سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

چرخ دنده /آرزو نوری

قفس بی پرنده ای بودم

خنده نه ، طرح خنده ای بودم

زیر چرخی که زندگانی بود

من فقط چرخ دنده ای بودم!

[وسعت بهشت]/ابراهیم حسن لو



بوی نان تازه بود

سبز وساده

روشن وامیدوار

سهمی از بهشت بود

در هوای سبزباغ

شکوفه ،رنگ

روح باغ بود

می شد از نگاه او

تا بهار،تاخدا

پل کشید

تبسمی به وسعت بهشت بود

گرچه درد بود

لخته لخته زخم بود

ولی

در نگاه روشنش چه داشت

که در حضورناب او

می شد آفتاب

آبی ویقین وسبز

رهایی و امیدشد

لحظه ای شکفت.

شعری از ادونیس/ترجمه فریبرز فرشیم

علی احمد سعید إسبر (زادۀ ژانویۀ  ۱۹۳۰در روستای قَصابینِ لاذقیه در ساحل غربی سوریه) از شاعران معاصر عرب است که بسیاری از اشعارش را از سن هفده سالگی به بعد با قلمنام "آدونیس" امضا کرده، در آغاز به دلیل تنگی معیشت خانواده نتوانست به مدارس معمولی راه یابد. پس به کمک پدر در مکتبی سنتی به تحصیل قرآن، ادبیات و شعر عرب پرداخت. اما شاعر جوان در 1945 به طرز شگفتی به نظام تحصیلی مدرن راه یافت و سپس با بورسیۀ دولتی وارد دانشگاه دمشق شد و در 1954 در رشتۀ فلسفه لیسانس و سرانجام در سال 1973 از دانشگاه سن ژزف دکترای ادبیات عرب گرفت.  آدونیس یا ادونیس نزدیک به یک سال از عمر خویش را هم در جبس سپری کرد که دانشگاه واقعی زندگی اش بود. او در سال ۱۹۶۵ آزاد شد. ادونیس روزنامه نگار، مقاله نویس و منتقد ادبی و از دست اندرکاران «مجلۀ شعر» بود. او از سال ۱۹۸۶ به عنوان نویسندۀ آزاد در پاریس در تبعید زندگی می کند. اشعارش به ۱۳ زبان ترجمه شده‌اند. جایزۀ ادبی گوته در سال ۲۰۱۱ به «آدونیس» اهدا شد*.

به «ترجمۀ دیگری» از دو شعر کوتاه وی که از متن انگلیسی صورت گرفته اما با متن عربی نیز مقایسه شده است، توجه کنید:


(1)

مرآةُ السَیّاف

هل قلتَ إنکَ شاعرٌ؟
من أینَ جئتَ؟ اُحسُّ جلدکَ ناعماً...
سیّاف! تسمعُنی؟
وهبتُکَ رأسَه،
          خذه، وهاتِ الجلدَ واحذر أن یُمَسُّ
          الجلدُ أشهی لی وأغلی
سیکون جلدک لی بساطاً
سیکون أجمل مخملٍ،

          هل قلت إنک شاعر؟

آینۀ جلاد


گفتی شاعری!؟
از کدام خطه‌ای؟ پوست شفافی داری!
جلاد، می‌شنوی؟
          سرش از آن تو
          پوستش بی اندک کبودی از آن من
          جنسی پربهاست.
ببریدش!

مخمل پوستت
فرش زیر پای من!

گفتی شاعری!؟

ترجمه : فریبرز فرشیم
31/08/2011
 

(2)
مرآة للقرن العشرین

تابوت یُلبسُ وجهَ الطفل
کتاب
یُکتَب فی أحشاءِ غُراب
وحش یتقدَّم، یحمل زهرة

صَخرَة
تتنفس فی ردتی مجنون:

هو ذا
هو ذا القرن العشرون

 

 آینۀ سدۀ بیستم


تابوتی پوشیده در چهرۀ کودکی
کتابی
نبشته بر احشاء غراب
اژدهایی پنهان در گل سرخ

و [آتشین] صخره‌ای
که نفس می‌کشد در ریه‌های مجنونی.
این است سیمای سدۀ بیستم.

ترجمه : فریبرز فرشیم
31/08/2011

 

*- این مقدمه توسط خانم ابومعاش نوشته شده بود، ولی پس از دریافت آن را تا حدی تغییر دادم . منبع اصل اطلاعات نیز «ویکیپدیا» است.

 



اتفاق/هومن گلهو


چه اتفاق قشنگی!
چه حس وحال خوشی!
میان این همه دیوارهای سرد و عبوس
دری و
         دستی از آن سو که:
                                 «دوستت دارم».

شگفتا بهاران/علی رضا فولادی




شگفتا بهاران

اگر سالها رفت و برگشت

وگر بوی تکرار دارد

وگر یادگاری‌ست از پیری ما،

بدین رنگ و زیبایی و دلنوازی

بدین نغمه‌های فریبنده‌اش در حضور هزاران

بدین تازگی‌هاش در محضر عشق و باران

شگفتا شگفتا

شگفتا بهاران