سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

شمس کسمایی پیش‌گام راه شعر آزاد در ایران/مهدی عاطف‌راد


ز بسیاری آتش مهر و ناز و نوازش

از این شدت گرمی و روشنایی و تابش

گلستان فکرم

خراب و پریشان شد افسوس

چو گلهای افسرده افکار بکرم

صفا و طراوت ز کف داده، گشتند مأیوس.

 

بلی، پای بر دامن و سر به زانو نشینم

که چون نیم‌وحشی گرفتار یک سرزمینم

نه یاری خیرم

نه نیروی شرم

نه تیر و نه تیغم بود، نیست دندان تیزم

نه پای گریزم

از این‌روی در دست هم‌جنس خود در فشارم

ز دنیا و از سلک دنیاپرستان کنارم

برآنم که از دامن مادر مهربان سربرآرم.

 

این قطعه که عنوانش "پرورش طبیعت" است، نخستین نمونه‌ی ثبت شده‌ی شعر آزاد است که بعدها به نام نیما یوشیج گره خورد و به عنوان شعر نیمایی معروف شد، شعری که همگان آن را ابداع نیما یوشیج می‌دانستند و می‌دانند. اما هفده سال پیش از آن‌که نیما یوشیج نخستین سروده‌ی آزادش- ققنوس- را بسراید، توسط بانوی شاعری به نام شمس کسمایی سروده و در شماره‌ی چهارم نشریه‌ی "آزادیستان که در تبریز منتشر می‌شد، به چاپ رسیده بود. و این نخستین سروده‌ی ثبت شده در قالب شعر موزون آزاد است که در تاریخ شعر معاصر به یادگار مانده و تا شعری قدیمی‌تر از آن یافت نشود، آن را بایست نخستین نمونه‌ی شعر موزون آزاد تاریخ شعر معاصر دانست.

شمس کسمایی در سال 1262 خورشیدی در یزد به دنیا آمد. نیاکانش به روایتی گیلک و از روستای کسمای گیلان بودند. به روایت یحیا آرین‌پور در جلد دوم کتاب "از صبا تا نیما" خاندان کسمایی از اهالی گرجستان بودند که پس از فتح هفده شهر قفقاز به دست آغامحمدخان قاجار به آذربایجان مهاجرت کرده بودند و  از آن‌جا به سایر نقاط ایران رفتند. بعضی از آنها در قزوین و بعضی در یزد و جمعی در تبریز به کار تجارت پرداختند. یکی از افراد این خانواده، خلیل- پسر حاجی محمد صادق- در یزد می‌زیست و شمس کسمایی دختر او بود. شمس در سالهای آغاز جوانی با حسین ارباب‌زاده که مردی روشن‌فکر و از انقلابیهای صدر مشروطه بود و از نظر حرفه بازرگان چای و خشک‌بار بود و با روسیه بده بستان تجاری داشت، ازدواج کرد و پس از ازدواج با همسرش، همراه او که می‌خواست کار بازرگانی‌اش را سر و سامان بیشتری بدهد، به عشق‌آباد روسیه رفت. در آن‌جا علاوه بر رسیدگی به امور خانه و کودکانش به کارهای فرهنگی و نویسندگی و سرودن شعر پرداخت و خدمات فرهنگی ارجمندی کرد. برای نکوداشت این خدمات از طرف دولت ایران مدالی هم به او اهدا شد.

متأسفانه ارباب‌زاده در دنیای تجارت خوش‌اقبال نبود و پس از چندسال اقامت در عشق‌آباد ورشکسته شد و پس از آن، در سال 1918 میلادی (1297خورشیدی)،  شمس همراه با همسرش، و دختر و پسرش، به ایران بازگشت و در تبریز اقامت کرد. در آن زمان تبریز مرکز فعالیتهای سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و فکری بود. شمس کسمایی هم از همان آغاز اقامت در تبریز به این‌گونه فعالیتها روی آورد و به گروه نویسندگان نشریه‌ی "تجدد" و سپس "آزادیستان" به مدیریت تقی رفعت پیوست و در جنبش اجتماعی و سیاسی آذربایجان مشارکت فعال و جدی کرد. شمس کسمایی که افزون بر زبان پارسی، زبانهای روسی و آذربایجانی را می‌دانست، و یکی از زنان روشن‌فکر و دانشمند ایران در آن سالها بود، در این نشریه‌ها علاوه بر شعر، مقاله‌های سیاسی- اجتماعی منتشر می‌کرد، از جمله مقاله‌هایی در مخالفت با قرارداد 1919 بین وثوق‌الدوله و دولت انگلیس که تأثیر زیادی بر خوانندگان گذاشت.

او در سالهای اقامت در تبریز، چادر سر نمی‌کرد و شاید نخستین زن مسلمان ایرانی بود که آزادانه و بی‌حجاب در کوچه و بازار تبریز ظاهر شد و به واسطه‌ی همین آزادگی و آزادمنشی در آن روزهای تاریک از دست مردم نادان زجرها و سختیهای فراوان کشید. با این وجود شمس در تبریز شمع روشنگر و پرتوبخش فعالیتهای روشنفکرانه بود و خانه‌اش محفل نویسندگان و دانشمندان بود.

 

در همین سالها، پسرش اکبر که شاعر و نقاش چیره‌دستی بود و چند زبان می‌دانست، و از مبارزان جنبش جنگل و از یاران میرزاکوچک‌خان بود، در حالی که هنوز بیست سالش نشده بود، در جریان مبارزات جنبش جنگل جان باخت و شمس را دا‌غدار و د‌ل‌سوخته کرد.

ابوالقاسم لاهوتی در شعری با عنوان "عمر گل"  به دلداری مادر داغدار پرداخت و خطاب به شمس سرود:

در فراق گل خود، ای بلبل

نه فغان برکش و نه زاری کن

صبر بنما و بردباری کن

مکن آشفته موی چون سنبل.

 

تو که شمس سمای عرفانی

برترین جنس نوع انسانی

باعث افتخار ایرانی

بهتر از هرکسی تو می‌دانی

که دو روز است عمر دوره‌ی گل.

 

پس از کشته شدن شیخ محمد خیابانی و خودکشی تقی رفعت و به سلطنت رسیدن رضا شاه، جمع مبارزان آذربایجان پراکنده شد. حسین ارباب‌زاده، شوهر شمس هم در سال 1307 درگذشت. پس از آن شمس با دخترش صفا به رشت رفتند و در آنجا با محمدحسین رشتیان ازدواج کرد و پس از آن با خانواده‌اش به تهران آمدند و در پایتخت مقیم شدند. سالهای پایانی عمر او در تهران به گوشه‌گیری و انزوا گذشت. با این‌حال، خانه‌اش هم‌چنان محل رفت و آمد روشنفکران بود تا این‌که در 12 آبان سال 1340 ، در سن هفتاد و هشت سالگی در تهران، در خانه‌اش درگذشت و در گورستان وادی‌السلام شهر قم به خاک سپرده شد.

 

شمس زنی اندیشمند، پیش‌رو و بی‌پروا بود. در آن سالها که بیشتر زنان سواد خواندن و نوشتن نداشتند، او از نخستین زنانی بود که موضوع حقوق جنس زن و حق زنان از برخورداری حقوق برابر با مردان را مطرح کرد.

در حوزه‌ی شعر، تلاشهای شمس برای نوآوری در سروده‌هایش ستودنی است. این تلاشها پیش از زمانی بود که نیما یوشیج راهی را که او و همسنگران تجددخواه و نوگرایش (تقی رفعت و جعفر خامنه‌ای) در عرصه‌ی شعر آغاز کرده بودند، و همین تقدم و پیشگامی تلاشهای او و یارانش را گرانقدرتر و ارجمندتر کرده است.

اینک چند نمونه از شعرهای شمس کسمایی که در مجله‌ی آزادیستان و نشریه‌های دیگر آن سالها  (سالهای حدود 1300 خورشیدی منتشر شده است):

 

"فلسفه‌ی امید"

 

ما در این پنج روز نوبت خویش

چه بسا کشتزارها دیدیم

نیکبختانه خوشه‌ها چیدیم

که ز جان کاشتند مردم پیش.

 

زارعین گذشته ما بودیم

باز ما راست کشت آینده

گاه گیرنده گاه بخشنده

گاه مظلم گهی درخشنده

گرچه جمعیم و گر پراکنده

در طبیعت که هست پاینده

گر دمی محو، باز موجودیم.

 

(مجله‌ی آزادیستان- شماره‌ی 2- پانزدهم تیر 1299 خورشیدی)

 

"مدار افتخار"

 

تا تکیه‌گاه نوع بشر سیم و زر بود

هرگز مکن توقع عهد برادری

تا این‌که حق به قوه ندارد برابری

غفلت برای ملت مشرق خطر بود.

 

آنها که چشم دوخته در زیر پای ما

مخفی کشیده تیغ طمع در قفای ما

مقصودشان تصرف شمس و قمر بود.

 

حاشا به التماس برآید صدای ما

باشد همیشه غیرت ما متکای ما

ایرانی از نژاد خودش مفتخر بود.

(مجله‌ی آزادیستان- شماره‌ی 3- بیستم مرداد 1299)

 

"اشرف مخلوق"

 

من اگر اشرف مخلوق ز نوع بشرم

پس چرا هم‌چو بهایم به ستم بار برم؟

آدمم گر به حقیقت ز چه بی‌چاره شدم؟

پیش انظار اجانب خجل و بی‌هنرم

فرق مابین من و حضرت انسان این است

اوست بینا و شناوا، همه من کرو و کرم

وطنم روی زمین است نه در جوف قمر

زیر پایم همه زر، عجز به همسایه برم

در جهان ملت ایران به اصالت مشهور

به همین نقطه بود فکر و امید و نظرم.

 

"عمل"

 

ما که پرورده‌ی شرقیم و ز سرچشمه‌ی نور

از چه در ظلمت جهل و ز تمدن شده دور؟

غرب از سعی و عمل مخترع طیاره

ما ز فقدان عمل گوشه‌نشین یا مهجور

پرتو نور تو ای مهر فروزنده چرا

کرده این‌قدر مرا ساکت و محجوب و هپور؟

بس که از فیض طبیعت شده‌ام مستغنی

نیست حاجت به اثاث و نبود گنج ضرور

آسیایی ز قناعت شده گم‌نام و حقیر

غافل از آن‌که اروپا ز رقابت مقهور.

 

"آیین برتری"

 

در کهنه ملک جم خوش دیده می‌شود

صدها هزار مرد، مردان لشکری

آیا کجا شدند زنهای کشوری؟

آنها که قرنها کردند سروری

شاید که در جهان برچیده می‌شود

رسم بزرگی و آیین برتری

چون نیست معرفت، هستیم بی‌خبر

از مهر خواهری، لطف برادری

 

"جهان زنان"

 

در بر اهل یقین و صاحب وجدان

مطلب بهت‌آوری‌ست عالم نسوان

دوره‌ی آزادی است و روز رهایی

ما زن و مرد از چه روی سر به گریبان؟

جامه‌ی غفلت چه سود چاک نمودن؟

خود رسد این وقت هرج و مرج به پایان.



رد تماس.../فاطمه اختصاری



دندان ِ کرم خورده، سرت روی صندلی

کرم کتاب خواندن و تا صبح خر زدن 

چک کردن ِ ایمیل و تمام کامنت ها

دنبال هیچ چیز، به هر سمت سر زدن 

لیوان ِ چای، چُرت ِ پس از بحث فلسفی

بی حوصله به هر چه و هرکس تشر زدن 

دل درد، خوردن ِ ژلوفن با نبات داغ

با هم اتاقی ات وسط تخت عَر زدن

 

 

با چشم های بسته رسیدن سر ِ کلاس

اسمی که «هست» بین حضور و غیاب ها 

اسمی که حرف های فروخورده دارد و

از درد ِ درد گم شده لای کتاب ها 

دستی بلند می شود و سعی می کند...

آماده اند قبل سؤالت جواب ها

با هم کلاسی پَکرت می روی فرو

با چشم های باز، فرو، توی خواب ها

 

 

کرمی درون جمجمه ات وول می خورد

از لرزش موبایل به دنیا می آیی و

در مرکز اتاق شلوغی نشسته ای

هی سعی می کنی که بفهمی کجایی و

با هرچه هست دُورو برت، با خود ِ خودت

با هرکه زل زده به تو ناآشنایی و

حس می کنی که سوخته کلّ تنت، ولی...

پایت که خورده است به لیوان چایی و...

 

 

ردّ ِ تماس کن! نگرانت نمی شوند!

ول کن کمی گلوی زنی را که خسته ای

افتاده ای به جان خودت مشت می زنی

دندان کرم خورده ی خود را شکسته ای

با لکه های تازه ی خون پشت پیرهن

روی کتاب های نخوانده نشسته ای

و بسته می شود وسط شعر، چشم هات

و باز می کنی چمدان را که بسته ای...

 

 

چند شعر/ندا ابکاری


کفش ها بسیار مهم اند

من از کفش آدم ها می فهمم

که هر کس از کجا آمده است ،

با چه کسی حرف زده است ،

به چه کسی نگاه کرده است .

یقه ها بسیار مهم اند

من از یقه پیراهن ها می فهمم

که هر کس چقدر بغض کرده است

چقدر خودش را پنهان نگاه داشته است

و چقدر با کفش هایش بیگانه  است.

 

*****

 

گوش به فرمان تو نیستم ،

گوش به فرمان هیچ کس .

دست شعری کوتاه را گرفته ام

و از سکوت نسل ها بالا می روم ... .

 

*****

 

قدیس باید باشی

که همه را دوست بداری

به زخم کهنه ات نگاه کنی

و بگویی خوب خواهد شد .

قدیس باید باشی

که از میان مگس ها بگذری

طلب آمرزش کنی

گوشه ی ابری را بگیری و بروی .

 

*****

 

می خواهم در آغوشم بگیری

تا امروز،نتواند

از میان ما بگذرد .

 

تنهایی/ فرشته ساری




تنهایی

زنی است در انتهای شب

تنهایی

تندیس سرباز گمنام است

در میدان خالی

تنهایی

صدایی بی صورت است

بر مغناطیس فضا

تنهایی خاطره ای گمشده

میان غریبه هاست

تنهایی

قوچ غمگینی است

که از نژادش

شاخ هایی بر دیوار مسافر خانه ها

باقی است.

پیراهن آبیت را.../ لیلا کردبچه


روزی
دوباره به آسمان نگاه خواهم کرد
از رهگذری خواهم پرسید
امروز روزِ چندم مهر است ؟


و صورتی را برای شاخه گلی در دستم
و نارنجی را برای غروبی پاییزی


و آبی را برای پیراهنِ تو به خاطر خواهم آورد
به جای تمامِ چیزهایی که از یاد برده ام

آن روز
پیراهنِ آبی ات را پررنگ تر بپوش
آدمی،جایزالخطاست


و پرنده ای که فراموشی بگیرد
هر لحظه ممکن است
دوباره پرواز کند.