اندیشه های زرد
اندیشه های قهوه ای تند
اندیشه های سوخته ی سبز
در زیر گامهای بلند گذشت عمر
باران خزانی را
آن مایه هست آیا
تا باز جوان سازد
این باغ قدیمی را؟
#معراجیـسیدمرتضی
@walehane
ماه
افتاد توی آینه ی زن
زن
لبخند زد وَ سؤالی
توی نگاه منتظرش پیچید.
یعنی کجاست؟
سالم وخوب هست؟
زنگ در
فریاد زد که باز کن او آمد
زن با شتاب و ذوقزده
در را گشود و افسری افسرده
آمد درون، به رسم نظامی گفت:
بانو سلام
ما
همسنگر و رفیق قدیمی بودیم
روزی نماز ظهر دیدیم
یک لاله روی هرهی سنگر
لبخند می زند
او
خود را کشید بالا
تا
آب وضوش پای لاله بریزد
ناگاه تیری از ...
افسر
با احترام سوگوار نظامی رفت
سوی گلوله های منتظر جبهه
زن روی آینهاش را پوشاند
و از سؤال ته نشین شده درچشمانش
فواره کرد اشک
و صجه زد: خدا!!!
این رسم کهنه پارهی کشتن
کی در تفکر انسان میمیرد؟
و ماه رفت در محاق سیاهی.
لبخند زن
تغییر شکل داد به آهی
مهرماه ۴۰۲
تراژدی انسانیی که حوادث غزه را رقم است پیش از همه چیز بی اعتباری و نا کارآمدی تدبیرهایی را نشان می دهد که خرد جمعی جهانی برای برقراری صلح و ثبات و پرهیز از تنش و جنگ افروزی پی ریزی کرده است .
البته پیش از این تهاجم و تعرض،روسیه به کشور اوکراین این تردید را ایجاد کرده بود.واقعیت اینست که بر خلاف شعارهای پر زرق و برق و تظاهر به تمدن که از تریبون نهادهای بین المللی و بلاد به اصطلاح راقیه به استمرار و تواتر و تکرار صادر می شود ، اساس بازخورد و واکنش ارباب قدرت ، بر مبنای چرتکه منفعت و محاسبه سود و زیانست.بیچاره اپوزیسیون و آزادیخواهان بینوایی که انتظار کمک از کشورهای راقیه برای صدور دموکراسی دارند و نمی دانند که برای ابرقدرتهایی چون آمریکا اضمحلال و سرنگونی گروههای تروریستی که دو میلیون نفوس را گروگان جاه طلبی ها و بلند پروازی های خود کرده اند ، آن هم بدست گروه رقیب الفتح کار مشکلی نمی تواند باشد اما چه منفعلانه دفع الوقت می کنند تا این فاجعه انسانی رخ بدهد و دو میلیون به جرم اینکه در این بشکه باروت بدنیا آمده اند فدا شوند.دنیای سیاست دنیای آلوده ایست.
دنیای سیاست بازتابی از منفعت طلبی ها و سودجویی های بشر متمدن است که می خواهد برای زیادت طلبی ها و خودخواهی هایش یک پوشش و کلاه شرعی بسازد اما دم خروس آن مدتهاست بیرون زده است و هر قسم حضرت عیاس را بلا اثر می کند
تنها و بیپناه
در لحظهی تولد افسوس تازهای
از خویش میگریزم و در امتداد آه
آهی که ممتد است و ندارد نهایتی
آهی که هست از دل تنگم حکایتی
با گامهای بیرمقم پیش میروم
با این امید واهی دلخوشکنک که روزی و جایی
از بند این اسارت جانکاه میرهم
آزاد میشوم.
قلب پر از تلاطم خود را
با این خیال خوش
آرام میکنم:
شاید نجات یابم از این بنبست
شاید رها شوم
از ورطهی مهیب و پر از زجر انزوا
از این سیاهراههی بیروزن
از اینهمه تباهی ویرانگر
از اینهمه پلیدی نکبتبار.
احساس میکنم
از این جهان که مادر انبوه زجرهاست
و زادگاه محنت و اندوه بیشمار
بسیار خستهام
از این همه شکست بسی دلشکستهام
اما چه راه چاره که افسوس
در بند ناتوانی خود دستبستهام.
تنها و خستهدل
در لحظهی تولد افسوس تازهای
افتان و پاکشان
بینا و نیمهجان
درگیر رنج و محنت جانفرسا
و خستگی سخت نفسگیر
میایستم دمی و دمی پیش میروم
هرلحظه ناتوانتر و درماندهحالتر
نزدیکتر به لحظهی تسلیم میشوم.
نگارین سرودههای نیما نازنیننگاری خوشخنده، شوخطبع و حاضرجواب است و در گفتوگوهایش با نیما لبهایی خندان و پاسخهایی شوخیآمیز دارد. نخستین تصویر از نگارین خندانش را نیما در "افسانه" ساخته، آنجا که سروده:
عاشق:
لیک در خندهاش آن نگارین
مست میخواند و سرمست میرفت
تا شناسد حریفش به مستی
جام هرجای بر دست میرفت
چه شبی! ماه خندان، چمن نرم.
در تصویر دیگری، در همین "افسانه"، باز هم آن نازنین را میبینیم که خندان بر سبزهزار "بیشل" نشسته و دستههایی از گلهای رنگارنگ فراهم میآورد تا به عشقورزان هدیه دهد:
بر سر سبزهی "بیشل" اکنون
نازنینیست خندان نشسته
از همه رنگ گلهای کوچک
گرد آورده و دسته بسته
تا کند هدیهی عشقبازان.
در شعر "میخندد" نگار نیما را میبینیم که از دور به نیما میخندد:
میآید خندهاش بر لب شکفته
بهاری مینمایاند به پایان زمستان
...
نشسته سایهای بر ساحلی تنها
نگار من به من از دور میخندد.
در رباعیهای نیما هم نمونههای گوناگونی از گفتوگوی او با نگارین خندان و حاضرجوابش وجود دارد، از جمله:
گفتم که "مرا خانه شد اندر تب و تاب
از عشق خراب- خانهاش باد خراب."
خندید و بگفت: "خانهی من دل تست
کس با دل خود به کینه ننشست و عتاب."
گفتم: "ستمت؟" گفت: "ستم کیش من است."
گفتم: "کرمت؟" گفت که "درویش من است."
گفتم: "به چنین خوی مگیر از من جان."
خندید که "دیریست که در پیش من است."
خندید و مهام داد مرا چای به دست
یعنی که نه مستی آورد چای که هست
غافل که ز سرپنجهی بلّورش مرا
هرچیز فرا رسد، بسازد سرمست.
گفتا: "دل من رشتهی مهر تو گسست."
گفتم: "دل من هم به شکایت پیوست."
خندید و به خیمهگاه خود کُشت چراغ
ره بست و به بالینم خاموش نشست.
گفتم: "اگرم دست دهد صحبت دوست
از تن به در اندازم جان و رگ و پوست."
خندید که "این منت با خویش گذار
جان گر بنهی ور ننهی، جانت اوست."
گفتم: "چه کنی دلت چو با من پیوست؟"
گفتا: "چه کنی با من؟ ای رویپرست!"
گفتم که "قدت بشکنم و رخ بوسم."
خندید که "آمادهام از بهر شکست."
گفتم: "رخ تو؟" گفت: "خراجیش چو نیست؟"
گفتم: "دل من؟" گفت: "علاجیش چو نیست؟"
گفتم: "سخن من آمد از تو به کمال."
خندید و به من گفت: "رواجیش چو نیست؟"
گفتم: "همه سوختم." بگفت: "این باید."
گفتم: "همه ساختم." بگفت: "این شاید."
گفتم که "نه این بود امیدم از تو."
حندید که "این خام چهها میپاید!"
گفتم: "چه مرا ز راحتم داشته باز؟"
گفتا: "خم گیسوی سیاه و طناز."
گفتم: "به خیال اوست راهم در پیش."
خندید و به من گفت: "زهی راه دراز!"
گفتم مگر از مهرش دل برگیرم
مهر دگری جویم و دلبر گیرم
خندید و به من گفت که "این نیز بگو
رنجوری خویش باید از سر گیرم."