
رودخانه ی مذاب شوربختی
گسل ناپایدار ویرانگر
پسلرزه ی بدشگون زندگی.
همین که فروریخت برج و باروی همدلی ها
سواره نظامی ابرگونه پیدا شد
از درون مه آلوده ی زمان
که پیشاپیش آن سرداران مفرغی
دریده چشم و نازکدل
دست سوی آسمان گشودند
به شکرانه ی این همه مرگ
به شکرانه ی این همه ویرانی
مویه کنان و پریشان مو
اشک چرکین برگونه نشاندند
دست در جیب یکدیگر
به ربودن نیکبختی ها ی مردمان
بردرگاه سلطانی پیشانی به خاک ساییدند
که شمشیری آخته در دست و کلاهی سرخ بر سرداشت.
شما را می گویم
قزلباشانی که از گورهای کهن گریخته اید!
اما پس این گلایه ها سرودی هست
درحنجره ی پلنگانی که پلشتی تیغ زاران رابر نمی تابند
و زمین مهربان به چنگالشان پناه می بَرد .
نیمروز و تابش آفتاب
به سیاهی می نشاندکویرنمک را.
نیمشبان که برمی خیزد ابر بی باران
موج خزر به سرخی خونابه ی ماهیان فریاد می زند
دیلمان فانوس دریایی روشن می گذارد
طبرستان ، تیرآرش به چلّه می نهد
یوزپلنگ زاگرس ، پنجه بر صخره می ساید
جنگل بلوط لرستان آتش می گیرد.
طاق بستان به عشق شیرین دخیل می بندد
فلک الافلاک چمر می خواند
پازارگاد به یافتن کتیبه های سنگی اش آواره می شود و
خنج می کشد
مادر چادر نشین ایلیاتی.
نه به سپیده دمان
نه به شامگاه عزا گرفته ی این سرزمین
از جویبار زهرآگینتان نمی نوشند
تشنگانی که با زبانی بریده بریده فریاد برمی آورند
نازک تنانی که در زاینده رود تن می شویند
شاید که گُرده هاشان کمی بیاساید
از شیار سرخ شلاق و دشنه.
کودکانی بردرها می کوبند
به تمنای نان.
در زندان های بی آبرو
دخترکانی وسمه کشیده بردارمی شوند
به تمنای آزادی
یکی یکی به گونه می چکد
رگباری که خواهد ریخت
وسیلابی که برخواهد کند
ستون های زشت به تباهی نشسته را
ازکلاه دوازده تَرکتان
خون شتک زده ی سیاوش بخار می شود
و قطره قطره فرو می ریزد
بر کشتزاران آزادی
دیگربار باشدکه بازگردید به دخمه های سیاه
شمارامی گویم
قزلباشانی که از گورهای کهن گریخته اید!
#شعر ی از دفتر چاپ نشده ی "بام تهران طوفانی است"
محمدعلی شاکری یکتا
@RKaaIV
امروز،روز ماست
روز همه ی زنان بیدار دنیا که در راه مساوات و عدالت می جنگند
روز شیر زنان زجر کشیده ی جهان که در راه آزادی فرزند دادند...همسر دادند
روز ما، بر ماخجسته
پاره ای از من
همواره در حسرت گرما
و محروم از آن
پاره ای از من
همساز با سپیده ی بردمیده
و همواره اسیر سایه های رویا
پاره ای از من
سرشار از پر پرواز
و گم کرده سهم خود از آبی آسمان
پاره ای از من
من واقعی ام،
با چشمان یک کودک
همراه پرندگان مهاجر،
گریزان در دوردست ها
بلاگا دیمیتروا
#شعر
*بلاگا دیمیتروا شاعر توانای بلغاری که زندگی خود را وقف دفاع از حقوق بشر و اصلاحات سیاسی کرد.
@RKaaIV

گفتی
«دیگر تمام شد
این آخرین شکنجۀ انسان است»
حتی هنوز هم
میگویی
تبریز، ۴ شهریور ۱۳۸۸
#محسن_صلاحی_راد
https://t.me/flishsa/139
@MohsenSalahiRad

ساده برگزارمی کنی آقا!
این جثه ی سنگین بردوش سپیده دمان
بوی نرگس های پوسیده می دهد
بوی کافور و خضاب خشکیده
چقدرمی خواهی برایش خطابه بخوانی؟
چَمَر در تپه زاران می پیچد و من هنوز گوشم
زنگ می زند از دست این باد که آرامم نمی گذارد.
صبحِ دمِ آفتاب قدم زدم در مهتابی بی شمعدانی
پیچ رادیو را باز کردم و از آن حرف های زمخت
آبی به صورتم ریختم تا ریختم مثل آدم هایی شود
که باز برخاستند از خواب تا بدوند دنبال نعش خودشان.
ساده برگزارمی کنی آقا!
این پای تیمورلنگ را به حساب بیاوریدو
بگذارید بدود همپای آهوی کوهی دردشت
یا فرقی نمی کند، درخیابان و
بخواند آوازهای ایلیاتی از یادرفته را.
مرده ی بیچاره دق می آورَداز دست این دست ها
که برفرق عالم می کوبند و عین خیالشان نیست
که امسال تنها قانون جاذبه ای که کشف شد
از برکت بی سیم تو بودکه زیرآن درخت سیب
پنهان کرده بودی و کسی نمی دانست.
مثل بختک بخت برگشته
راه گم کرده ای در رؤیای آدمیزادو
بلندبلندگوش می نوازی آقا!
ساده برگزارمی کنی مارا!
این مراسم باشکوه
اجدادت راهم خراب کرده.
درمیدان هفت تیر همینطور رنگ می بارد و رنگ می بازد
رخساره ی جماعت پاپتی
پشت تورهایی که آسمان را خاکستری رج می زنند و
نقاشی دیواری را رنگ.
عجب برگزارمی کنی مارا آقا!
درمراسم تدفین بلندشدی تا آب توبه بپاشی
روی گل های گلایل و دعا کنی.
تازه فهمیدیم که جان جانان ما در خطابه ی تو
از این حرف هایی که می زنی سنگین تر است.
اتوبوس آمد
من اول صف بودم تا عقب نیفتم از صالحات و باقیات.
نفربعدی کارش این بود مواظب باشد مبادا قدم از قدم بردارم
و به نقاشی دیواری بخندم.
دی ماه 1379

می شنوم ز دورها ، همهمه های نیمه شب
هست کسی که می دهد دل به هوای نیمه شب
ابر ، کشیده روی مَه، پردۀ نازکی مگر
خواب گرفته چشم او زیر ردای نیمه شب؟
باد نمی وزد ولی برگ درخت می چکد
گونه ی خاک تر شد از حال و هوای نیمه شب.
کوه بلند می زند، تن به تن ستارگان
درّه خموش مانده با تن تننای نیمه شب..
نیست به لب ترنمی در شب سرد خستگان
می شنوم ز خویشتن زمزمه های نیمه شب.
آمدن سحر کجا ؟ این شب دربه در کجا؟
پای گریز ماند و این بی سر و پای نیمه شب.