشق تو، به " دمای تبخیر "‌رسیده‌ام!

آب دریا، از دریا بزرگتر شده است

و سرشک دیده بزرگ‌تر از دیدگان

و مساحت زخم

بیش از مساحت کالبد...

و شمار واژگانی که می‌شناسم

بسیار کمتر است

از خال‌هایی که زینت بخش پیکر توست

 

 

دیگر نمی‌توانم

بیش از این در دخمه‌های گیسوانت نفوذ کنم

سالهای سال است

که در روزنامه‌ها مرا مفقودالاثر اعلام کرده‌اند...

و تا اطلاع ثانوی

ناپدید خواهم بود!

زبان، نمی‌تواند تو را بیان کند

واژگان

همچون اسبهای چوبین

شب و روز در پی‌ات می‌دوند

و به تو نمی‌رسند...

 

 

هر بار مرا به عشق تو متهم کنند

احساس برتری می‌کنم.

کنفرانس مطبوعاتی برپا می‌کنم

تصویرت را میان خبرنگاران توزیع می‌کنم

و بر صفحه‌ی تلویزیون ظاهر می‌شوم

درحالی که بر آستین جامه‌ام

گل رسوایی برق می‌زند

 

 

 

می‌شنیدم که دلدادگان

از اشتیاق خویش می‌گفتند

... و می‌خندیدم!

اما زمانی که به مهمانپذیر بازگشتم

و قهوه‌ام را به تنهایی نوشیدم،

دانستم که چگونه دشنه‌ی دلتنگی در پهلو می‌نشیند

و هرگز بیرون نمی‌رود!

 

 

مشکل من با نقد این است

که هر بار با جوهر سیاه شعری نوشتم،

گفتند آن را از چشمان تو اقتباس کرده‌ام

مشکل من با زنان این است

که هر بار رابطه با تو را انکار کردم،

صدای نرم به هم خوردن النگوهایت را

در زیر و بم صدایم شنیدند

و لباس خوابت را دیدند

که در گنجه‌ی حافظه‌ام آویخته بود

 

 

اگر مردی را می‌شناسی

که بیشتر از من دوستت دارد

او را نشانم ده

تا به او تبریک بگویم

و سپس بکشمش!

 

 

نزار قبانی

شب / مهدی جهان دار


نزدیک صبح بود ولی شب نرفته بود

مستی هنوز از سر یارب نرفته بود

می سوختم در آتش و از دست روزگار

تبّت یدی ابی لهب ٍ، تب نرفته بود

گفتم که ذکر یارب خود را عوض کنم

از خاطرم  تمامی مطلب نرفته بود

ایاک نعبد شد و ایاک نستعین

اما خطاب رو به مخاطب نرفته بود

دستی نوشت نام تو را نون والقلم

حتی قلم به سوی مرکب نرفته بود

ناگه ستاره‌ای بدرخسید و ماه شد

مستی هنوز از سر یا رب نرفته بود

نام تو با پیامبران نسبتی نداشت

گوئی به بندگان مقرب نرفته بود

مثل من و تو بنده‌ای از بندگان عشق

یعنی به هیچ ملت و مذهب نرفته بود

آمد بهار من که قرار از دلم ربود

آمد نگار من که به مکتب نرفته بود

فالی زدم به خواجه و خواب از سرم پرید

نزدیک صبح بود ولی شب نرفته بود

نمونه های شعر دیروز برای تبرک

شب همه شب / نیما یوشیج


شب همه شب شکسته خواب به چشمم

گوش بر زنگ کاروانستم
با صداهای نیمه زنده ز دور
همعنان گشته همزبان هستم
*
جاده اما ز همه کس خالی است
ریخته بر آوار آوار
این منم به زندان شب تیره که باز
شب همه شب
گوش بر زنگ کاروانستم


این شعر به دو وزن ساخته شده است
تجریش آبان 1337


تلخ / نصرت رحمانی


تلخم، مپیچ ای دوست، تلخم
آری رهایم کن در این مرداب جانکاه
بگذار در این واپسین‌دم
با درد خود دلگرم باشم
ناگاه تیری از کمین برخاست، بنشست
تا پر میان سینهْ من

دیدم که جنگل سنگ شد در دیدگانم
شب نرم‌نرمک، ریخت در رود روانم
صیاد من کیست؟
جز شاخ‌های سرکش پرشوکت دیرینهٔ من
بگذار و بگذر
بگذار در این واپسین‌دم
گه‌گاه با لیسیدنِ خونابِ زخمم
                         سرگرم باشم!


ققنوس / جواد طالعی


آب از سرم گذشت.

گذشت؟

نه نمی دانم‌

فریاد هست،

و تا که هست فریاد

داد هست و نفس می کشیم.

پس زنده ایم تا که داد بخواهیم.

داد مرا تو می ستانی

در هفت حوض خون.

از من به بچه های خیابان درود

که بچه خیابان بودم تا بودم.

فردا که غول به شیشه برگشت

رقص مرا می بینی

در ازدحام‌ خیابان.

آب از سرم‌گذشت؟

نه.

من زنده ام

تا دشمن تو بمیرد

ای بچه خیابان!

۵آبان ۱۴۰۱

روز بیست و نهم اردیبهشت/ مهدی عاطف‌راد


روز بیست و نهم اردیبهشت سال ۱۳۰۵- حدود سه هفته پس از برگزاری مراسم ساده‌ی عقدکنان نیما یوشیج و عالیه جهانگیر، و در یکی از روزهایی که نیما آماده‌ی ازدواج با عالیه و برگزاری جشن عروسی‌شان می‌شد، پدرش- ابراهیم‌خان نوری- سکته‌ی قلبی کرد و درگذشت، و نیما را برای یک عمر داغ‌دار و دل‌سوخته به‌جا نهاد، و تنها به واپسین سفر بی‌بازگشت رفت.

نیما از افراد خانواده‌اش دو نفر را عاشقانه دوست داشت: برادرش- لادبن- و پدرش را، و هر دو را هم خیلی زود از دست داد، برادرش از سال ۱۳۰۰ از ایران مهاجرت کرد و پس از آن ارتباطش با نیما از راه نامه‌نگاری بود و تنها یک بار به ایران بازگشت و مدتی در ایران بود و در این مدت، دو-سه ماهی را در تهران با نیما گذراند، و پس از آن نیما نه دیگر او را دید و نه نامه‌ای یا خبری از او به دستش رسید و برای همیشه ارتباطش با او قطع شد. پدرش را هم در ۲۹ اردیبهشت سال ۱۳۰۵ از دست داد، در حالی‌که حدود ۲۹ ساله بود، پس از آن سی و سه سال و چند ماه بی‌پدر زیست تا این‌که او هم به همان راه بی‌بازگشتی رفت که پدرش سال‌ها پیش از او رفته بود.

پس از مرگ ابراهیم‌خان نوری، نیما، برای بیش از سه سال، نه درباره‌ی او و زندگی یا مرگش شعری سرود و نه در شعرهایش از او نامی برد یا به خاطراتش از او و زندگی و مرگش اشاره‌ای کرد. تا این‌که نخستین بار در زمستان سال ۱۳۰۸، پس از این‌که سه سال و نیم از مرگ پدرش می‌گذشت، هنگامی که با عالیه در لاهیجان زندگی می‌کردند، بامدادی به یاد پدرش، سرشاز از خیال شاعرانه، از خواب بیدار شد (شاید خاب پدرش را دیده بود) و شعری به یادش سرود (شعر "پدرم") و در آن از احساسی سخن گفت که تازه‌نسیم جان‌بخش و د‌ل‌کش صبحگاهی در او برانگیخته بود- احساس این‌که پدرش نرم‌پو و نازک‌آرا، نسیم‌گونه و نوازشگر، دارد به سویش می‌آید تا مهمانش شود- و با نسیم از پدرش سخن گفت و از این‌که همیشه چشم به راهش است و سرشار از این آرزوست که روزی از دور به سراغش بیاید و از راه برسد و دیدار جان‌بخش‌شان تازه شود:

 

آی، مهمان من دل‌خسته!

ای نسیم! ای به همه ره پویا!

مانده تنها چو من اما رَسته

با دگرگونه زبانی گویا

 

او هم، آن‌سان که تو، سرمست و رها

بود با ساحت کوهستان شاد

هم‌چو تو، ای ز همه‌ خلق جدا!

سِیر می‌کرد به هر سوی آزاد.

 

او هم، آن‌گونه که تو، چابک‌پی

می‌شد از قله‌ی این کوه به زیر

لیک پوینده به پشت سر وی

دو پسرچه، دو پسر، چست و دلیر.

 

دل ما بود و امید دل‌جو

چو می‌آمد به ده، آن دل‌بر ده

تیره‌شب بود و جهان رفته فرو

در خموشی هراس‌آور ده.

....

من مسلح مردی می‌دیدم

سبلت آویخته، بر دست عصا

نقش لبخندش بر لب هردم

که می‌آمد تن‌خسته سوی ما.

...

تا دم صبح به چشم بیدار

صحبت از زحمت ره بود و سفر

ما همه حلقه‌زنان‌اش به کنار

او به هر دم به رخ ماش نظر.

 

بود از حالت هریک جویا

پهلوان‌وار نشسته به زمین

مهربان با همه اهل دنیا

سخنانش خوش و گرم و شیرین.

 

او هم آن‌گونه که تو، زودگذر

رفت و بنهاد مرا در غم خود

روی پوشید و سبک کرد سفر

تا بفرسایدم از ماتم خود.

 

من ولی چشم بر این ره بسته

هر زمانیش ز ره می‌جویم

تا می‌آیی تو به سویم خسته

با دل غم‌زده‌ام می‌گویم:

 

"کاش می‌آمد، از این پنجره من

بانگ می‌دادمش از دور: "بیا"

با زنم- عالیه- می‌گفتم: "زن!

پدرم آمده، در را بگشا."

 

نکته‌ی جالب توجه درباره‌ی این شعر تاریخی‌ست که به اشتباه در پایان شعر گذاشته شده است: لاهیجان- بهمن ماه ۱۳۱۸.

این تاریخ اشتباه است و تاریخ درست سرودن این شعر بهمن ماه ۱۳۰۸ است، چون در سال ۱۳۰۸ بود که نیما و همسرش در لاهیجان زندگی می‌کردند و در آن‌جا عالیه مدیر دبیرستان دخترانه بود. در زمستان سال ۱۳۱۸ نیما در تهران بود و بنابراین نمی‌توانست شعری در لاهیجان سروده باشد.

شعر بعدی نیما درباره‌ی پدرش، شعر "پانزده سال گذشت" است. او این شعر را در پانزدهمین سال‌گشت درگذشت پدرش- یعنی در اردیبهشت سال ۱۳۲۰- سرود و در آن، با ایجاز، گزارشی داد از آن‌چه در این پانزده سال دوری از پدرش، بر او گذشته بود، و سخن از روزها و شب‌های سیاهی گفت که را عذاب داده بود و زجرهایی که کشیده و مصیبت‌هایی که دیده بود:

 

پانزده سال گذشت

روزش از شب بدتر

شبش از روز سیه‌گشته، سیه‌تر.

پانزده سال گذشت

که تو رفتی ز برم

من هنوزم سخنانی ز تو آویزه‌ی گوش

مانده بس نکته

ای پدر! در نظرم.

آه، از رفتنت این‌گونه که بود

پانزده سال گذشت

هر شبش سالی و هر روزش ماهی

ولی از کار نکردم

ذره‌ای کوتاهی

زجرها را همه بر خود هموار

کردم و از قِبَل تنهایی

آن‌چه بگزیده بر- آوردم

وان‌چه پروردم

داشت از گنج توام زیبایی.

 

پانزده سال گذشت

زآشیان گرچه به دور

گرچه چون مرغ ز توفان‌زا باد

بودم آواره

کردم از آن ره، پرواز که بود

در خور هم‌چو منی

پسر هم‌چو تویی.

 

من در این مدت، ای دور از من!

زشت گفتم به بدان

کینه جُستم ز ددان

تیز کردم لب شمشیری کُند

سنگ بستم به پر جغدی زشت

دائمن بر لب من بوده‌ست این:

"آی، یکنای پدر!

پهلوانی کز تو

مانده این‌گونه پسر!

گوشه‌گیری که بشد

خانه‌ات ویرانه!

نشد اما پسرت

عاجز و بیگانه

نشد از راه به در

به فریب دانه."

 

آی، بی‌باک پدر!

پانزده سال گذشت

من هنوزم غم تو مانده به دل

تازه می‌دارم اندوه کهن

یاد چون می‌کنمت.

خیره می‌ماند چشمانم

نگه من سوی تست.

در بیستمین سال‌گشت درگذشت پدرش هم، یعنی در ۲۹ اردیبهشت ۱۳۲۵، نیما شعر "روز بیست و نهم اردیبهشت" را به یاد او سرود و بار دیگر از چشم‌به‌راهی و چشم‌انتظاری‌اش برای بازگشت پدرش و تازه شدن دیدار جان‌بخش‌اش سخن گفت، و شاعرانه درباره‌ی وجود نرم و نازک‌آرا و شفاف او که به خیالی روشن می‌مانست و از هر در بسته‌ای و دیوار ستبری به آسانی عبور می‌کرد، سرود- و این واپسین شعری بود که نیما درباره‌ی پدرش و به یاد او آفرید:

 

روز بیست و نهم اردیبهشت

از همه روز بتر یا بهتر

هست با گردش هرلحظه‌ی او

چشم سر، چشم تن من بر در.

 

تا رسد مهمان هرجاست دری

زن! در خانه عبث باز مکن

چو جوابی نه به پرسش بینی

پسِ در بگذر و آواز مکن.

 

آشنا دست مکن با چیزی

کز صداییش نباشد آزار

چون گریزد ز صدا- بس که لطیف-

خانه را خلوت با او بگذار.

 

برگ سبزی و کف نانی خشک

زود بردار به سفره‌ست اگر

ژنده‌ای ریخته گر در کنجی

سوی آن پستوی ویرانه ببر.

 

من نمی‌خواهم مهمان داند

که ندار است ورا مهمان‌دار

"شری" کوچک را با من ده

هرچه را یک‌دم خاموش گذار.

 

خط به خط، سایه ز هر سایه، کنون

می‌کشد چهره‌ی اویم در بر

هرچه کاهیده به هرچ افزوده

که نماید به پدر، شکل پسر.

 

از پس این‌همه مدت، او باز

هم‌چنان است و بدان شکل که بود

پدرم پیر نگشته‌ست هنوز

سفر او را ننموده‌ست عنود.

 

شکل او نرم گرفته‌ست قرار

سینه‌ی پهنش با شانه به جنگ

با همان سبلت آویخته‌اش

با دو چشمان خوش میشی‌رنگ

 

می‌برد دل ز ره سینه‌ی من

من‌اش آن مرغ پرانیده ز دست

همه آغوشم و تا کی بوسد

بسته‌ام چشم و لبم بگشوده‌ست.

 

به لبانش لب من آمده جفت

چو به دل آرزوی دیرینه

به هوایی که کُنم یا نکُنم

جفت با سینه‌ی پهنش سینه

 

می‌بَرد دستم (تابم ز) دِماغ

خبر از دستش در دستم گرم

بس نگاه من غرق است در او

اندر آغوش وی‌ام خامش و نرم

 

ندهد دل که ز من دور شود

ندهم ره که ز راهی برود

چون خیلی که درآید در دل

اگر از راه نگاهی برود.

 

زن! نگفتم در خانه مگشا؟

تا بیاید او، هرجاست دری.

(هیچ‌وقتی نه فراموش کنند

یک‌دگر را پدری و پسری.)

در پایان این شعر، توضیح‌های زیر را درباره‌ی آن لازم می‌دانم:

 

یک- منظور نیما از "شری"، پسرش- شراگیم- بوده که او "شری" صدایش می‌کرد، و زاده‌ی اسفند سال ۱۳۲۱ بود و هنگام سرودن این شعر سه ساله بود.

 

دو- دو سطر آخر شعر نیما به این صورت است:

هیچ‌وقتی نه فراموش کند

پسری را پدری یا پدری را پسری

با توجه به این‌که نیما تساوی وزنی سطر آخر را با سایر سطرهای شعر که در قالب دوبیتی پیوسته است، رعایت نکرده (به احتمال زیاد به این علت که نتوانسته است حرفش و منظورش را در قالبی از نظر وزنی مساوی با سطرهای دیگر شعر بیان کند) سطر آخر سروده‌ی نیما از نظر آهنگ و هماهنگی حالتی ناخوش‌آیند و زننده پیدا کرده است. آن‌چه من به جای دو سطر آخر شعر نیما نوشته‌ام همان معنی مورد نظر او را می رساند، با این امتیاز که از نظر وزنی هم هماهنگ با سایر سطرهاست، و به گمان من مناسب‌تر  از سطرهایی‌ست که نیما به کار برده است.

 

سه- در سطر (می‌برد دستم تابم ز دِماغ)، "تابم ز " را من به سطر افزوده‌ام. در نسخه‌های چاپی این شعر، چون گردآورنده‌ی شعرها (سیروس طاهباز) نتوانسته کلمه‌ای از سطر را بخواند، جای آن را خالی گذاشته و سطر را به شکل زیر چاپ کرده است:

می‌برد دستم تا ... دِماغ

من با اتکا به حدس و گمان جای خالی (...) را به صورتی که آورده‌ام پر کرده‌ام، و به نظرم صورتی معقول و پذیرفتنی است:

می‌برد دستم تابم ز دِماغ

خبر از دستش در دستم گرم

و مجموعه‌ی دو سطر را می‌توانم چنین معنا کنم: وقتی که دستش را در دستم می‌گذارد، گرمای افسونگری که از دستش به دستم منتقل می‌شود، چنان حس بی‌تاب‌کننده‌ای به من و دستم و دستگاه عصبی‌ام می‌دهد که مغزم تاب و قرار از دست می‌دهد و بی‌تاب می‌شوم.

شاید حدس و گمانم درس نبوده باشد و صورت کامل این سطر چیز دیگری بوده و منظور نیما هم با برداشت من متفاوت بوده باشد، ولی این شکل تکمیل شده‌ی این سطر برای من پذیرفتنی و خوش‌آیند و دل‌پسند است.