سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

شکوه پر طنین انسان /سعید سلطانی طارمی

 

                                                                    سلاخی
                                                                  می‌گریست،
                                                                    به قناری کوچکی
                                                                   دل‌ باخته‌بود.
                                                                           ا.بامداد


احمد شاملو شخصیت سهل و ممتنعی نبود که بتوانی بهش نزدیک شوی، نزدیک شوی که لمسش کنی. لمسش کنی با این خیال که او را در تمام ابعادش دریابی.  و تازه آنگاه بفهمی که نه، او از لامسه‌ی تو می‌گریزد و از فاش کردن خود بشدت پرهیز می‌کند. همچون رازی که در آینه می‌نشیند واقعی‌ست ولی آن‌سوی واقعیت است. نمی‌شود توصیفش کرد. شخصیت‌های سهل و ممتنع چنین‌اند: شناسا و ناشناس. اما شاملو شخصیتی دیگرگونه داشت. مطنطن، رسا و باابهت بود پیچیدگی‌های رازآلودش گریزپا و پران نبودند. دشوار بود اما دست‌یافتنی. مثل رازی که ناگهان فاش می‌شود و نفس را بند می‌آورد و تو را شیفته می‌گرداند، ناگهان دریچه‌های دشوارش را به رویت می‌گشود. کشفش می‌کردی و از شوق این کشف نفست بند می‌آمد. می‌دیدی که برای دریافتن این بلندِ شکوفا لازم است فاصله بگیری. فاصله بگیری که به تماشای آن سرِ سپید بنشینی، - باغی پرشکوفه در ابتدای بهار یا زمستانی ته‌نشین‌شده در انتهای جبال- تا ببینی او در سلسله‌ی یک‌رنگان، غارت‌شدگان، تازیانه‌خوردگان، بالاتر ازهمه، انسان، درد بزرگ خویش را بردوش می‌کشد. "عقوبتی موعود" به گناه  عشق، ایمان و دانستنِ "آن کلام مقدس" که در زمانه‌ی ما از "خاطر‌ها گریخته است".
او را باید از دور نگاه کرد. از دور است که واقعیت شکوهمند او را می‌توان‌دید. در شعر او هم نباید دنبال لحظه‌های کوچک و اکتشافات جزئی رفت. او دلباخته کلیات است. جهانی که بر ستم نهاده شده و انسانی که مدام به وهن و تحقیر آلوده می‌شود، همیشه توجه او را به خود می‌خوانند. در کلام هیچ شاعری در زبان فارسی واژه‌های "انسان" و "وهن" چون شعر او فراوان و خوش ننشسته‌اند. اما این مفاهیم، کلی هستند و کلیات عرصه‌ی تاخت و تاز بزرگان است. امور جزئی و نزدیک که در جزئیت خود دور یک محور مجهول می‌چرخند و از پیوستن به امور کلی می‌گریزند، محبوب نزدیک‌بینان و کورشامگان است. آنان که به خورشید پشت می‌کنند تا پت‌پتِ فانوس را کشف کنند. اندیشه‌های بزرگ میل به کل دارند. و کل را باید از دور دید، به قول شریعتی "اگر نزدیکش رویم از دستش داده‌ایم" از این جهت او را باید تماشا کرد نه نگاه. تماشا میل به دوردست و کلی دارد. کوه را تماشا می‌کنند اما گل را نگاه، برای دیدن گل باید به او نزدیک شد. اگر تمام جهان به هیئت گل درآیند او هم‌سلسله‌ی کوه‌هاست. برای دیدنش فاصله بگیرید. اگر نزدیک روید بوته‌ها و سنگ‌‌لاخ‌ها گمراهتان می‌کنند.

چندین گناه را نمی‌توان بر او بخشود. اول، رفتاری را که با زبان داشت. در فارسی شاعری نداریم که همچون او زبان را در دو عرصه‌ی دور از هم در نهایت زیبایی به کار گیرد. و شعر یعنی به خدمت‌گرفتن زبان تا آخرین حوزه‌ی رسایی ابهامش. او در شعر به زبان "گفتگو" یگانه هست و به گمان من همچنان خواهد ماند. شاید قرنها سپری شود و شعری در حد و اندازه‌ی "پریا" در زبان "گفتگو"ی فارسی خلق نشود. همچنین در به کارگیری زبان ادبی، اشرافیت زبان فارسی فصیح را در خدمت بیان دردهای فرودستان چنان با مهارت به کار بست که "کله‌های سنگی کوه‌ها" به هلهله درآمد. او با زبانی پرافت و خیز و ناپخته آغاز کرد و در جریان کار که گرایش به تعالی داشت به "ققنوس در باران" و "ترانه‌‌های کوچک غربت" رسید. ترانه‌های کوچک غربت در کاربرد زبان و فرم در شعر، به آن صورت که شاملو می‌پسندید و می‌سرود یک درسنامه‌ی شاعری‌ست. نکته‌ای که نباید از آن غفلت کرد.
دیگر، او اولین شاعری‌ست که خیابان و آنچه را که در خیابان روی می‌دهد به شعر فارسی وارد کرد نمی‌گویم با خلق یک شاهکار این کار را انجام داد اما در کاری به آن پرداخت که توجه‌ها را به خود جلب کرد. او چون نیما نبود که در اولین گام قله بزند. هم تحولی پدید آورد هم در شیوه‌ی نو و بی‌سابقه، شاهکاری خلق کند. ققنوس نیما هم آغازگر تحول در شعر فارسی است هم ابتدای سمبولیسم ایرانی‌ در شعر مدرن است و هم از لحاظ کاربرد زبان و فرم و مناسبات ساختاری یک نمونه‌ی بسیار درخشان است. اما بعد از23 شاملوست که توجه‌ها به خیابان جلب می‌شود. او در "شعری که زندگی‌ست" دامنه‌ی محتوایی شعر فارسی را به تمام عرصه‌های زندگی اجتماعی تسری داد. هیچ شاعری در زبان فارسی به اندازه‌ی او شیفته‌ی عدالت نبوده‌است در بیش از نیمی از آثار او می‌توان نشانه‌های اعتراض به بی‌عدالتی موجود در نظام جهانی را مشاهده کرد. در مصاحبه‌ با ناصر حریری می‌گوید: "عدالت دغدغه‌ی همیشگی من بوده‌ و شاید از همین روست که بی‌عدالتی همیشه در کار است. تا به نوعی از من انتقام بستاند: این حیوان خوف‌انگیزی که دور من راه می‌رود و با رد قدمهایش طلسمی به گرداگردم کشیده تا هیچگاه حضورش را از یاد نبرم." فروغ در مصاحبه‌ای گفته‌بود: "او اسیر مفاهیم است" و راست گفته‌بود مفاهیمی چون: انسان، عدالت، آزادی، فقر، دروغ، تحقیر و توهین تاریخی در جریان غارت "اقتصادی و فرهنگی" که دومی را حتی مهمتر می‌دانست. در شعر او زیبایی یا کراهت خویش، درمی‌یابند. قبول کنید در روزگار ما که همه‌ی کاسه کوزه‌های ناکامی‌های تاریخی بر سر عدالت‌خواهان شکسته‌می‌شود، نباید این گناه را بر او بخشود.

 دیگر، تشخصی که در شعر – نثر یا شعر بی‌وزن پیدا کرد. او آغازگر آن نبود پیش از او کسان دیگری در آن شیوه بخت خود را آزموده بودند. همزمان با او هم کسانی از جمله اخوان ثالث و سایه در این شیوه به تجربه پرداختند. بعد از او هم که... خدا همه را به راه راست هدایت کند. راز بزرگ توفیق او این بود که می‌دانست کنار گذاشتن وزن به خودی‌خود کار بدیعی نیست. بدیع آن است که کلام  بی‌وزن را به مرتبه‌ی شعر برکشی. اگر وزن محدویت‌‌هایی ایجاد می‌کند در مقابل امکاناتی هم فراهم می‌سازد: امکان تاثیر‌گذاری و تلاش بی‌امان ذهن برای پرتاب اندیشه و احساس شاعر به گرانیگاه عاطفه‌ی مخاطب. نکته‌ای که حصه‌ی اصلی قدرت تاثیرگذاری شعر را به خود اختصاص می‌دهد. شاملو در جریان زمان توانست با بهره‌گیری از تجربه‌‌ای که در بخشی از نثر صوفیانه پخته‌شده‌بود و مناسبات صوتی مفردات، خلا‌ء وزن را پرکرده. قدرت تاثیرگذاری شعرش را گاهی از شعر کلاسیک هم فراتر برد. او از نثر‌های مسطح و احساساتی اولیه به شعرهای با شکوهی رسید که خود را از وزن عروضی بی‌نیاز نشان دادند. کاری که بی‌وزن نویسان بعدی از آن غفلت کرده و می‌کنند و بدین‌گونه به حکم اخوان ثالث در باره‌ی او مُهر "راست است" می‌زنند که: " خوب است ولی تالی فاسد دارد"

این نوشته مدیحه‌ نیست. بیان واقعیات شعر اوست فارغ از توجه به افت و خیز‌هایش. کیست که نداند کار او هم، چون دیگران نقاط قوت و ضعف دارد. اما کوه را به خاطر نشیب‌هایش سرزنش نمی‌کنند به پاس فرازهایش می‌ستایند. چرا که فراز‌ها نشان‌دهنده‌ی رنج عظیم سنگ بر سنگ نهادن و برآوردن کوه است. می‌گوید:"یاوه منال/ تو را در خود می‌گوارم من تا من شوی/ جاودانه‌ شدن را به درد جویده‌شدن تاب آر."
                                                                          

چند شعر پاییزی/سعید سلطانی طارمی

 

 

جایی،

مش کرده است شهر

جایی حنا گذاشته

جایی هم،

              عور و فلک زده

درحال مردن است

پاییز آمده

 

2

 

پرنده گفت به برگ
نزار و زرد شدی مثل این که بیماری

سپیده سرزده‌ بود و نسیم می‌آمد

جواب داد: بپا!
                هرکسی بهارش رفت
چنین شود که تو داری
                        مرا می­انگاری

 


3

ابر رفت
بارش شبانه قطع شد
آفتاب،
از دهان صبحدم سرک کشید.

ناگهان،
پرده‌های پنجره کنار رفت
باغ خویش را درون شیشه دید
فکر کرد طفلکی
باغ آن وری چه زرد و زار گشته­است!
                                      29/7/95
 

 

 

 

 

یادتان هست/توکل بیلویردی


یادتان هست که یک شب 

...بله آن شب که شبی روشن بود

روشن البته نه آنقدر که روز

یادتان هست هنوز


یادتان هست که من بودم مست

نه به یک جام که صد جام و یا بیشتر اما اما 

باز مخدوش نشد عقل زیان اندیشم

و تو می خواستی از من به فسون 

هرچه اسرار مگو را که نهان در دل بود


یادتان هست که گفتم ، گفتم

بله البته ، نیاید یادت 

بهتر آن است که انکار کنی

ولی آن شیطنت از حافظه من نرود

آن رفاقت که  به یک مستی من خورد بهم

با ببخشید تو جبران نشود! 

زن/پائیز رحیمی


بیچاره آن درخت، که دستانش ، پروازگاه ِ زاغ و زغن باشد

تقدیر ِ پیر، خواسته باشد او میراث ِ رنج های ِ کهن باشد

هر روز ، سایه سار لطیفش را بر عابران کوچه ببخشاید 

آن وقت در نگاه ِ همین مردم،چیزی شبیه ِ خار و گون باشد

بر شاخه هاش جغد شود حاکم ، در برگهاش شعله بیافروزند

باشاخه های سرخ رها در باد، همواره گرم ِ نعره زدن، باشد

هی ریشه ریشه ریشه شود فریاد، هی شاخه شاخه شاخه رود بر باد

گنجشک های پیر چه می دانند؟ شاید درخت، رمز وطن باشد 

شاعر نگاه کرد در آیینه ، در خویشتن ، دقیق شدن سخت است:

شاید هم این درخت که می گویی ،تقدیر ِ نانوشته ی ِ من باشد

من آن درخت ِ پیر ِ کهنسالم ، اسطوره ی قدیم فراموشی

بگذار نام شعله برانگیزم، سرو و چنار و بید نه، " زن" باشد !!!




    

ادبیات و فضاهای مجازی مدرن "پایان امپراطوری تکبر نویسان"/حسین سعیدی




در این مطلب بر آنم تا موارد مثبت فضاهای مجازی مدرن و تاثیر آن بر ادبیات و شعر امروز را باز گو کنم.

البته تا قبل از اینکه فضاهای مجازی به ویژه تلگرام واینیستا گرام گسترده شوند مطالب ادبی تقریبا از دو دریچه وکانال قابل ظهور بودند:

الف-وبلاگ های شخصی،سایت های محلی،سایتهای فراگیر ادبی

ب-محافل ادبی،انجمن ها،گردهماییها


حال در حد بضاعت نه به عنوان نقد بلکه نگاهی گذرا،مختصری به این دودریچه  خواهیم پرداخت.

سایت های محلی و سایتهای فراگیر ادبی با توجه به تلاش فراوان، در پیشبرد اهداف ادبی چندان موفق نبودند.زیرا آنچنان که خواستگاه شاعران جوان بود،یا به تعبیری آن چنان که باید  اعتماد به نفس، استقلال واستعداد شاعران ومخاطبان را در نظر نگرفته یا بُروزنمی دادند

 که شاید از اهم دلایل آ ن این موضوع بود که وبلاگهایی شخصی  شاعران تنها روزنه ظهور اثاربه دلیل وجود همین سایتهای سازمان یافته،مغلوب شده و مهجور باقی می ماندند.  سایتهای سازمان یافته و نهادینه شده ای که خود را قیم وصافی تولیدات واثار شاعران ونویسندگان  قلمدادمیکردند. با این رویکرد شاعران ناگزیر به علت استیلای این سایتها ،می بایست جهت بقا و رقابت،تولیداتِ خود را از طریق همین فضاها اشاعه می دادندیا منزوی می شدند. فضاها و سایتهایی که با توجه به مرامنامه یا اساس نامه و

گاهی فشارهای جانبی و مدیریت های سلیقه ای یا مرزبندی های گروهی یا سانسور ونهایتا نگاه های تکبر مابانه به نویسندگان از درج مطالب آ نان سر باززده یا حق دخل وتصرف وویرایش را برای خود محفوظ ومباح می دانستند.

 از طرفی یک سر دیگر انچه ذکر شد 

محافل ادبی یا بند"ب" بودند این محافل که یکی از کانالهای مهم تضارب آرا و انتقال تولیدات شاعران به دنیای گسترده تر  قلمداد می شدندبه جز معدودی نیز به همان منوال سایتها طی طریق می کرد. منتها با فضایی مشابه ولی  چهره ای متفاوت،این محافل به فراخور سمت وسیاقی که هدف و مقصدشان بود  به دلایل در دایره قرارداشتن ادبیات و شعر کنترل شده سر از ادبیات اداری پاستوریزه و نهادینه شده بر می کردند در نتیجه فقط پیوستگان به این حلقه ها را هنرمند و شاعر قلمداد کرده و دیگر فعالان خارج ازاین طریق را  بر نمی تافتند بلکه تخریب نیز می کردند.

فی الحال نتیجه این که امروز به مدد همین تلگرام ،فیس ،اینیستا، مپراطوریی که من نام آ ن را تکبر نویسان یا خود برتر نویسان می گذارم منسوخ شده و شاعران و نویسندگان با رویکرد جدید، آثار و مکتوبات  خود راخارج از صافی وقیم به صورت مستقل مدیریت کرده و خارج از جغرافیایی بومی در جهانی گسترده تر به ظهور میرسانند.