کتاب را که باز میکنی بعد از صفحه
شناسنامه با این شعر مواجه میشوی:«هر که باران باشد/روی چشم همه پنجرهها
جا دارد» و بعد یادت میافتد چقدر این شعر برایت آشناست و چقدر در
برنامههای رادیویی و تلویزیونی آن را شنیده ای و چقدر در شبکههای اجتماعی
بازنشر شده است. با اینکه در این موارد تا چه حد حقوق مادی و معنوی شاعر
حفظ میشود و نمیشود کاری ندارم ولی همین که شعری اینگونه بر سر زبانها
میافتد یعنی حدیث دل است و چیزی در خودش دارد که شعرهای دیگر ندارد.
«مرا
مینویسی» عنوان مجموعه شعر کوتاه نوشته سیدعلی میرافضلی است که نشر نون
آن را منتشر کرده است. میرافضلی از جمله شاعرانی است که نیاز مردم امروز به
شعر کوتاه را جدی گرفته است و علاوه بر اینکه در این عرصه صاحب آثار
ارزشمند و ماندگاری است، تحقیقات ارزندهای نیز در این حیطه انجام داده
است. اشعار کوتاه این کتاب پر از کشفهای شاعرانه، احساسات بدیع و
زیباییهای هنری است که سیدعلی میرافضلی همه آنها را در کوتاه ترین شکل
ممکن بیان کرده است.طوری که بعد از خواندن کتاب از آنجا که در خودت درد
مشترکی با شاعر کشف کرده ای ناخواسته بسیاری از اشعار او را از بَر میکنی:
«این روزها/ با هر چه دمخور میشوی/ با هر که میجوشی،تکثیر تنهایی است».
این که بتوانی مفهومی همچون تنهایی را در چند سطر به این خوبی و شاعرانگی
بیان کنی، الحق که کار هر کسی نیست و چه بسیار داستانهای بلند و سریالهای
تلویزیونی که ساعتها وقت آدم را میگیرند تا اینچنین مضمونی را منتقل
کنند و دست آخر نیز ناکام میمانند. یا وقتی میخوانی:«ای کاش دلتنگی تو
بودی/می دیدمت هر روز» با خودت میگویی مگر بهتر از این میشود عمق
دلتنگیات را برای کسی شرح دهی بی آنکه با آه و ناله حوصلهاش را سر ببری.
میرافضلی گاهی با کمترین کلمات تابلویی را نقاشی میکند و تصویری را
میآفریند که به راحتی نمیتوانی آن را فراموش کنی: «کوه زیباست/خاصه وقتی
که بر شانههایش/ماه سر میگذارد».
او برعکس خیلی از شاعران نوگرا که به
استفاده از کلماتی همچون قرص اعصاب و سیگار ، سرنگ و ...در شعرهایشان
اعتیاد دارند، شاعر باران و درخت و ابر است و در شعرش هرگز سراغ بوی بد
سیگار و پیراهن عرق کرده نمی رود مگر جایی که میخواهد شدت ناخوشایندی
لحظههایی را که بییار میگذرد به بهترین شکل ممکن توصیف کند: «بوی سیگار
می دهد/ بوی پیراهن عرق کرده/ لحظه هایی که می رود بی تو». در انتها لازم
است اشاره کنم «آهسته خوانی» عنوان مجموعه شعر کوتاه دیگری از میرافضلی است
که از طرف انتشارات نون منتشر شده است و آن مجموعه نیز در حال و هوای «مرا
مینویسی» سروده شده است و چیزی از لحاظ زیبایی و شاعرانگی از آن کم
ندارد.
روزنامه آرمان، دوشنبه اول تیر 1394، شماره 2784، ص 7
آی آدمها/نیما یوشیج
![]()
آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!
یک نفردر آب دارد می سپارد جان.
یک نفر دارد که دست و پای دائم میزند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که میدانید.
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن،
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا تواناییّ بهتر را پدید آرید،
آن زمان که تنگ میبندید
برکمرهاتان کمربند،
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد میکند بیهود جان قربان!
آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!
نان به سفره،جامه تان بر تن؛
یک نفر در آب میخواند شما را
هراس/حسن هنر مندی

شبها چو گرگ در پس دیوار روزها
آرام خفتهاند و دهان باز کردهاند
بر مرگ من، که زمزمهی صبح روشنم
آهنگهای شوم کهن ساز کردهاند
میترسم از شتاب تو، ای شام زودرس
میترسم از درنگ تو، ای صبح دیریاب
میترسم از درنگ
میترسم از شتاب
من هم شبی به شهر تو ره جستم ای هوس
من هم لبی به جام تو تر کردم ای گناه
زان لب هزار ناله فرو خفته در سکوت
زان شب هزار قصه فرو مرده در نگاه
میترسم از سیاهی شبهای پر ملال
میترسم از سپیدی روزان بی امید
میترسم از سیاه
میترسم از سپید
میترسم از نگاه فرومرده در سکوت
میترسم از سکوت فروخفته در نگاه
میترسم از سکوت
میترسم از نگاه
میترسم از سپید
میترسم از سیاه...
سهند/مفتون امینی

برجسته یِ سپید طهارت
چتر فرودِ زرتشت
افسانه خروج نهنگ از کنار نیل.
آتش به جان برف به دوش
آئینه ی محدب کولاک قرن ها
موی سفید سینه ی تاریخ
یک خرمن غنیمت ابریشم
را شام دستبرد، به سودای شرق و غرب.
یک چادر سپید اطاعت
در لحظه ی تقاطع جوهای سرخ و گرم.
یک عقده ی بزرگ کتان پیچ
یادآور تصلب ایمان، فراز دار
یک صخره ی درشت
از آخرین فلاخن پیش از دعای نوح
آنک قیام روشن اسطوره های دشت
قطب سفید غربت مهتاب
آنک
قشلاق واگذاشته ی سیمرغ،
یک حرمت بلند.
موج منیع کشمکش خون و برف و باد
حجم شرف، سهند.

پرسشی تکرارشونده که با وجود تکراری بودن، همواره در ذهن انسان میخلد و هر بار، پاسخی تازه دارد: به راستی چرا مجموعههای شعر، مخاطب ندارد و با اقبال جامعه، یا به دیگر شکل، با اقبال دوستداران فرهنگ و ادب، روبهرو نمیشود؟ پاسخ را در کدام گزینه باید پیدا کرد؟
الف: گرانی هزینه کاغذ و چاپ و صحافی، آن هم در روزگاری که جامعه از فقر اقتصادی رنج میبرد؟
ب: ممیزی وسواسگونه بررسانی که اساس ممیزی خود را در حالتی افراطگونه، بر اساس سلیقه شخصی بنا مینهند؟
ج: تهی بودن مفهومی دفترهای چاپ شدهای که زیر نام «مجموعه شعر» به بازار نشر سپرده میشوند و علاوه بر خالی بودن از مفاهیم جامعهشمول، فاقد قواعد شعری و زیباییهای کلامی و هرگونه صور خیال هستند؟
د: رقابت رسانههای مجازی و وجود امکانات گونهگون و سهلالوصول اینترنتی قابل دسترس با هزینه اندک؟
با کمی تعمق میتوان دریافت که گزینه «الف» و «د» پاسخ جامع و دلیل کافی یا به اصطلاح، «جامعالاطراف» نیست چراکه فروش مجموعهها و دفترهای شعر شاعران دهههای ۴۰ و ۵۰ و استقبال چشمگیر اهالی کتاب از خرید این مجموعهها، خط بطلانی است بر این دو گزینه. چاپهای متعدد از بعضی مجموعهشعرهای شاعرانی چون امید، نادرپور، سپهری، فروغ فرخزاد، شاملو، نصرت رحمانی، و حتی سیمین بهبهانی و حمیدی شیرازی که گاهی در بازارهای غیررسمی و به صورت پنهان به فروش میرسند، آن هم در شرایطی که گفته آمد، گویای این واقعیت است که نه فقر اقتصادی و ضعف توان مالی دوستداران کتاب، و نه رقابت نابرابر رسانههای مجازی با شکل مکتوب و چاپی مجموعههای شعر، هیچ یک نتوانستهاند بر بازار فروش و تعداد مخاطبان، اثرگذار باشند. پس باید بر دو گزینه «ب» و «ج» انگشت نهاد و در مورد اثرگذاری این دو، تامل کرد.
به باور من حقیقت همین است: از یک سو آثاری زیر نام شعر، روانه بازار چاپ و نشر شدهاند که نه جاذبههای شعر دلپذیر پارسی را دارند و نه در مخاطبان خود، حسی، اثری و شوری میانگیزند. خواننده اینگونه دفترها در پایان از خود میپرسد، خوب که چی؟... کلمات و واژههای به هم پیوستهای که به شکل نردبانی، زیر هم چیده شدهاند و هم فاقد مفهوم تازه و خلاقانهاند و هم خالی از جادوی وزن، و تهی از هر نوع زیبایی و صورتهای خیال، به مخاطب خود چه میدهند؟ کدام پیام انسانی، کدام شور و حس عاطفی و کدام مفهوم متعالی را در خود نهفته دارند؟ تنها شعور و اندیشه مخاطب را به بازی گرفتهاند و قطعهای از عمر او را به یغما بردهاند و او را فریفتهاند.
از سوی دیگر، وجود دستگاه ممیزی، با بهرهگیری از کسانی که بر اساس سلیقه و دریافت شخصی خود، انگشت پالایش و پرداخت بر بعضی کلمهها، برخی مصراعها و بیتها، و یا پارههایی از شعر میگذارند و آن اثر را به راستی «مثله» میکنند، عامل بسیار مهم دیگر است. – یاد مولوی و داستان شیر بییال و دم و اشکم به خیر–
میتوان گفت دلیل عدم اقبال اهالی کتاب به خرید مجموعههای شعر، ترکیبی از دو گزینه «ب» و «ج» است. یعنی آنچه زیر نام «مجموعه شعر» به بازار عرضه میگردد، یا از جنس شعر نیست، یا اگر هست، در مسیر گذر از هفت خوان ممیزی، مصداق همان شیر بییال و دم و اشکم میشود.
علیرضا طبایی ـ روزنامه آرمان شماره ۲۷۴۳
قاناتین اولسایدی هئچ واخت قالمازدین
بو گولدانین سیخنتی توپراقیندا
بیر گون سنه ساریلاجاق بیلیرم
گونشین ائللری سحر چاغیندا
سارالمیش یاپراقلار سنی قورو ماز
چیچک آچ سازاق دا باهار دان دانیش
ایکی گون لوک مهلتی نی یاندیرما
گوزه للیک دن نازلی نیگاردان دانیش
“میتوانست او اگر میخواست
لیک..." □
دیرگاهی چون که در چاه فریب نابرادر ژرف اندیشید
و فرو در ژرفنای سرگذشت ماجراآکند خود شد تیزبینانه
خوب آن پستوی تودرتوی رزم و بزم را کاوید
و سبکسنگینکنان رستم
دسترنج عمر ششصدسالهی خود را
در درنگآباد نام و ننگ
در کشاکشسار صلح و جنگ
و در این آمیزگاه رنگ با نیرنگ
با هشیواری روشنبین خود سنجید
از خودش پرسید:
"بیشتر ماندن در این چاه سپنجی به گندآلوده، ای رستم!
از خرد آیا نشان دارد؟
یکصد و پنجاه سال آزگار
خدمت خودکامهای کانا و کجکردار چون کاووس کردن
رزم با پولادوند و اشکبوس و شنگل و کاموس کردن
رزمهای دیگر و دیگر
جنگ با کافور مردمخوار و بس گردان نامآور
جنگهای چندصدساله پر از کشتار با افراسیاب نابهکار
دست آلودن به خون این و آن
کارافزار کیان و ناکیان بودن
پاسدار قدرت شاهنشهان بودن
بخردی بودهست؟
خستهجان از هفتخوان رنجهای دلگزا خونین گذر کردن
و به دست خود
کشتن پور گرامیتر ز جان، سهراب
آن یگانه گوهر دریای مواج وجود من
میوهی خوشاب و شیرین درخت جان تهمینه
یادگار آن شب تابان عشق و کام
در سمنگان
-تف بر این دستان، بر این دستان خونریز خیانتکار
تف بر این دستان کجکردار-
در پی این زخم خونباران
در پی این درد بیدرمان
سالها حسرت
سالها حرمان
بخردی بودهست؟
و سپس
پور پاک دیگر، آن برنا سیاوش را
آن که آتش رام گامش بود
پاکتر از آب بود و آفتاب
دلگشاتر بود از مهتاب
در پی شاهانه پروردن
و به سان شاهسرو سرفراز و سبز سروستان رادی بارآوردن
یکه و تنها رها کردن میان کینهتوزانی سیهکردار چون گرسیوز و افراسیاب
تا که خون پاک او را بر زمین ریزند
و تبهکارانه آن سرو دلآرا را ز بیخ و بن براندازند
بخردی بودهست؟
...
زندگانی چیست؟
اندکی شادی و بس اندوه
اندکی آرامش و بس رنج
خوابی آشفته که رؤیایش دمی کوتاه و کابوسش بسی ماناست
زادگاه کوه محنتها و ماتمهاست
زندگانی چاه آه حسرتآلودیست
غرق در دود و دم انبوه ناکامی
ناگوارایی لبالب از شرنگآلودگی و تلخفرجامی..."
پس درنگی کرد و آهی سوزناک از ژرفنای دل کشید آن یل
آه سنگینی که لرزه بر زمین انداخت
و برای بار آخر از سر حسرت نظر بر آسمان افکند
با نگاهی آفتابآسا
سرکش و نافذ
بست آنگه تهمتن چشمان دنیادیدهاش را نرم و بس آرام
و دگر نگشود آن را هرگز و هرگز.
مرداد 1393
□- دو سطر پایانی شعر "خوان هشتم" مهدی اخوان ثالث