سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

در شیبِ تاریک / مسعود توفان



کلمات
هوازی اند
و آفتاب ِ بی مقصد
دوزخِ تاربک
و باز،دوزخِ تاربک
و باز
کنگره عرش ،فضله پوشِ کلاغان
و باز،
کنگره عرش
دور دستِ تماشا

دوباره بوی بد دور دست های تماشا
دوباره بوی کریه
دوباره بوی کرورِ کریه ِ هلهله
و باز بوی ‌کریه
کریهِ تاریکی
کریهِ کافی تاریک
کریه تاب،
تماشا
کریه گریه و ناقوس
و قوسِ نیشه ی کژدُم
حلولِ کژدُم وُ زالو
حلولِ کژدُم
خاکسترِ عبوسِ زمستان
مسیلِ سیلِ فرودست
هجومِ هلهله بر آستانِ خیسِ نیستان

هوا نمی ماند بی هوای پاک
هوا نمی ماند در خطوطِ معبرِ مرگ
کمینِ کنگره ی ارگ
سریرِ زمزمه وُ زمهریر
کلاه، تاجِ فراموش
کلاه، قیفِ کجِ اوباش

بخواب ؛خوابِ پریشان
بخواب !
و خواب خرس ، در ستاره ی قطبی
کمانِ آرش ِ تقدیرِ منگ ِ حوصله
سیاه چادر ایل
و دودِ پشکلِ بیعاری
و دودِ پشکل

و شیبِ شب،شبِ فانوس های مُرده ی ایل
صفوف رزقِ زمستان
عبور عزرائیل

سبوی زهر بیاور
سبوی تابِ زمستان
سبوی کودن تقریر
هوازی است نسیم
هوازی است خیال
و تابِ بی رمق کلمات
میان معجرِ لالایی
حباب می ترکاند بغض
حبابِ صبر ِ هوا
حباب صبر هوازی
حباب خاموشی
حباب حنجره ی زخم ِ مرغ حق
شبِ سگ!

هدیه خدایان /سیلویا پلات/ ضیاء موحد


گفته‌اند مصراع اول شعر را خدایان به شاعر هدیه می‌کنند و بقیه‌ی آن را شاعر خود می‌سراید. در این گفته نکته‌ی دقیقی است. آنچه درباره‌ی استعداد و قریحه و الهام و از این قبیل گفته‌اند با همان مصراع اول شروع و به همان هم پایان می‌یابد، از این‌جا به بعد همه‌چیز بستگی به این دارد که شاعر تا چه حد ذهن خود را با سنت و فرهنگ و تجربه‌ی زندگی پرورانده باشد تا مصراعهای بعدی را بنویسید. دشوار بودن و گاهی محال بودن ترجمه‌ی شعر درست به دلیل همین پیوند ذاتی آن با کل فرهنگی است که شاعر در آن پرورش یافته است. آنچه شعر را شعر می‌کند معنای ظاهری آن نیست. معنا بیرونی‌ترین و سطحی‌ترین لایه‌ی شعر است. کلمه‌ها از متن فرهنگ برمی‌خیزند و عبارتها و ترکیبها و اسمها سرشار از تاریخ و تداعی هستند. شاعر فرهیخته به‌ کمک این سازهاست که آهنگ خود را می‌نوازد. اما رسیدن به این توانایی نیاز به دانش گسترده و همه‌جانبه‌ای دارد.

نمونه های شعر دیروز برای تبرک

ول کنید ../ نیما یوشیج
"ول کنید اسب مرا
راه توشه ی سفرم را و نمد زینم را
و مرا هرزه درا،
که خیالی سرکش
به در خانه کشاندست مرا."...
از برای من ویران سفر گشته مجالی دمی استادن نیست
منم از هر که در این ساعت غارت زده تر
همه چیز از کف من رفته به در
دل فولادم با من نیست
همه چیزم دل من بود و کنون می بینم
دل فولادم مانده در راه.
دل فولادم را بی شکی انداخته است
دست آن قوم
                 بداندیش در آغوش بهاری که گلش گفتم از خون وز زخم."


پرنده / سیاوش کسرایی


پرنده بی پر و پرواز و نغمه خاموشیست
پرنده فاصله ی بالهای پروازست
پرنده طعمه گرفتن ز قله های بلند
پرنده پر کشیدن بر آبهای زلال
پرنده زاویه چشمهای بارانی
پرنده کوچ

 پرنده لانه به شاخه فصول بنهادن


پرنده عابره همواره ی خطر بوده است
پرنده خو نگرفتن به میله های قفس
پرنده شوق رهایی پرنده آوازست
پرنده چیدن گلبرگهای ناپید

ا پرنده رد شدن از مرزهای ممنوعه

پرنده سینه سپردن به خواب سرخ بلا
پرنده برده دلاویزه نام آزادیست


انگار...! / علی رضا طبایی
 

انگار کن تبلور خوابی بود
انگار کن،
پندار تو، قلمرو رویاهاست
انگار کن که او
آن دختر ترنج طلایی بود
آن دختر ترنج پریزاد
که در میان هاله‌ای از رویا
یکشب چو عطر ترد اقاقی
ره در حصار قلعه‌ی خوابت جست
انگار کن که وهم
انگار کن که روح سرابی بود

انکار می‌کنم!
در روزگار سردی، بی‌برگی
با بال آفتاب
از قله‌های نور، فرود آمد
و چون ستاره‌ها
او را به نام خویش صدا کردند
نامش، طلسم آبی خواب مرا شکست
 
گیسوی او، تجسم ظلمت بود
لبخند او، تصوری از موج نرم آب
و چهره‌اش، تبلوری از شرم
و شرم، گاه زمزمه یا لبخند
از سایه‌های پلکش، مژگانش،
                            - می‌تافت،
از گونه‌های تافته‌اش، رنگ می‌گرفت
و با سپیده‌های بناگوشش،
                          - می‌پیوست

چشمان او، نگین سیاه شعر
چشمان او، نگینی از الماس
چشمان او، عصاره‌ی شب بود
گویی
خورشید،
با پیله‌ای شبه‌گون
                         - شفاف
در قاب عاجگونه‌ی چشمانش،
می‌آسود

بالای او، نهال جوانی را
                         - می‌ماند
که چادری شکوفه، حریرآسا
آن قامت بلند شکوفا را
در استتار داشته باشد
او از تبار پردگیان بود
از دودمان حوران!
من، لحظه‌ای، تجسم حوران را
در هیات اثیری او
            - دیدم
و از کلام او
آواز نیکبختی انسان را
         - نوشیدم.

پنداشتم همانست
همزاد بازیافته‌ی من!
و دست او، کلید رهایی است
گفتم:
از شهر آفتاب می آغازیم
دستان شعر را
با دست مهربانی، پیوند می‌زنیم
و پا به پای هم،
تا کومه‌های جادویی وحدت،
                                - می‌تازیم
و لحظه‌های ما،
گهواره‌ی تولد خورشید می‌شود!

گفتم که قصر کوچک شعرم را
با سنگفرش الماس
با پرده‌هایی از عطر
و فرشی از شکوفه، می‌آرایم
تا چون به خانه پای گذارد،
بانوی قصر کوچک من باشد.

دستان من، پلی ز تمنا بست
تا دست مهربانی او را،
                      - دریابد
اما،
دیدم که دیر بود،
صیاد، تار خویش، تنیده‌ست
دیدم،
افسون آسمان دگر، گردش
دیواری از بلور کشیده‌ست
وان حوری شگفت، که نام از ستاره داشت
در آستان حیرت، تسخیر می‌شود
وان حوری شگفت،
- همزاد آسمانی آناهیت –
در پیش دیدگانم تسخیر می‌شود

از عمق ناامیدی و تردید
فریاد برکشیدم:
          - آناهیت!...
اما،
دستان من، شکسته، فرو افتاد
آنگاه، خویشتن را
در دیدگان آینه، دیدم:
مردی تکیده
          - خسته
              - شکسته
تنها، به راه خویش فرومانده
                      و دست‌های خالی خود را
                                                 - می‌کاود

انگار کن تبلور خوابی بود
انگار کن که وهم،
انگار کن که روح سرابی بود!

انگار
    - یا که انکار!
 
تهران – زمستان 1350
 

کاش / سید مهدی نژادهاشمی








کاش از زندگی جدا می‌شد
از همین ساعتی که خوابیده
از همین چشم‌های ترسیده
بختکی روی سینه چسبیده
عقربی زیر فرش خسبیده

خوره از عاشقانه‌ای دلخور
ساکنان حصار دالاخون

احتمال وقوع درگیری
احتمال کمی شکم‌سیری
عبرت از دور خود نمی‌گیری
آخرش شیر منقرض نرود
به رگت بی‌هوا که می‌میری

به سقوط تو گربه می‌گویند
تحت‌تأثیر نقشۀ افیون

کنیه‌ات کنده‌های بی‌شرر است
کینه‌ات کینه‌های بی‌ضرر است
گرچه جنست به سختی تبر است
روح بی‌بندوبار بی‌پدر است
مادرت خاک بر سر هنر است
جنس کبریت‌های بی‌خطر است
کشوری در کلاف دردسر است
منبر حرف مفت معتبر است
هرچه گفتم به گوش بی‌اثر است

چاه نفتی که از ته سیگار...
می‌رسد آتشش به پیرامون

وسط میوه‌های کال، نرس
که رسیدن به تو نمی‌آید
نه فقط می‌شود لبان تو گس
رو به شیرینی است روی مگس
که حواست به پادشاهی نیست
نقره‌بین هزار شاهی نیست
نقره‌داغی به‌جز تباهی نیست
رنگ بالاتر از سیاهی نیست
تو ی این برکه رد ماهی نیست
ماه هم آشنای ماهی نیست
هوسم درد می‌کند به هوس
حبسیات نفس زده به قفس
که نفس می‌کشم بدون نفس

متظاهر به ایستادن با
پای رفته به روی یک صابون

سر نخور از جهان من بی تو
سر نخور از نگاه افلاطون
زندگی کن همیشه در اکنون
بکن از سر به‌جای عشق و جنون
فکرهای پلید را بیرون
نرود شب به شاخۀ زیتون
که نگیرد شعور پارکینسون

سند تکه‌پاره‌ای در باغ
باز در دست باد افتاده
زخم بر اعتقاد افتاده
شب به روز فساد افتاده
نان که بابا نداد، افتاده
بر شبی انجماد افتاده

سنخیت با من و تو داشت، نداشت؟!
برگ افتاده بر زمین،
هم‌خون
عنکبوت از سکوت می‌آید
مرگ از عنکبوت می‌آید
عشق از تار موت می‌آید
سیب سرخ از هبوط می‌آید
زندگی از سقوط می‌آید
کرم از برگ توت می‌آید
دارکوب از بلوط می‌آید

که سرم درد می‌کند گاهی
مثل رودی اسیر آمازون

من به جان من و تو مرگیدم
چون کلافی به پوچ پیچیدم
ساده جنس طناب پوسیدم
ساده‌ام که تو را نبوسیدم

وقت رفتن به هیچ معتقدم
توی لاک خودم تمرگیدم

که چرا در نمی‌‌روم بعد از
تو از این شهر...
شهر بی‌قانون



#سیدمهدی_نژادهاشمی





#به_وقت_شعر
#هر_هفته_با_توتم



هر هفته اشعارتان را در توتم همرسانی کنید




لینک شعر در سایت

https://totem-mag.com/dp-34-1588-1



@totemmag
.

بهار / بیژن الهی



و بهار همه‌ی فصل‌های من بودی
تو بهار همه‌ی دفترچه‌هایی که
چیزی درشان ننوشتم.
بگذار پاسخ دهم
هم‌چنان که دوستانه می‌گریم.
هرچه بلور است به فصلِ پیش بسپاریم.
بگذار تا با رنگ‌های تن‌ات
دوست بدارم‌ات:
عریان شو زیر آبشارهای خورشید
حتا انگشترت را
در صدای آن‌ها پرتاب کن
که می‌خواهند به ما
چیزی را جز این که هست
بباورانند.
تو را با رنگ گل‌های به
با رنگ‌های بلوط
تو را دوست خواهم داشت.
بنفشِ تند از آن زنبق‌هاست
#بیژن_الهی



@naghdehall