سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

نمونه های شعر دیروز برای تبرک

درخت معجزه / نادر نادرپور


درخت معجزه خشکیده ست

و کیمیای زمان ، آتش نبوت را
بدل به خون و طلا کرده ست
و رنگ خون و طلا ، بوی کشتزاران را
زیاد بدبده های ترانه خوان برده ست
و آفتاب ، مسیحای روشنایی نیست
و ابرها همه آبستن زمستانند
و جوی ها همه در سیر بی تفاوت خویش
به رودخانه ی بی آفتاب می ریزند
و کوچه ها همه در رفتن مداومشان
به نا امیدی بن بست ها یقین دارند
پرنده ها دیگر از گوشت نیستند
پرنده ها همه از وحشتند و از پولاد
و فضله هاشان از آفت است و از آتش
اگر به شهر فرو ریزد
دهان به قهقهه ی مرگ می گشاید شهر
و در فضایش ، چتری سیاه می روید
و مادرانش ، فرزند کور می زایند
و دخترانش ، گیسو به خاک می ریزند
و عابرانش ، در نور تند می سوزند
و پوست هاشان ، از دوش اسکلت هاشان
فراخ تر ز شنل ها به زیر می افتد
و نقش سایه ی آنان به سنگ می ماند
اگر به دشت فرود آید
جنین گندم در بطن خاک می گندد
و تخم میوه بدل می شود به دانه ی زهد
و گل به یاد نمی آورد که سبزه کجاست
اگر در آب فروافتد 
نژاد ماهی ، راهی به خاک می جوید
و خاک ، دایه ی نامهربانتر از دریاست
زمین ، سقوطش را هر شب به خواب می بیند
و بیم مردن ، عشق بزرگ آدم را
به عقل مور بدل کرده ست
که زندگی را در زیر خاک می جوید
و خانه هایی در زیر خاک می سازد
چه روزگار غریبی
برادری ، سختی بیش نیست
و معنی لغت آشتی ، شبیخون است
پسر به خون پدرتشنه ست
و رودها همه از لاشه ها گرانبارند
و دام ماهی صیادها پر از خون است
پیام دست ، نوازش نیست
و پنجه های جوان ، دیگر
به روی ساقه ی نالان نی نمی لغزند
به روی لوله ی سرد تفنگ می لغزند
و آنکه سایه ی دیوار ، خوابگاهش بود
به خشت سینه ی دیوار می فشارد پشت
و برق خنده ی تیر
نگاه خیره ی او را جواب می گوید
و او ، دوباره در آغوش سایه می خوابد
چه روزگار غریبی
سحر ، پیمبر اندوه است
و شب ، مفسر نومیدی
و روشنایی در فکر رهنمایی نیست
شعاع آینه ها ، چشم کاکلی ها را
به سوی کوری جاوید رهنمون شده است
و مرد مار گزیده
ز ریسمان سیاه و سفید می ترسد
که ریسمان ، مار است و مار ، رشته ی دار
و دار ، نقطه ی اوجی است
که آسمان را با ریسمان گره زده است
و آسمان ، همه در خواب ودار ، بیدار است
کسی به فکر رهایی نیست
دریچه های جهان ، بسته ست
و چشم ها همه از روشنی هراسانند
زمین ، شکوه کریمانیه ی بهارش را
ز شاخ و برگ درختان دریغ می دارد
و آسمان ، شب صاف ستارگانش را
نثار خاک دگر کرده ست
ایا سروش سحرگاهان
تو روشنی را جاری کن
تو با درختان ، غمخوار و مهربان می باش
تو رودها را جرأت ده
که دل به گرمی خورشید ، بسپرند
تو کوچه ها را همت ده
که از سیاهی بن بست بگذرند
تو قلب ها را چندان بزرگواری بخش
که تا چراغ حقیقت را
دوباره در شب ناباوری برافروزند
تو دست ها را آن مایه هوشیاری بخش
که دوستی را از برگ ها بیاموزند
تو ، ای نسیم ، نسیم ای نسیم بخشایش
به ما بوز که گنهکاریم
به ما بوز که گرفتاریم


شیر یا خط شیر/ فرخ تمیمی


شیر یا خط

خط

سکه موج دود را بشکست و بالا رفت

در مدار لحظه ها چرخید

بیکران لحظه ها برجی شد و تک سکه نا آرام

شیب تند برج را لغزید و روی پیشخوان غلتید

دنگ ...د دنگ...دنگ

شیر اگر آید پیامی می رسد رنگین

شیر اگر آید خدایا

باز تکرار نوازش های مهر آگین

مست های بار را تاب درنگی نیست

در هم "هان شیر" " هان خط"

اوج می گیرد


خامش جوک باکس را آن سکه در هم ریخت

یک تویست تند

می شود رقصید

خسته از برنامه ی میز و مداد و کار

خسته از بیرنگی تکرار

می شود باز آبجو نوشید


شیر یا خط؟

شیر

سکه موج دود را بشکست وبالا رفت

در مدار لحظه ها چرخید

...........

موش یک وسواس در من می شود بیدار

خش خش سر پنجه اش بر چوب ذهنم

تلخ یک تکرار

"کاش برج لحظه ها در خویش بلعد سکه ات را مرد

هر دو روی سکه ها خط است"

کاشکی .....

ای کاش.


احساس / خسرو گل سرخی

رهروان خسته را احساس خواهم داد
ماه های دیگری در آسمان کهنه خواهم کاشت
نورهای تازه ای در چشم های مات خواهم ریخت
لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد
سِهره ها را از قفس پرواز خواهم داد
چشم ها را باز خواهم کرد ...
*
خواب ها را در حقیقت روح خواهم داد
دیده ها را از پس ِ ظلمت به سوی ماه خواهم خواند
نغمه ها را در زبان چشم خواهم کاشت .
گوش ها را باز خواهم کرد ...
*
آفتاب دیگری در آسمان ِ لحظه خواهم کاشت
لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد
سوی خورشیدی دگر پرواز خواهم کرد ..

حلزون / محمد رضا راثی پور

این حلزون خزیده بر لبه تیغ

هر چه  جلو می رود به خود بزند زخم

زرورقی روی زنگ خوردگی ماست

صورتک خنده ایست دوخته بر اخم!


این که به عنوان سال نو

عرضه کند شور و شوق ساختگی را

تا که نبینی درون آینه

بختک پیری و رنگ باختگی را 


بیست و هشت اسفند ۱۴۰۱

چه سوگوار بهاری! / مهدی عاطف‌راد

چه سوگوار بهاری!

بهار مرده‌دل داغدار و غمباری

بنفشه‌هاش کبودند و لاله‌هاش سیاه

و آه از دل پر سوز و سوگ سنبلها

و آه از رخ پژمرده‌ی شقایقها

چه سوزناک و حزین ناله می‌کنند چکاوکها!

چه دل‌گداز و غم‌انگیز نغمه می‌خوانند

قناریان دل‌افسرده!

اسیر در قفس تنگ حسرتی جان‌سوز

گواه سلطه‌ی تاریکی و  تبهکاری.

 

همیشه بوده بهاران ما پر از ماتم

همیشه هدیه‌ی آن بوده است غنچه‌ی غم.

ندیده است به خود میهنم بهار خوشی

نبوده هیچ بهاری در این سرا خرّم.

 

چه‌ها که دست قساوت نکرد با این باغ

چه غنچه‌ها و چه گلها که کند و پرپر کرد!

چه‌ها که پای خشونت نکرد با این فصل

چه برگها و چه برها که خاک بر سر کرد!



بازتاب زندگی در سروده‌های نیما/ مهدی عاطف‌راد

مردنی نیست کز آن زندگی‌یی راست نشد.

 (نیما)

 

زندگی در سروده‌های نیما بازتابی گسترده و چندوجهی دارد. یک وجه از آن تعریف و تفسیر معنای زندگی از دیدگاه نیماست. وجه دیگر آن بیان شاعرانه‌ی ویژگیهای زندگی نیماست. وجه بعدی تصویرهایی از زندگی دیگر زندگان شعر نیما- از ققنوس تا تیزپرواز و از ناقوس تا پادشاه فتح- است.

او در سروده‌هایش هرجا که فرصت به دست آورده و مناسب دانسته درباره‌ی زندگی، در مفهوم عام، و زندگی خودش، به عنوان موضوعی خاص، سخن سروده است.

نخستین بار در نخستین سروده‌اش- مثنوی "رنگ پریده، خون سرد"- از زندگی‌اش سخن سرود و آن را سراسر ذلت و غم و محنت دانست، ذلت و غم و محنتی که ناشی از عشق اندوه‌آفرین و جان‌سوز بوده است:

 

لیک، ای عشق! این‌همه از کار تست

سوزش من از ره و رفتار تست

زندگی با تو سراسر ذلت است

غم، همیشه غم، همیشه محنت است

هرچه هست از غم به هم آمیخته‌ست

وآن سراسر بر سر من ریخته‌ست

 

در منظومه‌ی مانلی، نیما، از زبان پری دریایی، به تعریف معنای ژرف و پنهانی زندگی پرداخته و آن را معادل زیبایی دانسته است. در آن‌جا، در بخشی از گفت‌وگوی پرمعنای پری دریایی با مانلی، این حکم فلسفی بیان شده که اگر کسی در زندگی‌اش زیبایی را نشناخته باشد، در تمام زندگی‌اش اثری از زیبایی وجود ندارد، و نتیجه این‌که جهان و زندگی دل‌گشاست و نباید بر آن چشم بست و زیبایی و دلگشایی‌اش را نادیده گرفت:

 

دل‌گشا هست جهان، چشم چرا بستن از آن؟

آن‌که نشناخته در زندگی‌اش زیبایی

نیست زیبایی در هیچ کجاش

هرچه می‌جوید از این‌جا معنی

 

و در ادامه، باز از زبان پری دریایی، زندگی را تکاپو و تک‌وتاز مداوم دانسته و آن را میدان از دست دادن و به دست آوردن، از چیزی کاستن برای به چیزی افزودن، باختن و بردن، چشم بر کمالی بستن برای به کمالی والاتر رسیدن، معرفی کرده و راهش را راه رهایی و رستگاری دانسته است:

 

زندگی چون نبوَد جز تک و تاز

خاطر این‌گونه فراسوده مساز

بگذران سهل در آن دم که به ناچار تو را

کار آید دشوار

زاره کم کن در کار.

...

باید از چیزی کاست

گر بخواهیم به چیزی افزود.

هرکس آید به رهی سوی کمال.

تا کمالی آید

از دگرگونه کمالی باید

چشم خواهش بستن.

زندگانی این است

وین چنین باید رستن.

 

"ققنوس" زندگی را بس فراتر از خورد و خواب دانسته و زندگی آن زندگان را که عمرشان را با خورد و خواب می‌گذرانند و به پایان می‌رسانند، رنجی دانسته که مایه‌ی سرافکندگی است و ارزشی ندارد.

 

حس می‌کند که زندگی او چنان

مرغان دیگر ار به سر آید

در خواب و خورد

رنجی بود کز آن نتوانند نام برد

(ققنوس)

 

"تیزپرواز" شعر "خواب زمستانی"، درحالی که افسرده و دم‌سرد، سر در بال فروبرده و به خواب سنگین زمستانی فرورفته، در خواب که جهانی بین دو جهان مرگ و زندگانی است، جهان زندگانی را می‌بیند:

 

سرشکسته‌وار در بالش کشیده

نه هوایی یاری‌اش داده

آفتابی نه دمی با بوسه‌ی گرمش به سوی او دویده

تیزپروازی به سنگین خواب روزانش زمستانی

خواب می‌بیند جهان زندگانی را

در جهانی بین مرگ و زندگانی

 

و با این‌که "تیزپرواز" در خواب سنگین زمستانی فرورفته و طبعی خاموش دارد، با این وجود هنوز و همیشه چشم امید به زندگانی دارد و زنده‌ای بیدار است که با تمام ناهشیاری‌اش، زندگی از او دست نشسته و نومید و دل‌سرد نشده است:

 

لیک با طبع خموش اوست

چشم‌باش زندگانی‌ها

...

زندگی از او نشسته دست

زنده است او، زنده‌ی بیدار

گر کسی او را بجوید، گر نجوید کس

ورچه با او نه رگی هشیار.

 

"مرغ آمین" که نشانه‌ی روز بیدار پیروزی است، پنهانی به تنگنای زندگی راه و با آن پیوند دارد:

 

او نشان از روز بیدار ظفرمندی‌ست

با نهان تنگنای زندگانی دست دارد.

 

"پادشاه فتح" هم با آن‌که مرده پنداشته می‌شود، زنده است و زندگی با اوست. از اوست که رستگاری جهان آغاز می‌شود و زمانه‌ی حسرتها و عسرتها و اسارتها به پایان می‌رسد:

 

اوست زنده، زندگی با اوست

زاوست گر آغاز می‌گردد جهان را رستگاری

هم از او پایان بیابد گر زمانهای اسارت

 

"ناقوس" با دینگ‌دانگ دلکش و امیدبخشش  پیام زندگی می‌دهد و مژده‌ی به پایان رسیدن شب‌سیاه مرگ‌آیین و روز روشن رهایی‌آفرین می‌بخشد:

 

دینگ دانگ، در مراقبه‌ی زندگی که هست

این است ره به روز رهایی

با او کلید صبح نمایان

وز او شب سیاه به پایان

وین است یک محاسبه‌ی درخور حیات

با دست‌کار روز عمل گشته هم‌عنان

از دستگاه روز جوانی گرفته جان.

 

دینگ دانگ، دم به دم

راهی به زندگی‌ست

از مطلع وجود

تا مطرح عدم.

 

"آهنگر" با زحمتی که می‌کشد و کار سازنده‌ای که می‌کند، ابزار کار بس بزرگ پردازش جهان زندگی را می‌سازد:

 

او به دست کارهای بس بزرگ ابزار می‌بخشد

او جهان زندگی را می‌دهد پرداخت.

 

در "اندوهناک شب"، نیما از زندگی کسانی زنده می‌پرسد که زندگان آنها را به دنیای زندگی و برای زندگی کردن راه نداده‌اند و آنان که به نظر آن زندگان چون مرده‌اند، در خلوت شبهای پر از تشویش، زندگانی دیگرگونه‌ای با زندگان دیگر دارند:

 

آیا کسان که زنده ولی زندگانشان

از بهر زندگی

راهی نداده‌اند

وین زندگان به دیده‌ی آنان چو مرده‌اند

در خلوت شبان مشوش

با زندگان دیگرشان هست زندگی؟

 

در جهان زندگان، "مردگان موت" هم با هم شاد می‌خندند و با افشره‌ی آن‌چه از جهان زندگان به غارت برده‌اند، جدا از زندگی زندگان، برای خودشان زندگانی خاص خود را دارند:

 

مردگان موت با هم شاد می‌خندند

با عصیر غارت خود

در جهان زندگانی

می‌کنند آیا جدا از زندگی زندگان، یک زندگانی نهانی؟

 

در شعر "به شهریار"، نیما از داستان زندگی‌اش سخن گفته، داستانی که هرگز از حسرت تشویش‌زایش جدا نبوده است:

 

داستان زندگی من به هیچ آیین نخواهد شد جدا از حسرت تشویش‌زای من

 

با این‌وجود، برای او هیچ داستانی از داستان زندگی لذت‌آورتر نبوده است:

 

هیچ چیز از داستان زندگانی نیست

در جهان زندگانی لذت‌آورتر.

 

در شعر "روی بندرگاه" نیما زندگی درآمیخته با کابوس جنگ و خونریزی و آدمکشی را سنگین و غیر قابل تحمل دانسته است:

 

وه، چه سنگین است با آدمکشی (با هردمی رؤیای جنگ) این زندگانی!

 

این هم تعریفی از زندگی از دیدگاه شیطان در "خانه‌ی سریویلی":

 

آه، یاوه زندگانی

در بهار خنده‌هایش نوشکفته‌گل بمیرد

صبح‌گه- با آن صفای خود

یک‌دم افزونتر نپاید

آدمی تنهاست با دردی که دارد.

...

زندگانی گوی غلتانی‌ست، می‌غلتد

بر زمینهای بسی هموار و ناهموار

از بر سنگی به سنگی تا شود یک روز پاره.



نمونه های شعر دیروز برای تبرک

گل من / م. آزاد


گُل من

پرنده ای باش و به باغ باد بگذر

 مَه من

شکوفه ای باش و به دشت آب بنشین

 گل باغ آشنائی گل من کجا شکفتی

 که نه سرو می شناسد

 نه چمن سراغ دارد

نه کبوتری که پیغام تو آورد به بامی

 نه بدست مست بادی گل آتشین جامی

 نه بنفشه ای نه بوئی نه نسیم گفت و گوئی

نه کبوتران پیغام

 نه باغ های روشن

گل من

میان گل های کدام دشت خفتی

 به کدام راه خواندی

 به کدام راه رفتی

 مه من

 تو راز ما را به کدام دیو گفتی؟

 که بریده ریشه مهر شکسته شیشه دل

 منم این گیاه تنها

 به گلی امید بسته

 همه شاخه ها شکسته..!

 به امیدها نشستیم و به یادها شکفتیم

 در آن سیاه منزل

 به هزار وعده ماندیم



شب / اسماعیل خویی


شب که می‌شود
من پر از ستاره می‌شوم
شب که می‌شود،
مثل آن فشرده عظیم پرشکوه و پرشکوفه ازل
در هزار کهکشان ستاره
پاره‌پاره می‌شوم.

شب که می‌شود
ماهیان کهکشان
با تمام فلس‌های اختران‌شان
شناورند
در زلال بینشم.


شب که می‌شود،
من تمام ماهیان کهکشان،
و تمام فلس‌های اختران‌شانم،
آی…
بشنو، ای فراتر از تمام آفرینش،
ای تمام!
شب که می‌شود،
من تمام آفرینشم.

پیوند / ید الله رویایی



و دست های او

نیروی نور بود

نیروی نور با رمق دست های من

بیدار شد حرارت شد

خورشید شد سخاوت شد..!