سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

نامی / علیرضا رجبعلی زاده کاشانی

این سقف ناپیدای نمداری که ساعتها ست میلرزد

 و اما نمی ریزد

میخواهد و اما نمی بارد

 اندازه عمر جهان ، یا بیشتر یا کم 

نامی اگر دارد 

از آسمان بودن جزین هربار در بی راهه برزخ

 وز ابر و طوفان داشتن حتى

جز هول و هاواری که مانندش

 در جان صحراها و ساحت هاست

 چیزی نمیبینم

نامی نمی بایم


بنفشه / محسن صلاحی راد

نام نوزادش بنفشه ست

نام نوزادی که کی نو میشود تا زایداما 

نام نوزادش بنفشه ست

مادرش در نیمه راه رسیدن...

نیمه راه... آه میدانی

از کدامین نیمه میگویم؟ 

نیمه نه ماه نه! آن نیمه دیگر

نور ممتد بنفش و لحظه فریاد

 آنک آوای خوش نوزاد

نیمه ای کوتاه تر

کوئه تراما 

همچنان نیمه

نام نوزادش بنفشه ست

نام نوزادی که کی نو میشود تا زاید اما

 من چرا مانند کابوسی پریشان حال

من چرا این سان سراسیمه؟


اردیبهشت ۱۳۹۶


مجنون / محمد رضا راثی پور


چندان که از شماتت مردم ملول بود
از درد خویش لب به شکایت نمی گشود


ویرانی تصور خود را
بر روی ماسه های بیابان کشیده بود
مجنون که کامیابی ابن السلام را
از بادیه نشین خبرچین شنیده بود

یاد آور کجاوه لیلیست تند باد
وقتی که خیمه های خیال وصال را
-آن  چادری که ساخته باشی از آرزو-
از جای می کند
و بر جنون منتظر یک جرقه ات
کبریت می زند


حتی  جراحت خار
حتی حرارت شن تفتیده
و هرم آفتاب
ترجیح بر تمسخر طفلان داشت
این گرم بی دریغ صمیمیانه دست کم
یاد آور محبت لیلی بود
چون جا نمی گرفت جنونش ، درون شهر

مجنون به میل خود به بیابان  قدم گذاشت

اسفند / حمید رضا نیک نفس


   برف بازی میکند

                                   با مویمان

                                                        اسفند

خوانش شعری از محمد رضا راثی پور / نازلی بهروز


روز گاری از سرانگشتم فسون می ریخت

می توانستم به ترفندی

در دل هر قطره طوفانی بر انگیزم

می توانستم به دستانی

کاروانی رد کنم از روزن سوزن


....و رجز می خواند این تصویر

و ملال از لحن این آیینه می ریزد

کاش بین آنچه بود و آنچه اینک نیست

می توانستی پلی بستن






شعر زیبا و قوى   جناب راثی پور حول ایده آل گرایى و آنچه که در واقعیت رخ مى دهد پرسه مى زند. در افق دید هر انسانى بهترین ها قرار دارند. انسان ایده آل گرا همه چیز را خوب مى بیند. قصر آرزوهایش را در رویا هایش مى سازد و این با آنچه که در واقعیت رقم مى خورد کاملا متفاوت است و ایشان توانسته اند به زیبایى این تقابل را به تصویر بکشند.

اگر شعر را به سه بند تقسیم کنیم در بند یکم آن انسانى را مى بینیم کاملا ایده آل گرا که همه چیز را در نهایت کمال آن مشاهده مى کند. به گونه اى که حتى گذراندن یک کاروان از سوراخ سوزن براى اش کار ساده اى است.
در بند دوم شاعر توضیحى ارائه مى دهد تا مخاطب سرگردان را که هنوز از بند اول چیزى دستگیرش نشده کمک کرده باشد. با قرار دادن چند نقطه در ابتداى بند دوم نشان مى دهد که شخص بند یکم هنوز در حال سخن گفت است. و ادامه مى دهد که او مشغول رجز خوانى است. حضور دو کلمه ( تصویر و آئینه ) در بند دوم کاملا به جا است. نماد کامل انسانى در نوع خودش. نماد کامل یک انسان ایده آل گرا.انگار انسانی که تنها لب و دهان برای صحبت کردن است و پایانی برای خودستایی هایش نیست
و در بند سوم شاعر به نتیجه گیرى از شعرش مى پردازد. تا بند دوم مخاطب مى پرسد: که چه؟ و شاعر براى جواب بند سوم را ارائه مى دهد. مى گوید اى کاش مى توانست ارتباطى بین آن چه ایده آل در ذهن دارد با آنچه در واقعیت به وقوع مى پیوندد برقرار کند.
( مى توانستى پلى بستن ) اینجا صورت قدیمى براى این جمله مى تواند معنى قدیمى بودن این تقابل را نشان دهد. که آن هم زیبا انتخاب شده است.

در نهایت شعر زیبا و با صلابت است.