بر روی میز
در سینی ظریفِ مطلایی
دو استکان
دو لب طلای کمر باریک
چای.
از هر چه می رود به زبان ها مان ،
تا هرچه در دلمان آب می شود ، قند است .
و حرف هایمان همه از تو
سر در می آورد .
با هم نشسته ایم من و شعر
گپ می زنیم .
نام تو می رود ،
این گفت و گوی شاد
پر در می آورد .
#کوروش_آقامجیدی
یکی یکی جوانه می زنم و سبز
چشمت را
که شوق دیدن داری
پرمی کشم
به نقش ساده ی جاجیم کهنه ای
گسترده زیربال و پرخویش.
شب ها
منظومه های روشن دنیا را
خاموش می کنم
پوشیده رخ به شیوه ی عیّاران
باروی کهنه را می گردم
در قصّه ای قدیمی
که با حروف سربی کم رنگ
یادآور شکستن جادوست.
15 فروردین1400
**https://t.me/mayektashakeri

ـ : « سلام
هی پسر
تو از کجا رسیده ای
که هرم شیهه های اسبت
عطر شور و شادمانی و جوانی است ؟
هنوز هم
به پهنه ی خیالهای شاعرانه می روی ؟
هنوز هم
خیال ها
تو را پناه گرم و امن زندگانی است ؟ »
ـ : « هنوز هم
هنوز
تا که زندگی
همین
عبوس سرد جاودانی است.»
@walehane
[... اینکه میگویم مفاهیم ذاتی نیستند و پیدایشی هستند اصلاً به معنای «باری به هر جهت بودن» نیست. لازم میدانم تا به ایضاح این نکته بپردازم. من بههیچوجه جزو آن دسته کسانی نیستم که بگویم شعر بهاندازهی خوانندگانش تفسیرِ ممکن دارد؛ این سخنان یاوه و مفت است. کسانی مدافع این «کثرتگرایی بیدر-و-پیکر» هستند که به یک فردگرایی افراطی باور دارند و عملکرد زبان در گفتمانها را نادیده میگیرند. فکر میکنند که زبان یکچیزی است که هر فرد زبان و گفتمان و شیوهی خوانش خودش را دارد. من اصلاً به چنین چیزی معتقد نیستم در عین اینکه به ذات و تعاریف ذاتی هم باور ندارم به یک معنا نمیتوانم پذیرای هرج-و-مرج تفسیری باشم هرچند که از این گفته نمیتوان نتیجه گرفت که من یک نظام کنترلی دارم؛ در واقع این گفتمانها هستند که نظام کنترلی دارند. ببینید! ما بهتنهایی و در خلأ به دنیا نمیآییم. مثلاً شما میگویید منتقدان چپگرا. در اینجا یک عدّهای را بر اساس گفتمان که مجموعهای از گزارهها دربارهی جهان و ادبیّات و زنان و طبقهی کارگر است تعریف کرده و بهطور نسبی چیزها را مقولهبندی میکنید. البتّه ممکن است یک فرد چپگرا ویژگیهای لیبرالی هم داشته باشد امّا ما بهطور نسبی او را در یک مقوله قرار میدهیم و اینطور نیست که هر جور دلتان میخواهد بتوانید بنویسید. اصلاً این جمله که هر جور دلم بخواهد بنویسم به چه معناست؟ فرد از همان لحظهای که شروع به نوشتن میکند با هزاران شکل آشکار و ناپیدا به شبکه بینامتنیّت ادبی وصل میشود. از مریخ که نیامدهایم؛ همان شعری که بسیار آوانگارد به نظر میرسد و ممکن است هیچکس آن را نپذیرد باز هم به متنی که شاعری در دو ماه یا دو سال یا صد سال یا هزار سال پیش گفته متّصل است. شما حافظ را در شاملو نمیبینید؟ نه ظاهراً امّا تأثیراتش را میبینید. این بینامتنیّت همیشه آشکار نیست که از طریق ارجاع به وجود میآید بلکه از طریق گزارههایی که دربارهی جهان و پیرامون تولید میکند به وجود میآید. من خواستم موضعم را کاملاً شفاف بگویم و اشاره کنم که سخن من به معنای باری به هر جهت رفتن در ادبیّات نیست که در این صورت سنگ روی سنگ بند نمیشود. مقصود من این است که سنگهایی که رویهم بند شدهاند میتوانند از روی یکدیگر بلغزند و با سنگهای دیگر پیوند بخورند. این با یله رفتن و ول شدن همهی سنگها تفاوت دارد. اینکه فکر کنید سنگها در جهان کاملاً ول هستند یا از آنطرف به این پندارد دچار شویم که کاملاً به هم چفت شدهاند و امکان حرکت ندارند به یکمیزان خطاست. من میگویم سنگها از رویهم سُر میخورند و دائماً در وضعیّت اتّصال با سنگهای دیگری قرار دارند یعنی با شبکهای از رابطه میان سنگها مواجهیم. این بحث با اشاره به همین مثال قابل طرح است و میتوانیم بگوییم که اوّلاً زبان امری اجتماعی است و نه فردی و دوم مناسبات اجتماعی از طریق کنشهای گفتمانی در تولید متون زبانی تحقّق پیدا میکنند و ما همه در وضعیّتهای نسبی با گفتمانهای موجود و پادگفتمانها قرار داریم. بنابراین بهاندازهی تعداد افراد نه امکان تولید ادبیّات وجود دارد و نه خوانش ادبیّات. این محل چالش گفتمانی است. زیرا این گفتمانها هستند که در بعد زمانی و تاریخی خود دائماً در حال تعریفسازی و واسازی تعاریف هستند. در نتیجه وقتی من میآیم و در قبال ادبیّات موضعگیری میکنم دیگر نمیتوانم یک موجود فراگفتمانی باشم. حالا میتوانیم بگوییم که فلانی یک منتقدی است فرضاً با گرایشات چپ. شما در جایی در مورد دموکراسی صدا گفتید در توضیح آن مطلب باید بگویم که کار نقد کنترل و نظارت نیست. کار نقد تولید دیالوگ فعّال است؛ تولید متنی است که در وضعیّت گفتگوی فعّال با متون دیگر قرار دارد. ما نمیتوانیم بگوییم که چرا فلانی چنین داستانی نوشته است که در آن کماکان حاشیهرانی زنان تقویت میشود. نمیگوییم چرا چنین داستانی نوشته شده یا نباید نوشته میشد و حتّی نباید خوانده شود. ما میگوییم این داستان بهصورت پیدا و پنهان محصول یک کنش گفتمانی است و متن منتقد هم در یک تقابل انتقادی با این متن قرار دارد. اتّفاقاً همین تعارض و تقابل میان متون است که پویاییهای فرهنگی را به وجود میآورد...]
«ادبیّات و ماهیّت و پیرامونش»
شمارهی دوّم ماهنامهی فرهنگی و هنری #رخ_نگار
اینستاگرام:
http://instagram.com/sharghulmelal
تارنمای تهیّهی نشریه:
www.Avangard.ir
@Sharghulmelal_Group
مرزی میان خواب و بیداری!
افسون شعری رازگون، از جنس رویا ...
باغی پرافشان، در شکوه فصلها، بر ململ روز و شب دوران
با واژههایی از خیال و ماهتاب و مهرورزی
در قابی از آرایه خاتم!
شیراز، پردیسی است همزاد ارم، با غرفههای سبز
باغی که باید با وضوی شعر حافظ، در نسیم یاسها و نسترنها
در جاری عطر نوازشهای سعدی، با شمیم دلگشای شعر
رمز کلون چوبی دروازه قرآن را گشود از هم
شیراز را، با نازکای شبنم و گلبرگ و الهام
با سحر انگشت قلمموهای شعر و عشق، با نرمای بال شاپرکها
بر نبض موزون سحر ترسیم باید کرد
شیراز را باید سرایید
این شعر را در جویباری از ترنمها، حریری از پر طاووس
- در پرچین عطر تاک
در بوسهباران وزشهای زلال ناگهان حیرت اشراق
در هاله شوریدگیها میتوان خواند
شیراز، در قاب کلام نارسای من نمیگنجد
با واژههای الکن جاری، زبان خاکیان، بیگانگی دارد
شیراز را با نقشها و رنگهای طرفه، باید دید:
با لحظههای شرم، پیغام تبسم، گامهای مهربانی
در زیر چتری از تعارفهای بوسه، دعوت و گلریز مهمانی
شیراز، یعنی طیفی از شمشادها، پای ردیف سروها
- در بستر ابریشم سبزی شناور در نگاه اطلسیها
یعنی بخور کُندُر و اسفند، زیر سقف بازار وکیل و رهگذار عید
با فرشها و بافهها، در هاله رنگینکمان نور
با دختران ایل و، رقص شاد دامنهای پرچین
در بارش عطر گلاب و بیدمشک و سدر و لیمو
شیراز یعنی کوچههای کودکی با سنگفرش غفلت و بازی
شیراز یک گنجینه از لوح سفالین است
الواح رنگین با خطوط خاطرات تلخ یا شیرین:
نقش شکوه اقتدار اردشیر و کوروش و ساسان
سقف و ستون شوکت ایران!
آیینه روز و شبان آنچنان افتاد و دانیهای سعدی!
تیمور و خال هندوی ترکان شیرازی و منشور سمرقند و بخارا
دستان و دام زهدورزان ریایی،
- با سماع سرخوش رندانه و موزون حافظ!
میخانه و تزویر درهای فروبسته، متاع رونق طامات!
اسفار صدرا، شور اهلی، شعلهباران فغانی...
شبپرسههای خان زند و، قل قل قلیان نی پیچ
در خلسه مهتاب و، بازیهای رنگ و شیشه تالار و ارسیها
طرح شرارتهای انگشتان و گزلیک نهان کینه آغای تاریخ
بر خواب قالیهای ابریشم ...
فصل فرود دشنه و زخم خیانت، در غرور کتف سردار نجیب زند
پشت نقاب حیله دروازهای بسته...
شیراز یعنی
سرنیزهها و سم اسبان شریر فوج S.P.R
تکرار گام اسکلتهای گرسنه، با خروش دادخواهی
زیر شقاوتهای تیر و حیرت دستان خالی...
بانگ سواران عشایر بر چکاد کوهها، مردان ایل و بامداد تیرباران!
دلتنگی مرجان و زخم غربت خاموش داش آکل
در هفت پیچ کوچههای ناجوانمردی
شیراز
یعنی عرقریزان روح و مهربانیهای بخشش، با غرور فقر
شیراز یعنی تندر خشم،
با دستهای خالی اما سینهای هموسعت باران...
خال عروس هفت اقلیم شکفتن!
گهواره رویای من، شیراز!
ای بارش الهام!
یک بار دیگر میتوان نوشید عطر لحظههایت را؟
یک بار دیگر، میهمان آسمانت میتوانم شد؟
#علیرضا_طبایی