برگ های کوچک و لطیف ...برگ هائی سبزو زردو سرخ ...برگ هائی که روزی درقامت بلنددرخت...درآغوش بهار و تابستان ...شاد و سرزنده بودند...بهاری و باری داشتند...برروی شاخه های بلندفرو رفته دردل ابر...دراهتزاربودند ...مثل پرچمی سبز ازبهارو شکفتن ...دربرف و باران ...در آفتاب و مهتاب ...پرازیاد و خاطره ی روزان و شبان ...سپید و سیاه ...امیدو یاس...عشق و رویا ...!
برگ های جوان و معصوم و لرزان ...با هزاران آرزو اکنون بر روی خاک افتاده اند...سقوط یک برگ ،سقوط یک درخت است و ،سقوط یک درخت ، سقوط باغ است ...گویا همه ازنبردی بزرگ برگشته باشند...خاکی و گل آلودو فرسوده ...فحش وتهمت شنیده اند...رنج و آزاردیده اند..و رفته رفته اززخم تیرهائی که خورده اند...زرد شده ، زنگ زده و می پوسند...درتنهائی و انزوا ...درسکوت خبری طبیعت ...دراین خاموشی ...دراین فراموشی ...
بهاری که دل به دریا زده و عاشق شده است ...دراین شهرخاموش ...دراین آبادی زرد...دراین خانه های کهنسال فرتوت با دیوارهای کاهگلی و پنجره های بسته ی تبدار...که هزاران سال است ...پشت پرده های غبارگرفته اش ...نگاهی تو را می پاید ... چشمی تو را می بیند...دستی تو را می بلعد...ابری تو را می بارد ...خشمی ...!شهری که هنوز و همیشه زیباترین پائیزجهان رادارد...پائیزجان ...پائیزدل ...پائیزمهر...و شعارش هنوز و همیشه این است :بودن یا نبودن ...آیا هنوز این شهرپائیزی شکسپیری ...مسئله اش این است ؟
آیابرگ های عزیزما دوباره به خاک برمی گردند...به روزگاروصل ...به ریشه ...به اصل ....!آیا زندگی نبردی بی امان است ...آیا فردای روشن بهاری ازدل همین نبرد سیاه وطولانی زاده می شود...؟..آیا برای رسیدن به آستانه ی بهارجاویدان...باید ازدل پائیزی سرد و بی رحم و رنگ به رنگ و... زمستانی یخ پوش و سفید و بی رنگ گذشت ؟ ازمیان هق هق گریه و یتیمی و فقر...؟ ازتلخی فراق وبی کسی و هجر ....؟
برگ هائی که به شام آخر باغ دعوت شده اند...برای شنیدن آخرین تصنیف مرگ ...درجمع میهمانانی ارجمند ی از خانواده ی توفان ورعدوبرق...برای نوشیدن گیلاس باران ...برای خوردن بشقابی تگرگ ...! آیا دوباره به جنین پاک و گرم مادر برمی گردند...؟ به درون خاک ...به جیغ های ممتد لحظه ای که متولدشدند ...به آغوش گرم درخت ....به شیرداغ مهتاب وقتی که ازپستان عرق کرده ی ماه می نوشیدند...به بوسه های شیرین خواب ...به شعر...به شراب...آیا دوباره به خاک برمی گردند: به شاخه ،به برگ ...به ریشه ...به اصل ...به روزگار وصل !
✅
در حکایاتی که از مولانا نقل شده است و احمد افلاکی در کتاب مناقب العارفین آورده است می گوید :
چندی از ما در محضر مولانا نشسته بودیم و مولوی نشسته بود و پای خود را در جوی آبی دراز کرده و سخنان مختلف می رفت که ذکری از شمس الدین به میان آمد .
یکی از مریدان مولانا گفت : حیف حیف .
مولانا با خشم و عتاب به سوی او برگشت و گفت :
چرا گفتی حیف ؟
حیف برای چه در میان ما می آید! ؟
کاش برای چه در زبانت آمد !؟
مولوی خودش در تمام عمر خودش یک بار حیف نگفت !
یک بار پشیمانی بر او عارض نشد .
و این از نکاتی است که در آثار خودش آورده است :
فرخ آن تُرکی که اِستیزه نهد
اسبِ او در خندقِ آتش جهد
گر پشیمانی برو عیبی کند
آتش اول در پشیمانی زند
خود پشیمانی نروید از عدم
چون ببیند گرمیِ صاحب قدم
میگوید پشیمانی به سبب کُند روی است .
به سبب این است که سرعت شما کم است .
یا در هر قدم دچار تردید می شوید و دچار ندامت و پشیمانی که بروم یا نروم ؟
تا اینجا که آمده ام خوب آمده ام ؟
خوب نیامده ام ؟
و اگر کسی هم در گوش شما چیزی بخواند ممکن است شما را سرد کند . شما را از ادامه ی راه پشیمان کند .
اما برای پوینده ای که گرم رو است و با سرعت بسیار حرکت می کند ، مجالِ گوش دادن به این افسون ها نیست . سرد هم نمی شود و گرد پشیمانی هم بر دامن او نمی نشیند :
گر پشیمانی بر او عیبی کند
اول آتش در پشیمانی زند
خود پشیمانی نروید از عدم
چون ببیند گرمیِ صاحب قدم
وقتی شما را گرم در حرکت می بیند پشیمانی اصلا سبز نمی شود . از عدم نمی روید . پدید نمی آید . دامن شما را نمی گیرد .
مولانا بر گشت و به آن مرید گفت حیف در میان ما چه کار دارد ؟
چرا گفتی حیف ؟
او هم از سر تعظیم و تواضع گفت :
برای اینکه ما یک چنان عزیزی را از دست دادیم و امروز در خدمت او نیستیم .
مولانا همین که این سخن را شنید قدری تامل کرد و به او گفت :
اگر او را از دست دادی ولی امروز در کنار کسی نشستی که صد هزار شمس تبریزی از بن موی او آویزان است .
این سخن که به سَبکِ شمس تبریز گفته شده ... به معنای تکبر نیست . به معنای نخوت و رعونت نیست .
این به آن معنا نیست که کسی خودش را بالا می گیرد و از دیگران تعظیم و تکریم طلب می کند .
این به معنای شناختنِ رفعت ِ سخن است . شناختنِ ارجِ حقیقت است که وقتی حقیقتی عریان با شما در میان نهاده می شود وقتی در محضر بزرگی مثل مولانا می نشینید بدانید که در کجا نشسته اید . وقتی کتاب او را در دست می گیرید بدانید که کتاب چه کسی را در دست گرفته اید . چه کسی با شما دارد سخن می گوید . سخنها سرسری نیست و سخن ها همه از یک منبع بسیار متعالی بر می خیزد .
بی پا و سر کردی مرا
بی خواب و خور کردی مرا
سرمست و خندان اندر آ
ای یوسف کنعان من

از من نشانی گنگ،نقشی رو به پایان ماند
فرجام من پاشید،آغازم پریشان ماند
دستان من ـ همسایگان جنگل و دریا ـ
در روز روشن زیر آوار بیابان ماند
زین پیش با من بود روحی سرخ و اشراقی
می شد کنارش همچو انسان بود و انسان ماند
من بازگشتم روح عصیان پیشه ام آن روز
انگاز در خط مقدم با شهیدان ماند
از سالهای اضطراب و آتش و تشویش
من ماندم و اسب و درفش و تیغ و میدان ماند
همچون زمینی تشنه چشمانم ترک برداشت
برخاطر من تلخی رویای باران ماند
ای روزهای نابهنگام جنون و عشق
بعداز شما روحم اسیر سکه و نان ماند
*
از یادها رفتم ولی انبوه اندوهم
در مویه های عصرهنگام نیستان ماند.
جنگ تجربه بزرگ و سنگینی برای ملت ما بود. این اتفاق فرصت های بسیاری را از ما دریغ کرد و البته فرصت هایی را هم برایمان به ارمغان آورد
به زعم من تاثیر جنگ در هویت جویی جامعه ایرانی قابل مطالعه و بررسی است،جنگ و دفاع ٨ ساله
انسان جدیدی را به نمایش گذاشت، انسانی که ریشه هایش به معنویت، اخلاق و انسانیت تنیده شده بود و حتی در خشن ترین اتفاق روزگار _ جنگ_ هم جلوه هایی متعالی از انسانیت را به نمایش می گذاشت.
میراث بزرگ این جنگ تربیت انسانی متفاوت، متعالی و مقاوم بود اگر سیاستگذاران جامعه، فهم و توان آن را داشتند که این میراث و سرمایه را در ساخت ایران جدید به کار گیرند، می شد به افق های بلندتر چشم دوخت و سودای تمدن سازی در عرصه جهانی را داشت.
بگذریم...
این شعر در روزگاران بعد پایان جنگ و در حال و هوای آن روزها سروده شده است.
خیاط روزگار به بالای هیچکس
پیراهنی ندوخت که آن را قبا نکرد
از ابیات مشهور خاقانی است، با اینهمه محمدعلی تربیت در دانشمندان آذربایجان به نقل از اوصافالامین پروین قاجار آن را از یک شاعر قرن سیزدهمی به نام خاقانی خلخالی دانسته است. مرحوم سجادی، مصحح دیوان خاقانی، هم این انتساب را در ذیل این بیت آورده است.
اما فارغ از اینکه نسخههای کهن دیوان خاقانی این بیت و قصیده کوتاه در بردارنده آن را ضبط کردهاند این بیت و برخی ابیات دیگر قصیده خاقانی در منابع بعد از قرن نهم هم بارها ذکر شده است. بنابراین انتساب این بیت به خاقانی خلخالی اساسا منتفی است. از همه مهمتر اینکه مولوی در دیوان شمس با تغییر "هیچکس" در مصراع اول به "هیچ مرد" آن را در مطلع یکی از غزلیات خود نشانده است
خیاط روزگار به بالای هیچ مرد
پیراهنی ندوخت که آن را قبا نکرد
و این یکی از تاثیرپذیریهای گسترده مولوی از خاقانی است.
#محمد_رضا_ترکی
@faslefaaseleh
از این جاده دلگیرم ای دوست
که یکراست... یکراست... یکراست...
طرفدار یک کوره راهم
که چپ-راست-چپ-راست-چپ...
گاه گم، گاه پیداست
بیا دست من را...
از آن دست
اگر راه
اگر چاه
به دنبالِ افتادنِ محضِ یک اتّفاقم
بیا دست من را بگیر و...