
کشتند
آنسان که سلاخی بدون ذره ای احساس
کشتند و بودایی که از صلح و محبت ادعا ها داشت
با چشم و گوش بسته اش در بستراین جوی خون لم داد
و ورد ها خواند از سکوت و رمز و راز باغ نیلوفر
تاوان دلسنگی داعش را
باید دهند این طفلکان جسته از آغوش مادر در مغاک مرگ
ای شرم بر هنجار زور و زر
کز شاخه هستی جدا کردست
جان هزاران را بسان برگ
سال 1366 که شالوده بنای یادبود مقبره الشعراء در حال اتمام بود ، از دفتر آقای سیدمحمد خاتمی که وزیر ارشاد وقت بود ، تماس گرفتند و گفتند که ایشان میخواهد با شما صحبت کند. وقتی ارتباط دادند ، سئوال کرد که آیا استاد شهریار وصیتی در مورد محل دفنشان پس از فوت دارند ؟ گفتم اطلاعی ندارم ، گفتند: نظرشان را جویا شوید که آیا مایل هستند در صورت درگذشت در مقبره الشعراء به خاک سپرده شوند ؟ با توجه به روحیه ای که استاد داشت و جناب فردی بهتر میدانند ، مشکل بود چنین سئوالی کرد. فکری بنظرم رسید و ایشان را با ماشین پیکانم در سر راه یک مراسم بردم به محوطه مقبره الشعراء و کنار بنای مقبره ملاباشی توقف کردم. استاد از شیشه جلو نگاهی به بنای یادبود انداخت و گفت: این چه بنایی هست ؟ گفتم به یادبود خاقانی، همام، قطران و سایر شعرا و عرفای مدفون در این محل ساخته شده است . گفت: پس اینجا قبرستان سرخاب است. گفتم بلی و درمورد بنای یادبود و طبقه زیرزمین آن توضیحاتی دادم که البته با توجه به شرایط جسمانی از ماشین پیاده نشد ولی در نهایت خندید و گفت:
پس برای من هم اینجا تله گذاشته اید > جوابم را گرفته بودم و وقتی ماجرا را به اطلاع آقای خاتمی رساندم ، گفتند : همین عبارت استاد برای محل دفن ایشان کافیست .
1_از متون کتب کهن تا سنگ نبشتارها و نقش نگاره ها، از نظریه های سیاسی_ جامعه شناختی تا کشفیات ریخت شناسی استخوان پیشانی انسان نئاندرتال! و از کشف اولین موش پوزه دراز درختی_ که به قدیمی ترین جد گونه های انسانی نزدیکتر بوده_ تا انسان فوق تخصص در تحلیل واژه ها و داده ها،همه و یا بخش غالبی از همگان،در تدارکِ واشکافت و انتقال مفاهیم و معانی پوشیده ی پدیدارها، رویدادها و اتفاقات به دیگران اند.نوشتارهای متکی به پدیدارهای علمی البته جای خود دارند و اندیشمندان مرتبط اش،برای گشودگی و توسعه ی مفاهیم پوشیده و به استناد سازو کارهای متقن،به کشف مجهولات مشغول اند و نهایت حرف و حدیث شان،نادانستگی ها را اندک پایانی میدهد_مگر اینکه دیگری قدر قدرت تری با سازوکار معتبر تری آن را کامل و یا رد و نفی کند_مثل کش آمدگی انیشتنی زمان و گونه شناسی نستورخی آدمی و شناخت شناسی تبار واژگان و ...
2_برخی اتفاقاتِ امروز اما،به مثابه نشستن یا ایستادن در صف نفت ونان آن سالهاست.همینکه کرکره ی نفت فروشی به شکل نوید بخشی بالا میرفت و همینکه آردی به آبی آغشته می شد،از هر سوراخ سنبه ای جنبش مردمان آغاز میشد و به میدیدی آن چند صد نفرِبوده در صف،به جنبشی بینظیر و حرکتی انبوه وار تبدیل شده و به هزار هزار آدم جنبده ی نادیده بدل گشته اند!
3_این روزها هر موضوعی دست مایه ی انبوهی تحلیل و تفسیر و تعریف و تحریم است....خبر گرانی نرخ کارتن تخم مرغ و یخچال به هجوم و افزایش کارتن خوابان متصل میشود و کوچ دسته جمعی کبوتران صحن مساجد و حرم ها به بورژوازی پنهان آدمیان و پایان انسانیت !
اعلام رفراندوم در کردستان عراق به یکباره وجدان های منتظر را به حرکت وامی دارد و تحلیل گران و منابع آگاه! را به صدور انواع فرضیه و نظرگاه وا میدارد و درگذشت ابراهیم یزدی تمامی آشنایان و شناسان را به خاطره نویسی و تفسیر رفتارهای اخلاقی و سیاسی او _که تا دیروزش فراموش شده بود و رغبتی را برنیانگیخته بود_مفتخر میگرداند.
ازدواج دخترانِ زیر سن قانونی و عدم ثبت طلاق در شناسنامه زن مطلّقه با خود انبوهی تحلیل و واکاوی به دنبال می آورد و نهایتا هم معلوم نیست چه کسی به چه کسی و کسانی،چه چیزی را انتقال داده و میدهد...
4_انبوهیِ اطلاعات است که ازین نشریه به آن روزنامه و ازین کانال به دیگری پرتاب میشود و سر آخر هم جز عبارات پر طمطراق و یا سال و محل تولد شخص متوفی و چند عنوان به زور الصاق شده ی دیگر،مابقی حاوی «تلقی و منطقی گزینشی و استدلالی خود خواسته» است و برای باری به هر جهت ،بستن نوشته و بسته ی اطلاعاتی!
این دست نوشته ها را میتوان «هم نشینی گزینشی کلمه در عرض» نامید.پدیده ای که در دوران اخیر وجه غالب بسیاری نوشته هاست
5_ آدمی ناخودآگاه به یاد افرادی همچون «لوسین گلدمن» می افتد که برای تعریف درست و دقیق مفاهیمی همچون ادبیات سوسیالیستی وکاپیتالیستی و مفاهیمی همچون «وجدان امکان پذیر»...چه مشقت ها بر خود روا و با دهها ارجاع و منبع مبادرت به نوشتن نموده و یا برای خواندن شعر « با بی یار» «یوگنی یفتوشنکو» یا شعرهای «تاراس شفچنکو»،شناخت و مطالعه ی ادبیات روس و قفقاز و اوکراین بی اندک توقفی نیاز بوده و به همین ترتیب بسیار نوشتارهای دیگر...
6_کم خوانی جسارت نوشتن را افزایش میدهد و مدام و عمیق خواندن،البته که چرخش قلم را دشوارتر و صد البته که به نوشتن اعتبار و سویه ی گران تری میدهد....
@sh_salahshoor
به ابزورد بپیوندید:
https://telegram.me/joinchat/Bev08jvSuFlZGzq0QAKCbQ
بعضی از پژوهندگان مدعی هستند که ما عصر مدرن را پشت سر نهاده و به دوران جدیدی موسوم به پست مدرن گام نهادهایم. مدرنیته (Modernity) از کلمه لاتینی Modernus به معنای نو کردن برحسب معیار و قاعدهای خاص مشتق شده است. مدرنیته آن گونه که ماکس وبر و دیگر اندیشمندان معاصر گفتهاند به دورانی اطلاق میشود که با به پایان رسیدن و فروپاشی سدههای میانه و اندیشه مدرسی نمودار شد. از دیدگاه اقتصادی، مدرنیته با زوال فئودالیسم و ظهور فرهنگ بورژوایی پدیدار شد. بعضی چون مارشال برمن، مدرنیته را در تقابل با جوامع سنتی مورد بحث قرار میدهند و در زمره خصلتهای اساسی این پدیده نوظهور به تحرک، پویایی، تغییر، نوآوری و توسعه اشاره میکنند. گفتمان نظری مدرنیته از دوران دکارت آغاز شد و در عصر روشنگری به اوج خود رسید. در نگاه روشنگری، عقل و خرد زمینی خاستگاه هرگونه دگرگونی اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی قلمداد شد. بعضی مبدأ ظهور مدرنیته را رنسانس و برخی آن را با ظهور فلسفه روشنگری مقارن میشمارند. اکثریت پژوهندگان تاریخ، اندیشه دکارت را پایهگذار فلسفه مدرنیته و کانت را طراح عرصههای مستقل اندیشه، عمل و ابداع معرفی کردهاند. رهبران سیاسی مدرنیته، عقل را سرچشمه ترقی اجتماعی قلمداد کرده و مدعی شدند در سایه عقلانیت است که میتوان نظام اجتماعی عادلانه و برابری طلب را جانشین رژیمهای استبدادی متقدم کرد. همین باور بود که زمینه انقلاب های دموکراتیک فرانسه و امریکا را فراهم آورد. بعضی گفتهاند که جوهر مدرنیته را میتوان در اعلامیه استقلال امریکا و نیز اعلامیه حقوق بشر فرانسه به وضوح ملاحظه کرد.
ادامه را در پی دی اف بخوانید
به ابزورد بپیوندید:
https://telegram.me/joinchat/Bev08jvSuFlZGzq0QAKCbQ
لادبن عزیزم
دیشب تازه در بستر خود افتاده بودم که کاغذ تو رسید. نوشته بودی که بهار است و باید خوشحال باشم با این خوشحالی سر وکار ندارم، اما به این که در این موسم پر از نشاط باید به قلب مصیبت زده ی خودمان و دیگران نگاه کنیم با هم به یک عقیده ایم! اما گذشته و طبیعت هم مرا در این موسم می سوزاند بدی وضع زندگانی هم به قدر خود صدمه می زند...
ای لادبن عزیزم!
هیچ چیز برای من این قدر قابل حسرت نیست و به آن حسد نمی برم که مردم کم هوش را ببینم این همه خوش اند و می خندند...!
کاش من هم مثل آنها می توانستم بهار را همیشه با نشاط ببینم! اما قلب من شبیه شعله ی آتشی است که هر قدر بیش تر مشغول می شوم بیشتر مرا می سوزاند آیا می توانم اشک وحسرت را از طبیعت مسلط خود گرفته در عوض به او خنده و شعف بدهم؟!
مردمان بی خبر به من تبریک گفته می گویند: "صد سال به این سال ها" دشمنی از این واضح تر؟!!
در صورتی که من هنوز برای یک لب متبسم می نالم. در این وقت عزیز ام که همه کس به تفرج می روند. همه جا صدای شادی است. همه جا جلوه های جوان های به سن من و دختر های قشنگ است من در این شهر به این گمنامی به نفس افتاده ام!
خیال می کنم آسمان می گرید!
گل ها به رنگ قلب من خونین شده اند بادها می نالند و بنفشه هم سر به زیر انداخته و مثل من محزون است
بهار کجا خوب است؟!
کجا موسم پر از نشاط است؟
آه لادبن گوش بده!!
بدبخت ها می سوزند، بیچاره ها زاری می کنند وقتی آسمان عشق و طبیعت هم مثل بچه ها گریه می کند، هرگز گردش زمین و موسم تبدیل یافته کسی را خوشحال نمی کند قلب است که ایجاد آن را می نماید!
من الان می خواهم گریه کنم می خواهم خسته شده بخوابم...
عزیزم! قشنگ ترین منظره های عالم مثل (عشق) صاف و متبسم است...
اما در عقبه ی خود همه اش اشک و حسرت پنهان دارد! بگذار بخوابم...