اگر از این ساعت بدانم که شعر و ادبیات من مفید به حال جمعیت نیست و فقط لفاظی محسوب میشود آن را ترک گفته برای خودنمایی داخل بازیگران یک بازیگرخانه شده به جست و خیز مشغول میشوم
سلام ای واپسین سپیده ی رستاخیز
که به قلعه میخوانی ام
واژهای به یادگار نوشتم
جا مانده بر قلعه ی کهن
ای شعر که به خویش ام میخوانی
تا شکلکی دوباره شوم
<
مرا جمع کن از کف کافه ها
به فنجانی از چشمهایت بگیران
صدا کن مرا پیش آتشفشانها
صدای تو از ابرها میتراود
صدای تو دمنوش باران و شهد است
صدای تو هم بال پروانه ها...
صدایت اثیری ترین وجه هستی...
مرا متصل کن به موسیقی کهکشانها!
صدا کن مرا!
به تاول قسم
به پاهای زخمی
به نامش به بی تابی گاه گاهش
پُر از بال و پَر بودم ...... میدویدم
که ناگاه دیدم که ناگاه
پرواز را کشف کردم
افق میگشاید .نگاهش
+