
وقتی که نیستی
جز دوستت ندارم اجباری
چیزی دوای درد دلم نیست؛
گاه
آدم چه زود حرف دلش را
تغییر می دهد،
بی آن که اعتراف نقابش
حتی در آینه
کمرنگ تر شد.
آه!
بابد بکوچم از تو و از هرکه مثل توست!
بابد دوباره دوست بدارم،
حتی اگر کشند به دارم!
با سلام امروز صبح که بیدار شدم از ورای پنجره رقص مسی آفتاب در میان موج کرشمه دار ابرها خود را متن آبی عبوس ونگران صبحگاهی خود را به درون اتاق نه چندان گرم من انداخت .نزدیک تر به من کمان رخشان ماه با نورتیز ستاره صبحگاهی در کنارش تکراری کهن را گوشزد میکرد.گوشی همراه چشمک میزد و پیامهای باز نشده را یاد آ,وری.من همیشه به پیام خوانده نشده چون راه رفته نشده می نگرم -امید رسیدن ،وشوق دیدن آنچه امروز نیست-شوق رهیدن.ودرین همهمه بهت آلود بودم که با بارش تند پیامهای کوتاه ومملو از عتاب به زمین رسیدم:هیچ نیست وهیچ نپرس.ترک وآریایی وکتابخوان ومتحمل وبافرهنگ و...از شرشر ابر برسرم ریختند وسر بند کردم ودیدم ابر از مس مست خالی شده ودر میانه آسمان تک وتنها "ول"است.
بایادلبت دیشب تاصبح نخوابیدم
برماه نگه کردم رخسارترادیدم
درباغ رخت جانا همراه دلم گشتم
زان بسته لب غنجه من برگ گلی چیدم
درگلشن دل کشتم ان برگ بخون دل
صدباغ گلم بشکفت زان غنچه که بوییدم
سرخوش به چنان باغم صدبلبل شوریده
سروی به چنان قامت درسایه ان بیدم
هرکس به کناری خوش همراه نگار خود
زان جمع یکی بلبل ازرده زغم دیدم
درجمع خوش مستان سربرده به زیر پر
ازعاشق افسرده احوال بپرسیدم
باصوت حزین خوداوعقده دل بگشود
گفتاکه زخارگل عمری است برنجیدم
درباددی وسرمامن همره گل ماندم
سررازحریم گل یک لحظه نتابیدم
چون دست خزان گل رادرباغ وچمن پژمرد
درسوگ نگارخودصدنوحه سراییدم
اینک که دم عیش است خاراست جواب من
یک لحظه لب غنچه ازوصل نبوسیدم
گفتم که مکن شکوه این سنت دیرین است
صدناززمعشوقه درباغ جهان دیدم
چون عشق به جان افتاداسوده نشایدبود
اشوب وبلادارداین عشق چوفهمیدم
روحی
سطر های داخل " گیومه " از م. امید
خیمه زد در دفتر من "پادشاه فصل ها پاییز"
"از تهی سرشار" از ناگفته ها لبریز
یک غزل روئیده با گل واژه های زرد و شور انگیز
ریخته هم برگ و هم بارم
هی غزل می گویم اما درد در هر لحظه اش جاری است
"باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟"
گفتن از چشم تو شاید هم زمان هم کفر و دین باشد
شاعری می گفت:
"هی فلانی زندگی شاید همین باشد"
روئیده پژواک نام ِ تو در خلوت من
کی می شود شور بر پا کنی باز
"ای شط شیرین پر شوکت من"
قاصدی از تو نیامد هیچ، حتی هم سوارت
گم شد اندر راه پر پیچ ِ محال ِ آرزوها
"ای درخت معرفت جز شک و حیرت چیست بارت"
به شب این گونه گر تا صبح بشمارم غم خود را
گل نیلوفرم می خشکد اندر سایه ی مرداب
" و شب شط جلیلی بود پر مهتاب"
رفتم اما دیر فهمیدم
تا فراسوی حضیض نا کجا رفتم
"با تو دیشب تا کجا رفتم"
دلش دریایی اما سینه اش سرشار رویا بود
نمی دانست در بند جنون زندانی درد است
"یکی از ما که زنجیرش کمی سنگین تر از ما بود"
مر ا دیشب تب عشق تو در هذیان به یاد آمد
الا ای خانه ات ویران
"چه می گویی که بی گه شد سحر شد بامداد آمد"
_محمد جلیل مظفری_

گفتی سلام . خوبی؟
**
گفتم به خنده : خوبم و حالی نیست!
از رنگ و روی آینه پرسیدی
- روز وشبش شکسته ،
ملالی نیست.
گفتی هنوز تشنه ی دیداری؟
گفتم : همیشه .
تشنه چو بوتیمار
دُم می زنم به ساحل و می خوانم
آری
اگرچه آب زلالی نیست.
گفتی هنوز بوی خوشی دارد
آن یاس پیر خانه ی همسایه ؟
گفتم تمام شاخه و برگش ریخت
همچون طناب کهنه ی پوسیده
بر تیرک خیالی خود آویخت.
پرسیدی از جوان غزلخوانی
در کوچه باغ نیمه شب خرداد
آواز عاشقانه که سر می داد
لب می گزیدم از سر حیرانی.
گفتم که تار صوتی احساسش
در سال انقلاب طناب و دار
خشکید و پنجه زخمی حسرت شد
در مرگ زخمه ،
سکته ی سیم تار
لب بسته اینک از سر ناچاری
جز گنگ سالخورده ی لالی نیست.
گفتی : کبوتران خانه کجا رفتند؟
گفتم نپرس.
پهنه ی اشکی شد
این گونه های سرد چروکیده
در خاطرم زبانه ی آتش بود
از یاد خون چکیدن و جان دادن
جلاد خنده رو
صیقل زنان به تیغه ی چاقویش
وردی به لب گرفته ، دعا یی گفت
هنگام سر بریدن کفترها.
**
خون کبوتران من است آنجا
در متن هر سپیده که می بینی
ما را به یاد آن همه خونین بال
شوق پریدن است و
مجالی نیست.
شانزده آذر 1394