سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

غفلت /امیر دادویی



نگاه مضطرب باد،خیره خیره گذشت

صدای زوزه ی سگ ازتن عشیره گذشت


طنین فاتحه ای روی گور بی خبری

ازاختناق شبانگاه سرد وچیره گذشت


تمام زندگی مردمان خفته ی شهر

شبیه پیله ی کرم از تن شفیره گذشت


پر است قهقه ی مردگان بی تابوت

درون قایق مرگی که از جزیره گذشت


بیاد لحظه ی آن شمع شام غفلت ما

که بی درنگ ازاین روزگار تیره گذشت


بهار . آمد و در زد و گوشمان نشنید

گناه ما همه در ظلمتی کبیره گذشت



#امیر_دادویی

کنایه / محمد جلیل مظفری



به نصرت_رحمانی




گفتند عشق

شاید کنایتی‌ست

از آفتاب و آینه و آب


گفتم که آفتاب

قندیل بسته است

بر سقفِ آسمانِ ولنگار

و چشم‌های آینه را زنگار...


با این هجومِ تشنگی اما

در جست‌وجویِ آب به جایی نمی‌رسیم

در بسترِ سراب



گفتم؛

        اما کسی صدای مرا نشنید

در گیرودارِ خواب...




دی‌ماه ۱۳۹۶

#محمدجلیل_مظفری 

@peyrang

انتظار / سعید سلطانی طارمی




مرد، 

در گل فروشی است

دارد بهای دسته گلی را 

پرداخت می کند.

با مصرعی که توی دلش وول می خورد:

“درهاله ی نگاه تو مردن 

یعنی ،

        خوشبخت زیستن”



و زن 

در آینه به زمزمه می گوید:

“الان، 

در گل فروشی است”

و گونه های گل بهی اش می سوزند

ودر اتاق

اشیا ،

در یک سکوت مضطرب آرامند

تنها ، 

فریاد قهوه ساز بلند است


#سعید_سلطانی_طارمی

                                 16/2/85

@peyrang

آنان که خاک را .../ رحیم رسولی



شب می رود دوباره سحر می رسد  برو 

دوران ظلم و جور  به سر می رسد  برو 

تا  وقت هست ،  از  در پشتی  فرار  کن 

از  بام و کوچه  بوی خطر می رسد  برو 

اوضاع خانه  ریخت به هم ،  کار بچه ها 

دارد    به  باز  کردن  در  می  رسد  برو 

از پشت  ،  با  تمام  قوا   زور  می  زنند 

کم کم تلاش شان  به ثمر می رسد  برو 

وقت شکست ، پای خدا را  وسط مکش 

زورت  مگر  به  چند نفر  می رسد  برو

شست و اشاره روی هم  افتاد ،  اینقدر 

غیرت به هفت پُشت ات اگر می رسد برو 

هنگام  مرگ  فکر  حریم و حرم  مباش 

پالان  اسب مرده  به خر می رسد  برو 

کار از کمان ابروی جانان  گذشته است 

تیر  پسر  به  قلب پدر  می رسد  برو

در جنگلی که تیشه به ریشه نشسته است 

مرگ  تبر  به دست  تبر  می رسد  برو 

منظور خواجه حافظ اگر خاک میهن است 

انان که خاک را ... به نظر می رسد  برو 

خواننده مست بود و من از او خراب تر 

ساقی نریز باده ! که شر می رسد  برو 

من ساز می زدم که یکی گفت خواجه مرد 

گفتم چگونه ؟ گفت ، خبر می رسد  برو

 یعنی فقط به خاطر یک ساز ؟!  بی خیال 

کی خیر اهل دین به هنر می رسد؟!  برو 

بیهوده  دل  به بازی تقدیر  خوش مکن

راه خطا به چوب دو سر می رسد  برو

دستی که شانه های  ترا  گرم می کند 

کم کم به مهره های کمر می رسد برو 

یا رب سری بزن به جهان و ببین هنوز 

پیغمبری  به  داد  بشر  می رسد  برو


#رحیم_رسولی 

@peyrang

رسیده / سالار عبدی




بیدار شدم بدون آنکه

یک خواب جدید ، دیده باشم

داغ است وجود نحسم ، انگار ، 

از آتش تو ، پریده باشم


بگذار که نقش خنده ات را

بر بوسه ی این غزل ، گُدازم

لب را به گلایه باز کن ، تا ،

تعریف تو را ، شنیده باشم


من عاشق این که عصری از مٍهر

از جادّه های خالی از بغض

پرواز کنم دقیقه ها را

تا پُشت درت ، رسیده باشم


در باز کنی مرا ببینی

یک بوسه از اندُهم بچینی

تا لحظه ی فتح پیرهن ها ،

سوی تن تو ، دویده باشم


با لرزه ی دست و پایم انگار

یا هر تپش دلی ولنگار

از شرم و حیا ، کناره گیرم

این قافیه را ، " دریده "  باشم


نوزاد سه ماهه ام که گویی

از مادر خویش ، دور بوده

ابرم که تمام قطره ها را

در پای گُلی ، تکیده باشم


فردوشی شاهنامه بر دست

اشعار حماسی ام به پیوست

سعدیّ غزل گرفته در پیش

خاقانی بی قصیده باشم


در یادمی ای ز دیده غایب

دل - بُرده ی مظهر العجایب

بگذار پس از همیشه رفتن

این بار فقط رسیده باشم..



#سالارعبدی

@peyrang