بر فراز نشسته، فراز قلهای گویی و از آن بالا مینگرد، به دامنهی گستردهی زندگی، مینگرد به خود ، به هستی انسان، انسانی که آمیزهی شور، امید و یاس است. انسانی که از پست و بلند سدهها میآید و آینه دار هستی خویش است. انسانی که غمهایش را آواز میخواند و شادیهایش را سرود. در جهانی که آلودهی گناه و پرهیز انسانهاست . در جهانی که حتی آسمان را از خود مایوس کرده است و تقوای پارسایانش به اندازهی اخلاق گناهکاران سیاه و ناامید کننده است و آنچه رایج است سکهی قلب خواب وخور است. زندگی در ازای مرگ همنوع ، در جهانی که "نجات دهنده "اش به جای آنکه "پپسی، باغ ملی، شربت سیاه سرفه و سینمای فردین " را قسمت کند "در گور خفته است " و "برکت از زمین هایش رفته و ماهیانش در دریا خشکیده و مادرانش کودکان بی سر زاییدهاند و خاکش مردگان خویش را نمیپذیرد"
در جهانی چنین شاعر به سی سالگی خویش میرسد، به سنی که میپنداشت سن کمال و پختگی است. مگرنه اینکه هر کمالی آغاز زوال و انحطاط است، زوال انسانی چون او، یعنی ایستادن در "آستانهی فصل سرد" پیری، که با دستان سرد و چروکیده اش ما را به سوی سرنوشتی محتوم ، مرگ ، هدایت میکند ، کمال یعنی نقطهای که مالامال است از وحشت فرود آمدن، فرودآمدنی ناگزیر که این "دست های سیمانی " ناتوان از بازداشتن آناند و ناچار به آسمان پناه میبرند و آسمان هم غمناکی مایوس بیش نیست.
شورشی دفتر عصیان که به خاطر غمهای کوچکش نعره میکشید و انسان را به خاطر گناهانی کوچک متهم می کرد و با دستان جوانش میخواست " چرخ بر هم زند ار غیر مرادش گردد" و با ولعی غمناک زندگی را فرو می بلعید. دختر زود رس کوچه باغها که گلههای عاشقانش را از گردنهای باریکشان میشناخت، اینک خویشتن را در آستانهی پیری میبیند و به عادت پیران باز میگردد و به درون ، به خویش مینگرد و آشوبها و دغدغه ها و شوریدگیهایش را مزمزه میکند. دلش به هم میخورد از این آدمیزاد، از کامیابیها و ناکامیهایش و از تناقضی که همواره برگرده میکشد، اما این بار این دردها و تناقضها، این سرنوشتهای محتوم، این جداییها و عاشقیها دیگر از آن او نیستند، تعلق به تمام بشریت دارند. نگاه شاعر شورشی عمقیافته و گسترده شدهاست، همچنین از آن طبیعت خشمگین و شوریده دیگر خبری نیست .
جای آن را آرامش و خضوع پختهای گرفتهاست که هر حرفی را شنیدنی و هر شعری را پذیرفتنی میکند، زنی که فوران شور و غمش مدام در حال شتک زدن بود و چشم و چال انسان را میآزرد و فرو مینشست. اینک رودخانهای جاری ست با ژرفا و گسترهای درخور با تمام تنهاییها، تناقضها و یاسهایش. به خویش مینگرد ، به خویشتن خویش، به مثابهی انسان که تنهاست و پذیرندهای ناگزیر.
و این منم
زنی تنها
در آستانهی فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یاس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دست های سیمانی
انسانِ تنها با احساسی به پیرینشسته، با درونی در هم کوبیده ، با نگرشی تقدیری. این انسان که با امیدهایش همه چیز را میسازد، همهی جهان را زیبا و خواستنی میداند و با یاسهایش همهی آنچه را با امید سالیان دراز و به رنجی طاقت فرسا فراهم آورده است، به چشم برهم زدنی نابوده و بیهوده میبیند و زمان ، زمان هولناک با گامهایش که گویی غولی است که با تأنی میگذرد و مهر و نشان خود را بر ذرهها هم حک میکند. زمانی که اگر برجهان در سطح میگذرد. بر انسان در سطح و عمق ، برون و درون و همهی ابعادش عبور میکند و صدای گام های خاموشش خواب جوانی را برمیآشوبد و راز سهمناک خویش را بر تجربه های ما دیکته میکند:
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول دیماه است
من راز فصل ها را میدانم
و حرف لحظه ها را میفهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک ، خاک پذیرنده
اشارتی است به آرامش
عظمت انسان در نگاه اوست، نگاه او به درون و برون ، مگر نه انسان عالم اکبر است ! مگرنه درون عالم مواجه و شهود است و برون، مادیت کنشها و واکنشهاست و ما از رهگذر همین کنشها و واکنشهاست که میشناسیم، کشف می کنیم و با حوصلهای ابدی همه چیز را ثبت میکنیم و در گنجینهی ذهنمان میچینیم تا در زمانی دیگر بر غمها و شادیها، بر کشفهای خود و گوارایی و ناگواری آنها افسوس بخوریم و زوال خویش وجهان را اعلام کنیم.:
در کوچه باد می آید
در کوچه باد میآید
بادی که خود به نوعی زمان است، زمانی که در اعماق، شاعر را تکه تکه میکند و در سطح، جهان را تغییر میدهد، همه چیز را با خود میبرد و با حرکتی دَوَرانی و گردابین خود و همه چیز را در کام میکشد. اما انسان، میداند: گذشت زمان به معنی تغییر است و این آگاهی ست که ما را به اندیشیدن بر تداوم هستی که فارغ از ارادهی ما به پیش می تازد، جریان مییابد و مدار همیشگی خویش را طی میکند، وا میدارد. از اینرو شاعر ما نیز به جفتگیری گلها میاندیشد. گلهایی که از جای پای این غول گذرنده برخواهند دمید و سرود خواهند خواند، هرچند ضعیف و کم خون هستند و از آن سلامت بدوی و حماسی که همواره او (شاعر) را شیفته میکرد و به تسلیم وا می داشت ، برخوردار نیستند و به زودی با بادی که زمان باشد به پیری خواهند رسید و آنگاه تسلیم خواهند شد و فنا ، باز این فنا ، تنها برگل ها نمیگذرد. این فنا داسی است که انسان را درو خواهد کرد، انسانی که می تواند عشق بورزد، محبت کند، سلام بدهد. انسانی که با تولد خود، مرگش را بر گرده میکشد و زاده میشود تا بمیرد و این تقدیر از طبیعت و گلها که لقاح میکنند تا زندگی را تداوم بخشند تا انسان و از انسان تا طبیعت، جریان مداوم خویش را طی میکند:
و من به جفتگیری گلها میاندیشم
به غنچههای لاغر کم خون
و این زمان خستهی مسلول
و مردی از کنار درختان خویس میگذرد.
مردیکه رشتههای آبی رگ هایش
مانند مارهای مرده از دوسوی گلوگاهش
بالا خزیده اند.
و در شقیقههای منقلبش آن هجای خونین را
تکرار میکنند:
- سلام
- سلام
و من به جفتگیری گلها میاندیشم.
و این زن که سیمرغوار برقلهی کمال ایستاده است و دغدغهی فرود و فنایش را مویه میکند با نگاهی غامض جهان را مینگرد و با واژگانی که چندان متواضع نیستند، با لحنی سرد و در عین حال فروتن، با شور و عاطفهای پخته و به آرامشرسیده آنچه را میبیند اعلام میکند، خطابهای با شوری درونی و شکوهی پنهان و طبیعی:
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول دیماه است ...
این مقدمهی اوست اینک ما آمادهایم تفکر دامنگستر او را
در آستانهی ورودش به فصل سرد پیری و در سفرش به درون و گذشته بخوانیم که چگونه
قلب انسان چروکیده میشود و به آینه ای عزادار مبدل میشود، اما همین دل چروکیده
اگر به قول مولانا "غماز" باشد؛ اگر خلوص و صمیمیت را ادراک کرده باشد؛
اگر "زنگار از رخش ممتاز" باشد، آنگاه قدحی خواهدشد. همان قدح آیینه که
خواجه در آن "صد گونه تماشا میکرد" و با "آیینه ی سکندر"ش
برابر مینهاد. اما او در روزگار ما نمیزیست، روزگاری که در آن آینهی دل به عزا
مینشیند و این دل عزادار آیینهی تجربههای پریدهرنگ است که در نشیب نسیان میغلتند
و شاعر میکوشد با ثبت و بیان، آنها را از سقوط کامل برهاند.
خاطراتی که در دامن غروبی که با دانش سکوت بارور است همچون ذرات اکلیل میدرخشند و
محو میشوند. آهوانی که از صیدگاه میگریزند؛ مرغانی که تا آستانه ی بام سخن میآیند
و نمینشینند، ناز و گریزشان زیبا و ستوه آور است، چون بیدلیل میآیند و بیدلیل
میروند، زیباست چون هر نازی زیباست و هیچ نازی نیست که نتوان آن را شکار کرد،
چراکه ناز زاییدهی نیازی رنگین است و از آغاز سرود تسلیم میخواند. حوصله و عشق،
صیادان بزرگ نازند.
اما وقتی انسان شتابناک است و زمان میگذرد "صبور، سنگین، سرگردان" و
"نمیتوان به آن فرمان ایست داد" و با گذر خود، همراه با خود انسان را
هم میبرد و هرگامی که با زمان میروی تکه ای از وجودت کنده میشود، گویی که زمان
تنها راه گورستان را میشناسد و انسان که اسیر اوست و آزاد خویش، چگونه میشود به
این انسان که غل و زنجیر بر پای اوست و از آن غافل است، گفت: او زنده نیست و هیچوقت
زنده نبودهست"، چگونه میشود به او گفت: و صوفیانه گفت: " وقت تو این
است و هر وقت که از دست رفت استدراک آن محال است."
شاعر عجله دارد که هرآنچه در قدح آینه گونش تجلی میکند، بگوید، اما یادها، معانی،
تصاویر و کلمات گریزپایی میکنند. شاعر را چارهای جز شکیب نیست. ناگزیر باید
بشکیبد تا بیایند و " به نازی که لیلی در محمل مینشست، در نهانخانه ی دل
بنشینند"؛ سرریز کنند؛ برقصند و بخواهند که آنان را بسراید و اگر سستی کند،
سیلی از سیلی جاری کنند تا سرانجام تن به قضا سپارد و سرودن بیاغازد و چنین است:
در کوچه باد میآید.
کلاغهای منفرد انزوا
در باغهای پیر کسالت میچرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقیری دارد؟
آری، وقتی در نقطه ی کمال باشی ناگزیر از انزوا هستی چرا که همزبانی با دیگران و
روزمرگیهایشان؛ دلخوشیهای کوچک و غمهای حقیرشان ممکن نیست و اگر به قول عطار
از" ابنای دنیا هم باشی و هنوز نیمی از وجودت در گرو خاک باشد" و نتوانی
برشوربختی فرزندان آدم چشم ببندی دچار تناقض خواهی شد و به انزوا رانده خواهی شد و
در تاریکیهای آن خواهی افتاد و احساس پیری و کسالت خواهی کرد و از طرف دیگر امور
دنیا و تعینات آن در نظرت حقیر خواهدبود.( و نردبام / چه ارتفاع حقیری دارد!)
آنگاه است که تمام کار و فعالیت بشر را جهت بهبود وضع و حالش، ساده لوحی کودکانهای
خواهی یافت در قصر قصهها. و اگر چنین باشد جهان چه خواهدشد؟ و در این جهان که
همه چیز آن در تاروپود قصهای تنیده خواهدشد "دیگر چگونه یک نفر به رقص
برخواهدخاست؟" و شادمانه "گیسوان کودکیش را/ در آبهای جاری
خواهدریخت؟" و به همه ی آنچه بر او گذشتهاست و گذشته و تاریخ اوست دل
خواهدبست؟ و وسوسههایش را از خویش خواهد راند؟
آنها تمام ساده لوحی یک قلب را
با خود به قصر قصه ها بردند
و اکنون دیگر
دیگر چگونه یک نفر به رقص برخواهدخاست؟
و گیسوان کودکیش را
در آبهای جاری خواهد ریخت؟
و سیب را که سرانجام چیده است و بوییده ست
در زیر پا لگد خواهدکرد؟
و سیب، به قول لورکا " ابوالهول گناه" اگر در فرهنگ مسیحی همان است که
آدم در ازای آن گوهر بهشت را پرداخت، همان که پدر خواجه آن را "به دوگندم
بفروخت" نماد گناه است و عامل تبعید، در فرهنگ ایرانی از نمادهای زایش است،
در افسانه های ایرانی زنان و مردان عقیم با خوردن سیب (نیمی مرد و نیمی زن) به
زایش میرسیدند و بچه دار میشدند. اما نگاه شاعر ما به سیب نگاهی غربی، به بیان
بهتر، مسیحیست انسان که تن به گناه سپرده و لذت آن را چشیده و دیگر قادر نیست آن
را "در زیر پا لگد کند" و از آن روی برتابد، در عین حال رنج تبعید
جاودانهاش را هم فراموش نکرده است که شادیهایش آمیخته به تلخی غمهاست و روزهای
میهمانی خورشید را ابرهایی سیاه خراب کرده اند و میکنند.
اینجاست که شاعر برمیگردد به اعماق حافظه ی اساطیری انسان، و حوای سبزه رو با
وسوسهها
و خیالپردازیهایش سربرمیدارد و در تجسم پرواز، پرنده ی خوشبختی را میبیند و این دنیای
خاکی را... و به خاطر میآورد "برگهای تازهای را که در شهوت نسیم نفس میزدند."
و سپس تردید میکند چه بسا که آن خوشبختی دوردست و آغازین خیالی بیش نبودهاست.
همچنان که انگار هیچ سعادتی حقیقی نبوده و همه چیز در هاله ای از وهم و گمان گذشته
و "چیزی به جز تصور معصومی از چراغ نبودهاست."
ای یار! ای یگانهترین یار!
چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند
انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یک روز آن پرنده نمایان شد
انگار از خطوط سبز تخیل بودند
آن برگهای تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند
انگار
آن شعله ی بنفش که در ذهن پاک پنجره ها میسوخت
چیزی به جز تصور معصومی از چراغ نبود.
" در کوچه باد میآید" زمان همچنان میگذرد
و این یعنی آغاز زوال. زوال، بادی که چراغ سعادت حوا را خاموش کرد و اینک در
روزگار ما نیز حوای ما آشکارا میبیند که چگونه اجتماع انسانی به زوال میگراید.
فردیت افراد گم میشود و ستاره ها که زمانی سعادت و شقاوت انسان را رقم میزدند،
اینک در آسمانی که آکنده از دروغ است، مقوایی هستند و کاری از آنها ساخته نیست.
از نظر فروغ آسمان دیگر نه مزرع سبز خواجه است و نه پرند نیلگون و فیروزهگون دیبا و گنبد مینای شاعران طبیعتگرای
خراسانی، دانش امروز از آنهمه زیبایی که شاعران ما در آسمان میدیدند، چیزی بر
جای نگذاشتهاست و تمام عظمت آن را تجزیه کردهاست، انسان امروز با اینهمه آگاهی
که از آسمان دارد چگونه میتواند به رسولانی اعتماد کند که آسمان تکیه گاه اصلی
آنها بود. انسان معاصر(شاعر) چیز جذاب و دلپذیری در این جهان پردروغ نمییابد و در
کوران سود و زیان خویش و ستیز جاودانه بر سر مسایل جزیی حیات به تدریج همهی ویژگیها
و صفاتی را که به آنها میبالید، همه ی فردیت خود را و احساسات زیبای خود را از دست
میدهد و به مردهای بی احساس و مسؤولیت بدل میشود.
در کوچه باد میآید
این ابتدای ویرانیست
آن روز هم که دستهای تو ویران شدند باد میآمد.
ستاره های عزیز
ستاره های مقوایی عزیز
وقتی در آسمان دروغ وزیدن میگیرد
دیگر چگونه میشود به سورهه ای رسولان سرشکسته ایمان آورد.
ما مثل مرده های هزاران هزارساله به هم میرسیم و آنگاه
خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد.
آنگاه است که انسان دچار افسردگی میشود و سرمای آن تا اعماق وجودش را کرخ میکند. " من سردم است و انگار هیچوقت گرم
نخواهم شد" انسان شوربخت هم لحظه هایی سعادتمند داشتهاست، لحظه های سعادت به
ویژه در دوران بدبختی در قعر ذهن سر برمیدارند و خود را به رخ میکشند و گرمای
شورانگیز خویش را یادآوری میکنند: " ای یار! ای یگانهترین یار، آن شراب مگر
چندساله بود؟" اما این لحظهایست، همچون فروزش صاعقه میآید و میرود، انسان
افسردهی جوامع امروزی با یادآوری خاطرات دور، نمیتواند از این کرخ شدگی خود را
برهاند. پنداری در اعماق دریا گیرافتاده، و زمان با همهی سنگینی اش او را خرد میکند
و همه ی زیباییهای زندگی و خواسته های قلبش را "شقایق وحشی" و گرمای
جانش را "اوهامی" بیش نمیداند که بر باد خواهد رفت.
من سردم است
من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد
ای یار!ای یگانهترین یار آن شراب مگر چندساله بود؟
نگاه کن که در اینجا
زمان چه وزنی دارد!
و ماهیان چگونه گوشتهای مرا میجوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری؟
من سردم است و از گوشوارههای صدف بیزارم
من سرم است و میدانم که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
جز چند قطره خون
چیزی به جا نخواهد ماند.
" این عشق، این عشقی که مولانا و فرخزاد، هریک به راهی در هوایش سینه سوزاندند"
در اوج کرخشدگی حاصل از افسردگی و یاس، دختر کوچه باغها یک باره به یاد
"شراب گرم عشق" میافتد که همه ی وجودش را به نیرویی شعل هور بدل کردهبود.
موجودی با خونی سرشار از احساسات بدوی که در دفترهای دیوار، اسیر و عصیان و
چندجایی در تولدی دیگر میبینیم که چگونه شعله های خود را فریاد میزند، به ناگاه
از جای برمیخیزد و با پشت پا زدن به همه چیز، زمین و زمان و خطوط و اشکال واعداد
را در مینوردد و به پهنههای حسی خود پناه میبرد و اعلام میکند:" همهی
زخمهای من از عشق است" و فریاد میزند در تمام این مدت همهی توجهش به جسم
خاکی و سود و زیان حقیر آن بودهاست. و او در این مدت "جزیره ی سرگردان"
وجودش را از کوران "انقلاب اقیانوسها" و "انفجار کوهها"
عبور داده در حالی که آنچه از دست داده، آنچه که تکه تکه شده و آسیب دیده چیز
دیگری بوده است. " همان وجود متحدی" که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به
دنیا آمد.
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکلهای هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد
من عریانم، عریانم، عریانم
مثل سکوتهای میان کلامهای محبت عریانم
و زخمهای من همه از عشق است
از عشق، عشق، عشق.
من این جزیره ی سرگردان را
از انقلاب و انفجار کوه گذر دادهام
و تکه تکهشدن راز آن وجود متحدی بود
که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد.
عین القضات میگفت: "عشق فرض راه است" و آن که در عشق سستی ورزد بدان
گناه عقوبت خواهدشد و شاعر با رسیدن به آن نقطهاست که شب را معصوم مییابد و به
این ادراک والا میرسد که : میان پنجره و دیدن همیشه فاصله ایست" و دیدن
بصیرت است، بصیرتی عاشقانه که "از جهان بیتفاوتی فکرها و حرفها و
صداها" فاصله میگیرد[حرف و صوت و گفت را برهم زنم / تا که بی این هرسه با تو
دم زنم] و با بیزاری به جهان خور و خواب و خشم و شهوت مینگرد که ساکنانش در تنازع دایمی برای بقا به
سر میبرند" که همچنان که تو را میبوسند/ در ذهن خود طناب دار تو را میبافند."
آن گاه است که پشیمانی خویش را اعلام میکند. و میپرسد:" چرا نگاه
نکردم؟" و این دردناکترین پرسش حیات اوست.
سلام ای شب معصوم!
سلام ای شبی که چشمهای گرگ بیابان را
به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل میکنی
و در کنار جویبارهای تو ارواح بیدها
ارواح مهربان تبرها را میبویند
من از جهان بیتفاوتی فکرها و حرفها و صداها میآیم.
و این جهان به لانه ی موران مانند است
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که تو را میبوسند
در ذهن خود طناب دار تو را میبافند.
سلام ای شب معصوم!
میان پنجره و دیدن
همیشه فاصلهایست
چرا نگاه نکردم؟
مانند آن زمان که مردی از کنار درختان خیس گذر میکرد.
این پشیمانی، پشیمانی ندیدن است. ندیدن اعماق زندگی و بازیهای آن، ندیدن آلودگی
زندگی جوامع بشری و پاکی ناگزیر طبیعت و هستی که در آن درنده خوییها و نزاعها در
یک چرخه ی ناگزیر جریان دارند، و در عین خشونت با یکدیگر مهربان هستند و هریک
وظایف ناگزیر خود را انجام میدهند. اما نگاه انسان همیشه معطوف به خویش است و
آکنده از خودخواهی، لاجرم روزی که به خود آید، آکنده از پشیمانی خواهدشد:
"چرا نگاه نکردم؟
مانند آن زمان که مردی از کنار درختان خیس گذر میکرد."
"مرد" در حرکت دورانی شعر که لایه به لایه باز میشود در مرکز تداعیهای
شاعر قرار دارد. اوست که ما را به گستره ی نگرش فلسفی، عرفانی و اجتماعی شاعر میبرد
یا به زندگی خصوصی او منتقل میکند و باز از آن کنده میشود و به نقطهای دیگر
پیوند میخورد. حرکت "مرد" از کنار درختان خیس، حرکتی تراژیک است و شاعر
را به اعماق خاطراتش میکشاند و او را از پرداختن به عشق، عشق به هستی و نگرش
عاشقانه به جهان، باز میدارد و یادآوری میکند که او نیز در عشق زیسته است، در
عشقی زمینی با زیباییها و دردهایش؛ با آرامشها و ناآرامیهایش؛ با صداقت و دروغهایش؛
با تقدیر محتومش به ویرانی، با همهی ویژگیهایش که شاعر را سر شوق میآورد تا
"گیسوان را در باد شانه کند" و در " باغچهه ا بنفشه بکارد"،
منتظر " صدای زنگ در" باشد و سرانجام باز نگاه کردن و ندیدن و تیمار
نکردن از عشق و به پایان آن رسیدن و مرگ آن را اعلام کردن.
به مادرم گفتم:"دیگر تمام شد"
گفتم: " همیشه پیش از آن که فکر کنی اتفاق میافتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم"
اعلام پایان، دردناک است. به ویژه پایان امری که زندگی و مرگش فارغ از اراده ی
انسان است، بی مداخله ی او، در او رویش خود را آغاز میکند، میبالد؛ سر میکشد و
درون و برون را میدَرَد؛ فریاد میزند؛ و حضور خویش را اعلام میکند. جفتش را مییابد
و آرام آرام فرو مینشیند، آتشفشانی که با تانی ولی مداوم نیروی فورانش کاهش مییابد
و در طول زمان شعله هایش خاموش میشود و تنها دودی هرازگاهی از دهانش پرتاب میشود
و به خاطر می-آورد که هنوز زنده است و هر آن ممکن است سر برداردو همه چیز را در
لهیب خود خاکستر کند. این، گره بزرگ زندگی شاعر است. عشقی که مرگ آن اعلام میشود
هرگز در او نمیمیرد، بلکه حضور مداوم خویش را به رخ میکشدو حضور سهمگین آن مرد،
آن مرد که نماد انسان به معنی خوب و بد آن میشود و حرکت شعر را تضمین میکند، به
یاد ما میآورد از این نکته نباید گذشت که با اعلام پایان هم او نتوانست آن حس
سرکش را مهار کند بلکه تنها توانست از این اعلام مرگ به یک نگاه فلسفی رجعت کند،
نگاهی خیام وار و هیچ انگار که انسانرا موجودی پوک میداند که ابلهانه به خود و
دنیا اعتماد میکند و همواره در اندیشه ی خویش است و ریاکارانه محبت میکند؛ قهر
میکند؛ دشمنی میکند ولی هرگز عاشق نمیشود و بوییدن آن چهار لاله ی آبی را همچون
شاعر ما تجربه نمیکند. لاله هایی که از چهارسوی محفل عاشقانه ی او روشن بوده اند.
انسان پوک
انسان پوک پر از اعتماد
نگاه کن که دندانهایش
چگونه وقت جویدن سرود میخوانند
و چشمهایش
چگونه وقت خیرهشدن میدرند
و او چگونه از کنار درختان خیس میگذرد:
صبور،
سنگین،
سرگردان.
.....
.....
آیا تو
هرگز آن چهار لاله ی آبی را
بوییدهای؟...
ولی شاعر خود از آنگونه انسانها نیست. او اسیر آن چهار لاله ی آبی و دستهای
نوازشگریست که جریان آتشناک عشق را در زیر پوستش هدایت میکرد و امروز که او در
دهه ی چهارم زندگیش گام نهادهاست و با احساس پیرشدهای به جهان مینگرد، شاخه های
اقاقی هم لخت و پیرند و "شب با زبان سردش ته مانده های روز را به درون میکشد"
همچون ماری که بلبلی را فرو میکشد، پلشت و پلید است. شبی که به رازداری معروف است
بر خلاف روز که "رازفشان" است، شب که لحظه های عاشقانه یا نفرتانگیزش
از چشمها پنهان میماند و شاعر به خویش مینگرد که از بوی شب آکنده است. پس این
که میاندیشد زمانی دراز گذشته است از آن زمان پایان، پایان همه چیز، درست نمیتواند
باشد. میپذیرد که پایان اعلام شده اما طولانی بودن زمان را نه. پس وقتی او به بوی
شب آغشته است، ناگزیر "خاک مزارش تازهست" مزار آن دو دست جوان که او را
در سیاهی ظالم به چراگاه عشق میبرد.
زمان گذشت
زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد
شب پشت شیشه های پنجره سُر میخورد
و با زبان سردش
ته مانده های روز رفته را به درون میکشید
من از کجا میآیم؟
من از کجا میآیم؟
که اینچنین به بوی شب آغشته ام
هنوز خاک مزارش تازهست
مزار آن دو دست جوان را میگویم.
چه مهربان بودی ای یار، ای یگانه ترین یار!
چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی
چه مهربان بودی وقتی که پلکهای آینه ها
را میبستی
و چلچراغها را
از ساقه های سیمی میچیدی
و در سیاهی ظالم مرا به سوی چراگاه عشق میبردی
تا آن بخار گیج که دنباله ی حریق عطش بود، بر چمن خواب مینشست
و آن ستاره های مقوایی
بر گرد لایتناهی می-چرخیدند.
اینک او از آن جا که ایستاده، از فراز به این زندگی مینگرد، به آن عشق آغازین، به
لحظه های آغشته به وهم شادیهایش و حسرت دردناکی که مویه میکند، نشان میدهد که
شاعر تا پایان، یکی از "ابنای دنیا" ماند و نتوانست آنچنانکه ادعا میکنند
دل از خاک بردارد و از این جهان آستین بیفشاند. و یا برخلاف خیلیها خود را به
دروغی دلخوش کند، ریا بورزد، اعتبار کسب کند و زهد بفروشد. خمیره ی وجودش پذیرای
این امور نبود. او صادقانه عشق میورزید و گناه و پرهیزش مُهر یکرنگی داشت. ولی
در این جهان آکنده از دروغ، عاشقان یکرنگ را جایی نیست. جان اوست که به گناه دلبستن
به کلام و نوازش به تیرهای توهم مصلوب میشود. و جای انگشتهای نوازش مثل
"پنج حرف حقیقت " بر گونه هایش ماندهاست. داغی از یک عشق که اینک تنها
حسرتش در جان او میپیچید:
چرا کلام را به صدا گفتند؟
چرا نگاه را به خانه ی دیدار میهمان کردند؟
چرا نوازش را
به حجب گیسوان باکرگی بردند؟
نگاه کن که در اینجا
چگونه جان آن کس که با کلام سخن گفت
و با نگاه نواخت
و با نوازش از رمیدن آرامید
به تیرهای توهم
مصلوب گشته است
و جای پنج شاخهی انگشتهای تو
که مثل پنج حرف حقیقت بودند
چگونه روی گونهی او مانده است.
اما او در همین جا متوقف میشود، منشور یادها را فرو مینشاند و ترجیح میدهد به
همین مجمل بسنده کند و از آن "بیان" که مورد اشاره ی مولویست بپرهیزد.
[مجملش گفتم نگفتم زان بیان/ ورنه هم افهام سوزد هم دهان.] تا طبیعت خود سخن گوید
و او به زبان رمز به گنجشکان اشاره میکند که عشقبازانی قهارند و در زندگی آنها
همه چیز از شادی عشق پر است. در آن نوع زندگی که گنجشکان دارند تنها واژگان برگ و
بهار و نسیم و عطر رایج است چیزی که شاعر آنها را به سکوت وامیگذارد که سرشار از
ناگفته هاست. چرا که انسان امروز که اسیر تکنولوژی روز و دانش کارخانه است و همه
چیز آن آکنده از تصنع صنعت است آن زبان را درک نخواهد کرد.
سکوت چیست، چیست، چیست ای یگانهترین یار؟
سکوت چیست بجز حرفهای ناگفته؟
من از گفتن میمانم اما زبان گنجشکان
زبان زندگی زندگی جمله های جاری جشن طبیعت است
زبان گنجشکان یعنی: بهار، برگ، بهار
زبان گنجشکان یعنی: نسیم، عطر، نظیم
زبان گنجشکان در کارخانه میمیرد.
و هم در این روزگار است که باید پرسید: انسان چیست جز وجودی دوگانه و پرتناقض که
اگر نیمی از آن دروغ و نیرنگ و ریاست و پای بند "مس وجود" و "قفس
تن" و اسیر تاریکیهاست، نیمه ی دیگرش نور است و روشنی و برخوردار از اکسیر
عشقی که " به سوی لحظه ی توحید و یگانه شدن پیش میرود و به جدایی از اسارت
جسم میاندیشد و تفریق و تفرقه ها. پاره ای از او عاشق است و رها. پارهای دیگر
افسرده و پایبند. پس آفتاب عشق به "هر دو قطب" وجود انسان نمیتابد و
او ناتوان از حل تناقض هستی خویش است و این دو قطب عاشق و غیر عاشق (افسرده) میتوانند
دو پارهی جداشدهی وجودی واحد باشند (زن و مرد) که یکی جویای وحدت است و دیگری
اسیر تفرقه. و اینجاست که راز "کاشی آبی" که در نظر فروغ نمادی از عشق
است، گشوده میشود. آنجا که اعلام میکند: تو از طنین کاشی آبی تهی شدی. من [از طنین
کاشی آبی] چنان پُرم که روی صدایم نماز میخوانند.
این کیست این کسی که روی جاده ی ابدیت
به سوی لحظه ی توحید میرود
و ساعت همیشگی اش را
با منطق ریاضی تفریقها و تفرقه ها کوک میکند
این کیست این کسی که بانگ خروسان را
آغاز قلب روز نمیداند.
آغاز بوی ناشتایی میداند.
این کیست این کسی که تاج عشق به سر دارد
و در میان جامه های عروسی پوسیده است.
پس آفتاب سرانجام
در یک زمان
بر هر دو قطب ناامید نتابید
تو از طنین کاشی آبی تهی شدی
و من چنان پرم که روی صدایم نماز میخوانند.
و " آن که عاشق شود و بر عشق بمیرد، شهید است" اما جنازههای خوشبخت
امروزی که اسیر امور دنیا هستند و اسیر نظمی که خود ساختهاند و اسیر دردها و شادیهای
حقیر خویش، و شهوت خرید چشم دلشان را کور کرده است و به نورهای مشکوک و موقت دلبسته اند
هم خواهند مرد، آنان نیز زیر چرخهای زمان له خواهند شد و برای همیشه پایان خواهند
یافت. امری که از آن غافلاند.
جنازههای خوشبخت
جنازههای ملول
جنازههای ساکت متفکر
جنازههای خوشبرخورد، خوشپوش، خوشخوراک
در ایستگاههای وقتهای معین
و در زمینه های مشکوک نورهای موقت
و شهوت خرید میوه های فاسد بیهودگی...
آه
چه مردمانی در چهار راهها نگران حوادث اند
و این صدای سوتهای توقف
در لحظهای که باید، باید، باید
مردی به زیر چرخهای زمان له شود.
مردی که از میان درختان خیس میگذرد.
فاجعه روی میدهد و "مردی که از میان درختان میگذرد"، "زیر چرخهای
زمان له میشود"، مردی که از " طنین کاشی آبی تهی بود" مردی که در
مرکز تداعیهای شاعر حرکت میکرد، اینک به نقطه ی صفر میرسد و بر مقدرات خویش گردن
میگذارد و پایان محتومش رقم میخورد. ذهن شاعر پاک میشود و پرسش " من از
کجا می آیم"؟ بی پاسخ میماند و شاعر در اندیشه ی آگهی تسلیت فرو میرود و به
تنهایی خویش می اندیشد:
من از کجا میآیم؟
به مادرم گفتم: "دیگر تمام شد"
گفتم: "همیشه پیش از آن که فکر کنی اتفاق میافتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم."
آری به تنهایی خویش می اندیشد که همان تنهایی انسان است در جوامع پرتلاطم بشر
امروزی که به هزار رنگ و نیرنگ آلودهاست. و اینجاست که شاعر فرصت مییابد که
همه ی پلشتیها و آلودگیهای امروزین را با باران ابرهای تنهایی تطهیر کند و بار
عشق را بی هیچ لکه ی دنیایی به مقصد رساند چرا که شمع وجودش اینک رازی را دریافته است
که آخرین شعله ی شمع که در عین حال پرنورترین شعله ی آن نیز هست، میداند و آن راز
ویرانی و فناپذیری همهی امور دنیاست، گردن نهادن به زوال خویش، فرودآمدن از قلهی
کمال و پیوستن به جریان جاری هستی، یا فرا رفتن از آن و " روی جادهی ابدیت
به سوی لحظهی توحید" پیش رفتن، و او انگار هر دو سو را میپذیرد. برای همین
است که در خطابه ی پایانی در کنار اعلام ویرانی و زوال، بر جریان زنده ی هستی نیز
شهادت میدهد.
سلام ای غرابت تنهایی
اتاق را به تو تسلیم میکنم
چرا که ابرهای تیره همیشه
پیغمبران آیهی تطهیراند
و در شهادت یک شمع
راز منوریست که آن را
آن آخرین و کشیده ترین شعله خوب میداند
ایمان بیاوریم
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ تخیل
به داسهای واژگون بیکار
و دانه های زندانی
نگاه کن که چه برفی میبارد!
شاید حقیقت آن دو دست جوان بود آن دو دست جوان
که زیر بارش یک ریز برف مدفون شد.
و سال دیگر، وقتی بهار
با آسمان پشت پنجره هم خوابه میشود
و در تنش فوران میکنند
فوارههای سبز ساقه های سبکبار
شکوفه خواهد داد ای یار، ای یگانه ترین یار!
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد...
پایان سخن:
همانگونه که ملاحظه کردیم حرکت شعر بر تداعی های ذهنی شاعر استوار است تداعی هایی
که گاهی چنان از اعماق برمیخیزند که انسان تصور میکند اینجا دیگر همه چیز گسسته است.
دیگر این مصراع با مصراع پیشین یا این بند با بند پیشین ارتباطی ندارد. در حقیقت
باید گفت: حرکت دورانی تداعیها همچون کرهای چند لایه است که روی محور واحدی میچرخد،
و نگاه شاعر را گاه به انسان به معنی عام آن معطوف میکند گاه به انسان به معنی
خاص شاعر در پیوند با جامعهی بشری. بندهای مختلف شعر یا از "مرد" آغاز
میشوند یا به "مرد" ختم میگردند. تکرار مصراع " نگاه کن چگونه
مردی از کنار درختان خیس میگذرد" نشان میدهد که شعر حول محور آن میچرخد و
لایه لایه باز میشود و شکوه خیره کنندهاش را به نمایش میگذارد. شکوهی که پیش از
هر چیز در عاطفه ی پربار و سیال جان شاعر نهفته است که گاه واژه هایی خشن همچون
"منقلب، شقیقه،تسلیت، جویدن، لخت، لایتناهی، منطقی، تفریق، تفرقه و..."
را چنان از بار عاطفی پر میکند که انسان تصور میکند هیچ کلمهای جز اینها نمیتوانست
بیانگر اندیشه ی شاعر باشد. زبان فروغ زبانیست که به غایت به نثر نزدیک است و در
عین نثر بودن شعر است و عادی بودن فوقالعاده است. آنچه او در این عرصه در شعر
فارسی انجام داد و هرگز به آن تفاخر نکرد، کاری بود که خیلیها ادعا کردند و هرگز
از عهدهاش برنیامدند.
او راز زیبایی را میدانست، او میدانست اجزا باید هماهنگ باشند و کلمات همجنس،
کلمات غریب را به فضای خود راه نمیداد و این نکته را با دقت رعایت میکرد. طوری
که در این شعر حتی یک کلمه نمیتوان یافت که متناسب با فضای خودش نباشد. او از
کلمات اطو کشیدهی ادبی گریزان بود. به ویژه در شعرهای بعد از تولدی دیگر.
جغرافیای شعرش این را ایجاب میکرد (از مثنویها و آن غزل بگذریم) او سرزمین خود
را میشناخت و به زبانی سخن میگفت که آن را به بهترین وجهی معرفی میکرد. او وزن
را برای خود محدودیتی میدید که نیروهایش را مهار و هدایت میکند، از موانع و
مضایق آن نمیترسید. بلکه در حل آنها میکوشید. همین منظومه ی ایمان بیاوریم به
آغاز فصل سرد که در آن از دو وزن معروف و پرکاربرد شعر فارسی استفاده کرده است.
وزن موسوم به مجتث مخبون(مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن) و مضارع اخرب( مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن) که اولی پرکاربردترین وزن
شعر فارسیست و دومی، دومین وزن پرکاربرد شعر فارسیست. هر دو لحنی آرام و جویباری
دارند. اما هر دو وزن ظریف و خطرناک هستند چون برخلاف وزنهای تک پایه و متکرر،
بسته هستند و طبق عروض سنتی قابلیت گسترش ندارند. فروغ نخستین بار این وزنها را
با تکرار ارکان میانی گسترش داد. در این شعر هم نهایت استفاده را از آن تجربه برد.
او بی تردید از این نکته آگاه بودهاست که این دو وزن بیشترین امکان را برای حفظ
سلامت جمله های شعر دارند. در این دو وزن به ویژه مضارع اخرب، نظام نحوی جمله ها
اغلب به هم نمیریزد و اگر هم چنین شود به دلیل موسیقی نرمی که دارند این در ه مریختگی
کمتر احساس میشود و به علت نظم هجایی خاصشان، کمتر کلمه ای است که در این وزنها
نگنجد.
به هرحال در بارهی صور خیال و بدعتهای فروغ باید در جایی دیگر سخن گفت که در
حوصله ی این مقاله نمیگنجد متاسفانه.
بهمن 1380 تهران
فیروزه میزانی (زاده ۲۱ آذر ۱۳۲۹ در تهران) شاعر، روزنامهنگار، نویسنده و مترجم معاصر اهل ایران است. اولین اشعار وی در مجله تماشا (۱۳۵۴) و ماهنامه ادبی رودکی به چاپ رسید است. میزانی دانشآموخته رشته مدیریت از تهران و رشته ادبیات تطبیقی دانشگاه یوتا در امریکا است. وی یکی از شاعران مطرح موج ناب که توسط منوچهر آتشی در سالهای دههٔ ۱۳۵۰ بنیان گذاری کرد بوده است. از میزانی به عنوان یکی از تأثیرگذارترین و مهمترین شاعران زن در شعر معاصر نام برده میشود.
از کتاب حسودی به سنگ
مرا صدا میزنند مرا
عبور درهم نامها
و بادبانها
از باغهای گمشده
صندوقها و سردابههای سنگین
آیینهها و آیینهای شکسته
آن جا که نبودهام
و من این جام
مشرفِ ایشان
بیرنگ بی حوصله
پیچیده در ترمهٔ ابریشم
رو به بار نخل
و بازتاب تیرهٔ کافور
مرا کشندهای ست که آویز ارتفاع من ست
و دهانش مدامِ هولِ گریه میگیرد
مرا که روی شانههای ایشان
هی برده میشوم
هی باز میگردم
عصر میشوم
صبح میشوم
شام میشوم
تا بارانی از نگاهها
که با ارتفاع میگیرد
هر بار
که بریزد
اما و تا هرگز
چتر سنگی ام را
کسی نمیگشاید
درمحافل ادبی، شیوهای در نقد آثار شاعران زن رایج است که به نظر نیازمند بازنگری است.
هر وقت که قرار است دربارة شعری که سرایندهاش زن است، بحث شود؛ بلافاصله
این بحث مطرح میشود که در این شعر چقدر از نشانههای زن بودن و زنانگی
دیده میشود؟
حتی گاهی محافل و جایزههای جداگانهای برای شعر زنان فراهم میآید؛گویی
که شعر زنان، شعریکی از اصناف اجتماعی است، مثل شعر دانشجویی یا شعر دانش
آموزی.
اما آن نشانههای زن بودن که مورد نظر منتقدان محفلی است، چه چیزهایی است؟
نخست این که زندگی از منظر ایشان دو بخش دارد؛ یکی بخش عمومی که مربوط به
اجتماع و سیاست و اقتصاد و اندیشه است و دیگر بخش خصوصی زندگی که مربوط به
خانه و آشپزخانه و خوراک و پوشاک و عشق و عاطفه است.
روشن است که در این نگاه، زنان در این بخش اخیر، یعنی جنبة خصوصی زندگی،
نقش دارند و زنانگی هر چیزی است که به نحوی در این محدوده محصور باشد.
و البته از این میان، سخن گفتن از جسم و تمایلات جسمانی در شعر زنان، با
اقبال منتقدان مواجه میشود. شگفت آن که در این نکته، طیف روشنفکران
غربگرا با منتقدان متمایل به محافل سنتی،هم سلیقهاند!
یعنی هر دو طرف دعوا، بر سر جسم زن دعوا دارند، و زن را چیزی جز پیکری
زیبا و برانگیزانندة تمایلات غریزی نمیبینند؛ با این تفاوت که روشنفکران
غربگرا میخواهند که این پیکر، مکشوف و در معرض تماشای همگان باشد، و آن
طرفیها میخواهند که از آن بهرة اختصاصی ببرند. اما در اصل موضوع ؛ یعنی
ابزار تمتع بودن زنان،میان طرفین دعوا توافق حاصل است.
بر این اساس است که منتقد غربگرا از زنان شاعر توقع داردکه هر چه عریانتر
وجسمانی ترو بی پرواتر بنویسند و بسرایند و منتقد طیف مقابل او نیز در شعر
زنان فقط در پی پردهها و دیوارها و پوششهایی است که نگذارد جاذبههای
جسمانی زن آشکار شود.
گویی زنان شاعر اگر از چیزی غیر از جاذبههای جسمانی، به تأیید یا به
انکار، بسرایند؛ از محدودة شعر زنان بیرون
رفتهاند و دیگر نشانزنانگی در شعر آنها نیست . نویسنده : اسماعیل امینی
دهه شصت، سرفصل تازه ای را در شعر زن گشود. در این دهه شاعرانی نظیر شیده تامی، مرسده لسانی، خاطره حجازی، بنفشه حجازی، فرشته ساری، ناهید کبیری، ندا ابکاری، نازنین نظام شهیدی، آزیتا قهرمان، نسرین جافری و ... پا به عرصه گذاردند و هر یک به نوعی کوشیدند تا نوعی زبان و زیبایی شناسی جدید را در شعر خود به کار گیرند. شعر هر یک از این شاعران، کمابیش دارای ویژگی های مستقل زبانی است. اگر چه هر یک از این شاعران به نوعی لحظات درخشانی را در آثارشان آفریده اند اما این آفرینش ها مبتنی بر تصویرسازی های خلاق، به کارگیری نوع جدیدی از بیان حسی - عاطفی و موفقیت در ریتم و هارمونی موسیقایی کلام است. شعر این شاعران بیش تر معطوف به بیان اندوه فردی و خلوت شخصی است و غالبا به بیان دغدغه هایی مانند حس غبن ناشی از شکستی عاطفی، دوری، تنهایی، انتقام، انتظار، از دست رفتن جوانی، حس میانسالی، کهولت، دغدغه مرگ، و پاره ای از تفکرات انتزاعی می پردازد و سوای فرشته ساری و خاطره حجازی، به نظر می رسد که بقیه شاعران زن دهه شصت در آثارشان، نسبت به وقایع اجتماعی و اساسا ً حیات اجتماعی خود، برخوردی منفعل داشته اند و دغدغه های سیاسی - اجتماعی، به ندرت در آثارشان نمود یافته است.
( صفحه 38)
چنین به نظر می رسد که بیان رمانتیک دهه شصتی، در شعر دهه هفتاد به نوعی پختگی نزدیک می شود. این پختگی، شاید محصول زیست واقعی نسلی باشد که به حکم تحول شرایط اجتماعی - فرهنگی با نوع پیچیده تری از مناسبات زیستی درگیر می شود و در زندگی واقعی اش هم دیگر به سادگی و بی آلایشی نسل پیش از خود عمل نمی کند، بلکه به تحلیل ناکامی های نسل پیش از خود می پردازد. به کارگیری نوع متفاوتی از بیان عاشقانه که ضمن جسورانه بودن تلخ و موضع گیرانه نیز هست، می تواند پیامد چنین زیستی باشد. در شعر دهه هفتاد، نوعی قداست زدایی از معیارهای بیان زنانه نیز بویژه در حوزه شعرهای حسی - عاطفی رخ می دهد که نمونه های آن را می توان در سروده های شاعران این دهه نظیر شیوا ارسطویی، رویا تفتی، گراناز موسوی، پگاه احمدی، مریم هوله، فرخنده حاجی زاده، فریبا صدیقیم، آفاق شوهانی و سپیده جدیری مشاهده کرد. ( صفحه 41)
...
عنوان کتاب: شعر ِ زن (از آغاز تا امروز)
نویسنده: پگاه احمدی
ناشر: نشر چشمه
سال نشر: چاپ اول 1383 - چاپ دوم 1389
شمارگان چاپ دوم: 1200 نسخه
شماره صفحه: 326 ص.
موضوع: شعر فارسی - قرن 14 - مجموعه ها
زنان شاعر ایرانی
شعر زنان - مجموعه ها
قیمت چاپ دوم: 60000 ریال
حسن هنرمندی شاعر و مترجم معروف ایران است که طبعی توانا در شعر و ادبیات داشت. او نیز مانند بسیاری دیگر از شاعران، تنها از بعد جنسی و جسمی به زن نظر دارد و در برخی از آثارش نفرت شدید خود را نسبت به جنس زن بگونه ای ناپسند و زشت ابراز می کند و زن را مورد نکوهش قرار می دهد:
من نیز چون خدا که ز زن دیده برگرفتحوزه
دیری است دیده از رخ زن برگرفته ام
پرسد کس از خدا که تو بی زن چگونه ای
همچون خدای، شیوه دیگر گرفته ام
هر زن که آفریده من بود و شعر من
از من رمید و خفت در آغوش دیگری
شد خواستار نغمه ز لبهای من ولی
لب برنهاد بر لب خاموش دیگری
جز در خیال من که بهشت من است و بس
دیگر زنی نمانده که لب بر لبم نهد ...
... بس روی دلفریب که آراستم به شعر
سوگند می خورم که زنی آنچنان نبود
در شعر من شکفت اگر خنده ای شکفت
لبخند دلربای زنی هرگز آن نبود.(1)
در شعر دیگری با نام «غم»، زن را عامل دفن شدن ذوق و هنر و شعر می داند و معتقد است غمی که زاینده شعر و هنر است با زن قابل جمع نیست ولی با این حال زن را «گل اندوه» می داند. البته از این تناقض گوییها در شعر شاعران کم نیست زیرا گویا ناف شعر را با قیچی دروغ و تناقض و تضاد بریده اند و از شاعرانی که تربیت مکتبی نشده اند و ایمان و عمل صالح را پیشه خود نساخته اند، بیش از این انتظار نمی رود. دمدمی مزاج بودن و هر لحظه به شکلی درآمدن و به گونه ای اندیشیدن معمول شاعران، از این منظر قابل ارزیابی است که تا هنگامی که احساس نیاز به جنس زن دارند در مقام گفت و گوی عاشقانه برمی آیند اما اگر بدانچه می خواهند دست نیابند در مقام نفرت و اعلام برائت برمی آیند!
آن همه زن بود، زن که شعر در او مرد
آن همه غم بود غم، که شعر در او زاد
وین دل من گاه از این رمید گه از آن
گاه برین دل نهاد و گاه بدان داد
تا که غم آمد به خانه زن ز درم رفت
تا که زن آمد سه و دو شعر به لب مرد
من ز تو ای زن بگو کجا بگریزم
کز تو دریغا به شعر ره نتوان برد
...
آن همه زن بود، زن که دور ز من بود
آن همه غم بود غم که دور ز من نیست
باز شبی گر ز چنگ غم بگریزم
هیچ پناهی به غیر بستر زن نیست
تا که زنی چهره برگشاید و خندد
چهره غم در نگاه خویش نشانم
باز چنان شکوه سر دهم به نهانی
تا غم دیرینه را به خویش کشانم
گرچه نگاه تو ای زن ای گل اندوه
نقش دلاویز پرده های خیال است
باید اگر بگسلم من از همه پیوند
از تو توانم، ولی ز شعر محال است
کاش تو بودی و شعر در تو نمی مرد
تا سخنی تازه در نگاه تو جویم
کاش شبی بود تا به شعر دلاویز
قصه این رنجها به گوش تو گویم
آن همه زن بود زن که دور ز من بود
آن همه غم بود غم که دور ز من نیست(2)
دکتر نصراللّه کاسمی، شاعر و مترجم مشهور در قصیده ای با نام «زن کیست» به ارج و مقام زن می پردازد و از منظر زیباشناختی به خلقت زن اشاره می کند و زن را شاهکار خداوند می داند که خداوند آفریده ای به این خوبی خلق نکرده است.
بقیه این قصیده بلند به اندرز و پند به زنان اختصاص یافته است. شاعر، زنان را به صداقت و حفظ ارزش شخصیت انسانی خود و پرهیز از بازیچه مرد شدن فرا می خواند:
زن کیست شاهکاری دلبند
از شاهکارهای خداوند
در کارگاه صنع بسی بست
این چیره دست چهره دلبند
روزی که نقش زن به در آمد
بر کارگاه خود نظر افکند
دید اندر آن میان نتوان یافت
با زن یکی به جلوه همانند
شد در شگفت کاینهمه خوبی
بر تار و پودش از چه پراکند
وین آفریده را به چه علت
این گونه خوب کرد و خوشایند
گلگونه رخ چو غنچه به اُردی
پاکیزه تن چو برق به اسفند
با گیسویی چو سنبل پیچان
با قامتی چو سرو برومند
از چشم او عیان هوس و عشق
در لعل او نهان شکر و قند
الهام بخش خاطر شاعر
نقش آفرین دست هنرمند
نیروفزای جان به تکلم
روشن کن جهان به شکرخند
از تازگی چو صبح نشابور
وز خرمی چو دامن الوند ...
چون نیک بنگریست به زن دید
خلقت ز نقش اوست کرامند
او را پسند کرد و بر او بست
دل را و مهر از دگران کند
ای زن تو چون پسند خدایی
خود را به دام شیطان مپسند
سرمایه ساز صدق و صفا را
یکسو گذار جادو و ترفند
تو آبروی خلقت اویی
مگذار کآبروت بریزند
در دست مرد ملعبه بودن
باللّه که از تو نیست خوشایند
هشیار باش و خویش نگه دار
از مکر و ریو مردم پرفند
چون قدر خویش بندانی
خواهی چرا که قدر تو دانند
تو مقصدی ز خلقت و مقصود
از خلقت تو هست به پیوند
شاعر در ادامه این قصیده، زن را به حفظ حریم حرمت خویش و دوری از اختلاط با بیگانه و پیراستن خانه دل از پلیدیها و آراستن منزل با شور و عشق فرامی خواند و معتقد است زینت زن، مهرورزی و تقوای او است:
بیگانه را بران ز حریمت
چون زاغ از کمین جگربند
خانه اگر چو دل نبود پاک
غرقابه ای است از لجن و گند
ور پاک شد مکان خدای است
دور از خدات ماندن تا چند
در خانه شور عشق برانگیز
چون موبدان به نغمه پازند
از ره مرو به لحن مخالف
برّند اگر چه بند تو از بند
ارزش تو را به جامه نباشد
سوگند می خورم به تو سوگند
زینت تو را به عشق و به تقواست
خوش آن که دل از این دو بیاکند
پرهیز را به عشق بپیوند
چونان ز ره فراز کژ آغند
خرم زنی که هست به گیتی
تنها به شوی خود خوش و خرسند
زیباترین نگار جهان چیست؟
زن در کنار شوهر و فرزند
دارم امید آن که بگیری
از گفته درست یکی پند(3)
سیدابوالقاسم حبیب اللهی متخلص به «نوید» در برخی از شعرهای خود از دردها و محرومیتهای زنان سخن به میان می آورد و تحمل زن را به شایستگی می ستاید، چنان که در قرآن نیز تحمل و صبر و استقامت زنان ستوده شده است:
یا رب چه تحمل است زن را
با این همه رنج و درد دیدن
نه ماه به صد تعب جنین را
هر لحظه به جانبی کشیدن
زادن به هزار درد و محنت
وانگاه به رنج پروریدن
از بهر غذای طفل دادن
تا صبح دمی نیارمیدن
اندر پی کار خانه هر روز
تا شام به هر طرف دویدن
وانگاه به شب ز شوهر خویش
صد یاوه و ناسزا شنیدن(4)
در شعری دیگر مقام مادر و اهمیت آن را در پرورش فرزندانی نیک یا بد، بیان می کند. شاعر، زن نیک را فرمانروای کشور منزل می داند و به زنان و مادران سفارش می کند تا در کسب دانش و خرد و هنر بکوشند:
کودک هر آنچه دارد از آغوش مادر است
گر زشت خوی باشد و گر نیک محضر است
خویی که از نخست کسی را به سر نشست
او را هماره تا به دم مرگ بر سر است
در دفتر معلم و آموزگار نیست
آن تربیت که زاده آغوش مادر است
...
خوشبخت آن که مادر دانا به روز و شب
چونان فرشته بر سر او سایه گستر است
چون کشوری است خانه که در وی هماره زن
فرمانروای مطلق و سالار و سرور است
زن چون عفیف باشد و دانا و نیک خوی
در تیرگی جهل چو تابنده اختر است
فرزند خوب مادر نادان نپرورد
این نکته نزد مردم دانا مقرر است
در دست مادران خردمند باهنر
خوشبختی و سعادت ابنای کشور است(5)
نظام وفا متخلص به «نظام» (متولد 1266 شمسی) در اشعار خود فراوان از زن سخن به میان آورده و او را سخت ستوده است. او در شعری، پاک سرشتی و حیا و راستی را از ویژگیهای یک زن نمونه می شمرد و این را عوامل خوشبختی مرد می داند. شاعر بر تساوی بین زن و مرد تأکید می ورزد و هر کدام از زن و مرد را به تنهایی ناقص می داند که کمال آن دو در وحدتشان است:
بهر مرد از پاک طینت همسری
روز حاجت نیست بهتر یاوری
زن اگر ز آزرم دل روشن بود
کوکب اقبال مرد آن زن بود
زن اگر از راستی و مهر او
جانب دیگر نگردانیده رو
کعبه اقبال کوی او بود
قبله امید روی او بود
مرد و زن در زندگانی توأمند
هر کدامی نیمه عمر همند
بگسلند از هم اگر خود تار مهر
یا که از هم بگسلاندشان سپهر
هر یکی تنها و دور از آن دگر
ناقص است و ناتمام و بی ثمر
...
خلقت زن بر نکوکاری بود
زندگانی اش فداکاری بود
مادری و مهربانیهای او
رنجها و جان فشانیهای او
هر یکی از دیگری بالاتر است
آن چو خورشید است آن گر اختر است(6)
نظام وفا در شعری دیگر حروف کلمه دختر را رموزی از برخی عناصر می داند و دانش و خرد و تربیت و رضایت را تشکیل دهنده این رموز می پندارد. منظور از رضایت شاید این باشد که دختر در تعیین سرنوشت خود، تصمیم گیرنده نیست و تنها باید به وضع موجود راضی باشد:
دختر است آراسته از چار حرف
که به هر حرفی است رمزی در میان
«دال» دانش خ «خرد» ت «تربیت»
ر «رضایت» ز آنچه پیش آرد جهان
شاعر در شعری دیگر زن را به آیینه تشبیه می کند که هر چه از زشتی و خوبی را می بیند منعکس می کند و مجذوب هر آنچه در مقابلش
است می شود. این پندار شاعر، زن را تا حد یک موجود بی اراده که از خود هیچ مایه ای و تمایلی به چیزی ندارد تنزل می دهد. جای بسی تأسف است که برخی زن را در شکل موجودی می بینند که هر لحظه به چیزی روی می کند و ثباتی ندارد:
شنیدم قلب زن آیینه آساست
در آن هر زشت و زیبایی هویداست
اگر در پیش رویش باشی از مهر
نگاه اندر نگاه و چهر بر چهر
تو را هر نقش باشد بر دل و روی
فتد در قلب چون آیینه اوی
ولیکن رفتی اش چون از مقابل
رود نقشی که بودش از تو در دل
جز آنکو پیش روی وی نشیند
دلش هرگز کسی دیگر نبیند
...
الا ای خیل دلبازان مقبل
نشینید از بر آیینه دل
چو می خواهید نقش خویش برپا
مبادا آن که برخیزید از جا
که این آیینه با کس آشنا نیست
در او چون در جهان نقش وفا نیست(7)
در شعری دیگر لزوم کسب دانش و معرفت برای زنان را متذکر می شود و بر توجه زن به آراستگی معنوی و اخلاقی تأکید می کند و حسن ظاهری را در صورت بی بهره گی از حسن باطن، مایه و بال می داند و می گوید در صورتی که زن به زیور مهر و شرم آراسته گردد، حسن جاوید و زیبایی حقیقی را کسب کرده است:
بکوشیم و دانش به دست آوریم
به خیل جهالت شکست آوریم
به شوق و جوانی و طبع بلند
به هر کار چیره شود هوشمند
زن و حسن هر یک ز بهر همند
دو گوهر برآورده از یک یمند
شوند این دو گوهر گر از هم جدا
بیفتند هر یک ز فرّ و بها
ولی حسن تنها به اندام نیست
به گیسوی و زلف سیه فام نیست
جمالی است دل را که مانند او
نباشد در اندام و گیسوی و رو
دل خود بیاراید ار زن ز مهر
برافروزد از شرم و آزرم چهر
نگارنده حسن جاوید اوست
فروزانتر از ماه و خورشید اوست
جمال و بهای جهان از زن است
ولیکن از آن زن که دل روشن است
زنی را که از جهل دل تیره است
بدو خوی اهریمنی چیره است
جهان در جهان گر جمال است او
در آخر جهان را وبال است او(8)
نظام وفا در شعری دیگر یادی می کند از زنان روستایی ایران و نقش آنان در روند زندگی روستایی. زنانی که بیشترین بار زندگی را با مناعت طبع و علوّ همت به دوش می کشند و از زندگی جز طعم رنج را نمی چشند و قدمی از دایره حیاء و تقوا بیرون نمی نهند. اما شاعر از ضعف فرهنگی این زنان یاد می کند. ولی شاعر تحت تأثیر تبلیغات روشنفکران غربزده بوده است، زیرا فرهنگ اصیل و ناب و انسانی را در روستاها بیشتر می توان یافت:
زنان دهاتی ایران نژاد
چنان پاک قلبند و روشن نهاد
بسازند با زحمت و کار و رنج
نخواهند از دهر جز دسترنج
چو زنهای ایران در آزرم و مهر
ندیده زنی دیدگان سپهر
سوی کس به حاجت نیازیده دست
شکیبا به هر زندگانی که هست
به چشمان پرمهرشان هیچ چیز
چو ناموس و تقوا نباشد عزیز ...
دریغا ز فرهنگ کم بهره اند
اگرچه به روشن دلی شهره اند(9)
در شعری دیگر، وسعت اندیشه و مهرورزی را از صفات نیک زن برمی شمرد و زن را منشأ و انگیزه ایجاد رازها و رمزها و شعر و سوز و ساز و ... می داند و با تعابیری همچون روشنایی بخش محفلها و بانوی کاشانه دلها یاد می کند:
از زنان فکر باز دلنواز
کشور آباد است و میهن سرفراز
زن نبد گر در جهان رازی نبود
شعر و سوز و ساز و آوازی نبود
بانوی کاشانه دلهاست زن
روشنایی بخش محفلهاست زن
کهکشان زندگی دامان وی
اختران سعد فرزندان وی
حسن زن دلجویی و آزرم اوست
زیور زن مهر و خوی گرم اوست(10)
شاعر، دانش و تقوا را برای هر دو «جنس زن و مرد» همچون جان و دل در جسم و تن می داند که بدن بی روح و تن بی جان از حیات بی بهره است:
دانش و تقوا برای مرد و زن
هست همچون جان و دل در جسم و تن
لیک زن چون آینه پا تا سراست
جلوه دانش در او زیباتر است
زن نخست آموزگار منزل است
تمشیت در خانه بی زن مشکل است
در کنار مادری دانش شعار
کودک نادان نمی آید به بار(11)
پیش از پرداختن به چهره زن در آثار عارف قزوینی، تذکر این نکته ضروری است که امواج روشنفکری کمی پیش از مشروطه به ایران رسید. در این میان عکس العملی که قشر تحصیل کرده ایران داشت عمدتا منفعلانه و متحیرانه بود. اینان در برخورد با موج هجوم فکری و تبلیغاتی غرب به جای بازگشت و رجوع به اصالتها و ارزشها، محو در فرهنگ مهاجم شدند و متأسفانه در این معامله به باطن و مغز آن فرهنگ نرسیدند و در ظواهر خیره ماندند و در ترویج ابعاد برونی فرهنگ غرب تمام تلاش خود را کردند. سادگی است اگر گمان کنیم این دسته روشنفکران نمی دانستند با اخذ لایه بیرونی فرهنگ غرب نمی توان به درون و باطن آن و ابعاد مترقیانه آن دست یافت. کار این روشنفکران این بود که به مظاهر فرهنگ خودی بتازند و ارزشهای این فرهنگ را به تمسخر بگیرند و برای همنوا کردن جامعه ایرانی با الگوهای غربی بکوشند و در این رهگذر علت مخالفت اینان با حجاب که شکل سنتی پوشش زنان ایرانی بود مفهوم می یابد. عارف قزوینی یکی از کسانی است که در حرکت تجددطلبانه! کشف حجاب پیشگام بوده و به حجاب تاخته است:
بفکن نقاب و بگذار در اشتباه ماند
تو بر آن کسی که می گفت رخت به ماه ماند
بدر این حجاب و آخر به درآ ز ابر چون خور
که تمدن ار نیابی، تو به نیم راه ماند
تو از این لباس خواری شوی عاری و برآری
بدر همچو گل سه از تربتم ار گیاه ماند
دل آن که روت با واسطه حجاب خواهد
تو مگوی دل که آن دل به جوال کاه ماند
پی صلح اگر تو بی پرده سخن میان گذاری
نه حریف جنگ باقی نه صف سپاه ماند
تو از آن زمان که پنهان رخ از ابر زلف کردی
همه روزه تیره روزم به شب سیاه ماند
نه ز شرم می نیارم به رخت نگاه، ترسم
که به رویت از لطافت اثر گناه ماند ...(12)
ابعاد گوناگون شخصیت زن که همانند مرد در صحنه ها و زمینه های مختلف جمال بروز و ظهور می یابد گویا تعجب برخی از شاعران را برانگیخته است. طبیعی است که شخصیت انسان معجونی است از عشق و نفرت، لطف و خشونت، مهر و خشم، خنده و گریه و ... این امر، مرد و زن نمی شناسد. اما شدّت تأثیر جنس زن بر جنس مرد اهمیت ابعاد مختلف شخصیت زن را بیشتر کرده است. از این رو شاعرانی همانند ابراهیم صهبا از زن نالیده اند و داد سخن داده اند:
من در عجبم ز خلقت زن
کز پهلوی آدم آفریدند
از لطف و جمال و حیله و کین
یک خلقت درهم آفریدند
در نرگس مست دلفریبش
افسون دمادم آفریدند
تا دل به کمند زلفش افتد
در گیسوی او خم آفریدند
وآن خنده جانفزای او را
پاکیزه چو شبنم آفریدند
وآن گریه جانگزای او را
سوزان چو جهنم آفریدند
باشد غم او قرین شادی
در شادی او غم آفریدند
گر دست زند به حیله سازی
ابلیس مجسم آفریدند
هم فتنه گر است و هم دلارام
زهری است که مرهم آفریدند
گر خوب و اگر بد است ما را
یک دلبر همدم آفریدند
افسوس که در خمیره او
اکسیر وفا کم آفریدند
صهبا در شعری دیگر به تساوی بین زن و مرد تأکید می کند و شعر فردوسی که زنان را همانند اژدها و هر دو را سزاوار خاک می داند، ناروا می شمرد و نقش مثبت زن عصر حاضر در تکامل و پیشرفت جوامع را یادآور می شود:
جدایی بین مرد و زن روا نیست
که زن از مرد و مرد از زن جدا نیست
به هر جا گلرخان همدوش مردند
که بی گل هیچ بزمی را صفا نیست
کنون دیگر در این عصر درخشان
زنان را روزگار انزوا نیست
نباشد دوره فردوسی امروز
زن قرن طلایی اژدها نیست
حقوق مرد و زن باشد مساوی
که قانون است و قانون ادعا نیست
به چشم خویشتن باشیم شاهد
که بی زن رونقی در کارها نیست
...
صهبا چندزنی را برای مرد ناروا می داند و معتقد است دو زن در یک سرا نمی گنجند و از چندزنی بنیان خانواده لرزان می شود:
درست است این عمل امری حلال ست
ولیکن مایه بس قیل و قال است
کجا زنها به هم دمساز گردند
به کار زندگی انباز گردند
به هر جا صحبت از شوی و هووی است
همانا صحبت سنگ و سبوی است
خوش آن مردی که با یک زن بسازد
عبث بر آبروی خود نتازد
و در ادامه تعدد زن را به صورت طولی می پذیرد و سفارش می کند اگر مرد خواهان تنوع است بهتر است هر از چندی زن خود را رها کند (طلاق بدهد) و زنی دیگر اختیار کند!
وگر خواهد فزون همسر بگیرد
همان به بعد یکدیگر بگیرد
تنوع گر به نزدش هست مقبول
بیافزاید به جای عرض بر طول
چو یاری رفت یار دیگر آرد
به جایش گلعذار دیگر آرد
نه چندین ماهرو با هم بگیرد
دمادم در سرا ماتم بگیرد
که اندر خانه یک زن خود بلایی است
وگر شد چند زن محنت سرایی است(14)
شاعر در شعری دیگر دلجویی و وفادار بودن را بهترین ویژگیهای زن می داند و زنان ستیزه گر را نکوهش می کند و زن پاکدل و مهربان و خوش خو را همانند فرشتگان می داند و بر ضرورت ایجاد تفاهم و همدلی بین زن و مرد تأکید می ورزد:
زنی که مظهر دلجویی و وفا باشد
اگر که جان به فدایش کنی روا باشد
پری رخی که بود شاهکار زیبایی
اگر که زشتی از او سر زند خطا باشد
چو بی فروغ رخ او جهان بود تاریک
خوش آن که در دل او نوری از صفا باشد
زنی که پاکدل و مهربان و خوش خوی است
فرشته ای است که از جانب خدا باشد
وگر ستیزه گر و فتنه جوی و بدخودبین است
به هر سرا که نهد پا نه زن، بلا باشد
چرا از آیین کین عالمی بسوزاند
چو خنده اش به همه درد و غم دوا باشد
جهان عشق و امید است کلبه زن و شوی
اگر دو روح به یکدیگر آشنا باشد
جهنم است از آن خانه خوش تر و بهتر
در آن چو فتنه و آشوب و ماجرا باشد
تباه گردد عمر عزیز مرد و زنی
که نام مشترک و روحشان جدا باشد
بود بهشت سرایی که مهد صلح و صفاست
خوش آن بهشت فرحسرای ما باشد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1ـ هنرمندی، حسن، هراس، انتشارات تابش، تهران، چاپ اول 1337، ص135 ـ 136.
2ـ همان، ص137 ـ 139.
3ـ ذکایی بیضایی، نعمت اللّه ، تذکره خوان نعمت، چاپ اول، انتشارات وحید، تهران 1348 شمسی، ص279.
4ـ حبیب اللهی، ابوالقاسم (نوید)، ارمغان نوید، اصفهان، انتشارات میثم تمار، 1363، ص386.5ـ همان، ص435.
6ـ دیوان نظام وفا، به کوشش احمد کرمی، سلسله نشریات ما، چاپ اول، 1363، ص181.
7ـ همان، ص259.8ـ همان، ص248.
9ـ همان، ص211.10ـ همان، ص181.
11ـ همان، ص178 ـ 179.12ـ دیوان عارف قزوینی.
13ـ صهبا، ابراهیم، دفتر صهبا، تهران، چاپ دوم،1358،ص282.
14ـ همان، ص382.