آشوب میکنم
عموی مهربان تاریخ
تف به روی نامردت !
در سطرهایت رژه میروم و تراژدیات را به آتش میکشم
بر تمام قصّههای عاشقانه را نظامی نوشتهاست آشوب میکنم
حالا تو هی لیلی را به حجلهی ابنالسّلام بفرست
دیکتاتور !
حالا تو هی آن دو کبوتر شیرین
آن ژرفنای سپید برفگونش را
به پای آهوی شاهخسرو نثار کن دلّال...
چقدر؟
چند نسل پیاپی به تو فحش دادیم؟
و تو کر بودی، کور بودی، مرده بودی امّا حکم میکردی؟
رنگ و روی این بازی رفتهاست
داستان نانوشتهام را به دوش میکشم
میروم از عاشقانههای نظامی
به شاهنامه میروم !
بخشی از یکشعر
از مجموعهی
#آشوب_عاشقانه_نظامی_دیکتاتور_دلّال
#لیلی_کبوتر_برفگون_آهو
من آن عاشقم که...
نه از جنس آن عشقهایی که هرجا...
نه همرنگ آن عشقهایی که یک روز...
من آن عاشقم که...
همان عشق ناجنسِ لاقیدِ بی رنگ
همین عشق بی نام و بی ننگ
من آن عاشقم که...
تو را فارغ از هرچه و هرکه و هر کجا دوست دارد
تو را فوقِ چون و چرا دوست دارد
تو را دوست دارم
چنانی که بایست و باید
تو را دوست دارم
بلاشک و شاید.
می زنم از خانه بیرون
بوی باران می زند بر من
های!
ای نارنجِ باران خورده ی شبگیر
در من آفتابی شو.

جهان و هرچه در او هست: خیمهشببازی
من و پیاده رو و ساز کهنه و فریاد
هوای آبیِ چشمت: بلندپروازی...
حاشا !
من و گدائیِ عشق از کسی ؟!
مباد !
حتّی اگر تو باشی
آن کس
ای آرزوی من !
اینک
اگر
دستی دراز کرده ام از مهر
پیشِ تو
پل بسته ام که بگذری از خود
به سویِ من
ای آبِ روی من!*
* با رخصت از مولانا صائب تبریزی