سخن از عید و بهاران چه توانم گفتن
که به هر کوی و گذر مجلس ترحیم و عزاست
سرنوشتی که بر این ملک مقدر شده است
از چه هر آینه آمیخته با درد و بلاست
در آستانه سال نو ، نابسامانی و مضایقی که ز ندگی را در کام همگان ، تلخ کرده است سر سوزنی امیدواری و خوش بینی باقی نمی گذارد که سخنی از سر مثبت اندیشی گفت و نومیدان را به افق های روشن آینده و فرصتهای بادآورده نوید داد.باری هر چند این مایه فساد و خرابی از ازل همزاد و همنفس این سرزمین نفرین شده بوده ولی قبلا احتمالی می رفت که گذشت زمان و حصول پختگی پس از سالها آزمون و خطا ، اندگ آگاهی و بصیرتی در مصادر امر ایجاد کند اما دریغا که نوآمدگان عرصه سیاست از حیث گیرایی و ضریب هوش پایین تر از آنند که هزار سال نوری تجربه اندوزی ، به اندازه دهم درصد تغییر و توفیری ایجاد کند.
صحبت از نوعی دنائت مسری و فرا گیرست که تداوم فرهنگ استبدادی آن را زمینه سازی می کنند ، خادمان راست کردار و وطن دوست طرد می شوند و جای خود را به خائنان متملق می دهند بدینسان نوعی سفلگی و دنائت از اعلا تا ادنای اقشار را مبتلا کرده که جز از دریچه نفع اندیشی و جز با چرتکه سود و زیان به قضایا نمی نگرد و لاجرم منشا تغییر و تبدیل به احسن نخواهد بود.
تداوم خودرایی صرفا آثارش در سیاست و اداره امور ظاهر نمی شود بلکه جامعه را دوشقه و به فرهنگ نیز صدمه ها می زند و مجال آزاد اندیشی و پرسشگری را سلب می کند. می کند.اقلیتی نفع طلب و متملق با انتفاع از رانتها راست در نظر خودکامگان دروغ و سفید را سیاه جلوه می کنند.این تقلبها و تزویر ها کم کم به فرهنگ عمومی تبدیل می شود و برایش توجیه هم شرعی تراشیده می شود.
مادام که این فرهنگ خودکامه پرور حاکم است در بر همین پاشنه می چرخد و کورسوی امیدی نیست.
به استقبال روز جهانی زن
او پیش از آنکه آهو باشد
یا پیش از آنکه آه
او پیش از آنکه آتش باشد
یا پیش از آنکه ماه،
انسان عصر ماست.
یک زن، که در ادارهی خود کار میکند
و کیف کوچکش
از زندگی پر است
او با حضور روشن خود در میدان
ابهام رازوار حیاتش را
از سایههای گنگ برون میریزد
و بوی خویش را
در آب و خاک و آتش ما جاری...
اینسان
جریان عادی نفسش را
براعتماد خفتهی هستی
حک میکند
و مثل یک نشان عمومی
در هرکجای هستی امروزی جهان
لبخند میزند.
حتی اگر
با بادهای گمشدگی
که از چهار سوی زمین میوزند
خم میشود، نمیشکند
او،
از خانه تا کرانههای جهان کار میکند
و مثل آن سرود عمومی
از هرزبان که میشنوی
زیباست.
به امیر زارعی
پندارِ یک رهاییِ موهوم
گاهی
در ناکجای دیدۀ ما جلوه میکند
رسواتر از سخاوتِ ابری خشک
اینک
ما ماندهایم و وسوسهای تاریک
در دخمههای تشنهکُشِ این گمانِ شوم
پندارِ یک رهاییِ موهوم.
۱۷ بهمن ۱۳۸۸
