
ورق می زنم برگ ها را
که رنگیست با حسرت و رنج
من آن تکدرختم که در آستان بهاران
هوای شکفتن ندارد
چه گویم ز دردم
که گفتن ندارد
گذشت از سرم برف و بوران
و آن تیز بالان که با تیر صیاد
تپیدند در خاک
نماندست در گوشه های خیالم
بجز داد و بیداد
بهارا که تو کیمیا داری از سبز
مرا هم بیا سبز کن از سر لطف
ویا هیمه کن بر اجاقی
که روشن کند دست کم محفلی را
کند گرم کانون اهل دلی را
دو قدم مانده تا بهار ولی
شور و شوقی به انتظارم نیست
چه بهاری؟ چه سبزهای وقتی
یار دلخواه در کنارم نیست
دوقدم مانده تا بهار و هنوز
من به سوگِ خیال و خاطرهام
دست ِکابوس چید و پرپر کرد
گلِ رؤیایِ تُرد و باکره ام
دو قدم مانده تا بهار اما
باغ در ملتقای بیبرگیست
حیف... آیینهی بهار امسال
انعکاس بلا و دق مرگیست
صد بهار آمد و نیامد باز
آن که با خود قرار ما را برد
باز پاییز و باز دم سردی
آمد و برگ و بار ما را برد
صد بهار آمد و به در ماندیم
چشم در راه ِ عشق و آبادی
پر کشید و به مقصدی نرسید
شور ِشادی، همای آزادی.
هنوز فکر میکنم
یک عصرِ پاییزی از بودنت طلبکارم
در آستانهی بهار، سومین سالروزِ مرگ عمو #مجتبی_ابراهیمی را به سوگ مینشینیم

□
جشن خطوط بر کف دستان تو
همچون نگاره هایی چینی است .
قرمز ، سپید ،
با انعطاف کامل و شیرین رنگ ها
با سایه روشن غزل آهنگ رنگ ها
□
می پرسی از چه خاموشم ؟
اندیشمند منحنی رودخانه ام ؛
این انحنای مرموز
که تا کجا ، کدامین دریا
ره باز می کند ؟
اندیشمند این همه مهتابم
وقتی که نیمه شب به هدر می رود .
□
باد
بر پرده ها به رقصِ کرشمه
بر انهدام این همه تاریکی
بر می خیزد .
گویی نگاره ها به تکان می آیند .
سپید ،
قرمز ،
همسایگان شرقی شب های یکدگر
دستانشان همیشه گزارشگر
آن را که با زبان نتوان گفت
و چشم هایشان موسیقی
در بستر سکوت
□
از پنجره به کوچه نظر می کنم
بر سنگفرش
قد می کشند باز تن سایه ها
قندیل های شوم سیاهی .
□
شب است
دستت را
در دست من گذار
بگذار فال عشق ببینم . . .

من! از تبارِ جنون تو آفریده شدم
برای بندگی عشق تو ، خریده شدم
سپس به شیطان ، دست برادری دادم
فریب ناک ترین ، میوه ی رسیده شدم
رسید لحظه ی موعود وسوسه ، آنگاه
به دست آدمِ از جان گذشته ، چیده شدم
حلول کردم بر جسم خسته ی منصور
به اتّهام انالحق ، به خون کشیده شدم
به حُسن ، شهرۀ در کنج چاه ، من بودم
به عشوه های زلیخا رُخی ، خریده شدم
به جسمِ خستۀ مجنون ، سه پس حلولیدم
به پایِ عشق ، کران تا کران ، دویده شدم
شدم معلّم طغیانِ شمس تبریزی
زِ نای سوختۀ مولوی ، شنیده شدم
هزار سال گذشت از هزارۀ بغضم
درون کورۀ تقدیر ، آبدیده شدم
غزل به اِذنِ من از عرش ، بر زمین افتاد
چنین به وادیِ دیوانگی ، کشیده شدم
به طبعِ نامیِ آن تُرکِ مست – خاقانی
به غُرّشی هیجان یافتم قصیده شدم
زمان گذشت و رسیدم به دورۀ سالار
به سوگِ مُنزویِ شعر ، داغدیده شدم
رسیده ام سرِ آخر به صورِ اسرافیل
به رستخیزِ جنون باوران ، دمیده شدم
" مرا! ندیده بگیرید و بگذرید از من "
من! از تبارِ جنونِ تو آفریده شدم
#سالارعبدی