مجال پریدن اگر داشتم
هر آیینه عزم سفر داشتم
ملال قفس،بر نمی تافتم
که سودای جای دگر داشتم
حضیض زمین ، پرسه گاهم نبود
که بر اوج آبی نظر داشتم
کمین گو گشایند ، صیادها
کجا از خطرها ، حذر داشتم
چه میشد در این ظلمت عمرکاه
بقدر چراغی اثر داشتم
دلیل ره عاشقان می شدم
فروغی اگر بیشتر داشتم
ز پرواز هرگز درنگم نبود
مجال پریدن ، اگر داشتم !
آبان ۷۸
اگر از این ساعت بدانم که شعر و ادبیات من مفید به حال جمعیت نیست و فقط لفاظی محسوب میشود آن را ترک گفته برای خودنمایی داخل بازیگران یک بازیگرخانه شده به جست و خیز مشغول میشوم
سلام ای واپسین سپیده ی رستاخیز
که به قلعه میخوانی ام
واژهای به یادگار نوشتم
جا مانده بر قلعه ی کهن
ای شعر که به خویش ام میخوانی
تا شکلکی دوباره شوم
<
مرا جمع کن از کف کافه ها
به فنجانی از چشمهایت بگیران
صدا کن مرا پیش آتشفشانها
صدای تو از ابرها میتراود
صدای تو دمنوش باران و شهد است
صدای تو هم بال پروانه ها...
صدایت اثیری ترین وجه هستی...
مرا متصل کن به موسیقی کهکشانها!
صدا کن مرا!
به تاول قسم
به پاهای زخمی
به نامش به بی تابی گاه گاهش
پُر از بال و پَر بودم ...... میدویدم
که ناگاه دیدم که ناگاه
پرواز را کشف کردم
افق میگشاید .نگاهش
+