سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

شرحِ درد و دردوارِگی ها دردفترِ شعر «لب مهتابی اندوه اثر محمدرضا راثی پور / عابدین پاپی (آرام)

شرحِ درد و دردوارِگی ها دردفترِ شعر: «لب مهتابی اندوه» از محمدرضا راثی پور به قلم: عابدین پاپی (آرام)

(ثبت: 273384) آبان 3, 1403 

 

شعر نو به ژانری متفاوت درازمنه ی شعر معاصر فارسی گفته می‌شود که برآمده و خیزش و انگیزش این ژانر ادبی ازآنِ علی اسفندیاری متخلص به نیما یوشیج است. شعر نیمایی را می‌توان حرکت درتغییر نامید و شعر سپید را می‌توان حرکت درتحول (گونه به گون شدن) پنداشت و از شعرنو یا آزادِامروز می‌توان حرکت درتطور (برکندن) و جایگزین نمودن فرم و محتوایی دیگر با توجه به سیر زمان و مکان یاد کرد.  تغییری که نیما از لحاظ فرم و محتوا و زبان درشعرِکلاسیک به انجام و سرانجام رساند قابلِ تأمل و ستایش است و این تغییر با انتشار: «شعرافسانه» با طرح ریزی مانیفستی از برای شعر نو مطرح گردید که این مانیفست تفاوت عمده‌ای از حیثِ محتوا با شعر سُنتی و کلاسیک دارد البته با ذکر این نکته که نیما شاعری کلاسیک گو هم بوده و آشنایی کاملی با شعر نو دارد و مهم‌ترین کاری که درساختمان شعر کلاسیک انجام دادند همان تغییر مواد و مصالح ساختمان شعر کلاسیک است به طوری که این تغییر در وزن و قافیه و اوزانِ عروضی درشعرازجانب نیما شکل گرفت و به همین خاطر است که این قلم شعر نیما را حرکت درتغییر می¬دانم و درمقاله ای درکتاب گُفتاورد قلم اصولی به این مهم پرداخته‌ام.

از ویژگی‌ها و پارامترهای شعر افسانه و درکل شعر نیمایی می‌توان به مواردی چون: 1- توجه شاعر به واقعیّاتی که محسوس و ملموس‌اند و رویکردِ نیما مبنی برنگرش و خیزشِ عاطفه گون و شاعرانه نسبتِ به اشیاء و بهره گیری از دال‌های اجتماعی و طبیعی درجهتِ استخراجِ مدلول‌هایی فرآرونده 2- ایجادِ نوآوری درزبان و توجه به فرهنگ نو و بکر جامعه و متفاوت اندیشیدنِ به نظرها و منظرها برخلاف شاعران پیشین و ایجادِ ساختمان و طرحی نو با فونداسیونی کارآمد 3- توجه به خودبودگی درزبان و نوعِ تفکر و سلایقِ فکری و علایقِ روحی و اجتناب و احتراز از هرگونه تقلید 4- گرایش به ادبیاتِ نمایشی و دراماتیک و حرکت دردایره ی بیانی مبیّن و محاوره‌ای که می‌تواند پرتوی از جنبه‌های ادبی و فکری تازه‌ای را نمایان سازد 5- بسامد خیال و آزادی و لیبرتی (رهایی) درسیر زبان و زمان و نوعی تولدِ دموکراسی وار فی مابین واژه‌ها 5- حرکت به سمت آزادیخواهی وآزادی بیان و آزادی به خودِ کلمات تا که هرجای سطر که دوست دارند بنشینند 5- بیان سرگذشت ناکامی‌های خودشاعر درقاب و قالبی لطیف و تمیز که این بی دلی‌ها و ناکامی‌ها با سرنوشت جامعه و برنوشت روزگارکلافی عمیق و عتیق خورده‌اند و 6- تغییر ساختمان زبان شعر کلاسیک و ایجاد سطرهای کوتاه و بلند درشعر با اجازه دادن به قافیه برای فرود آمدنِ درهرجای شعر که دوست دارد، اشاره داشت. نیما را می‌توان نویسنده و نظریه پردازی متعهد دانست چرا که بیش ازخود درواقع به اثرش تعهد دارد و رابطه‌ی خود و اثرش یک رابطه‌ی دوسویه و چند گویه است. شاعر و نویسنده‌ای پولیتیزه است که آمیختگی ودرآمیختگی خود با متن به مثابهی امری سیاسی واجتماعی به عنوانِ موضوعیّتی آورنده و فرآرونده دراثرِ ادبی و هنری‌اش به چشم می‌آید. یک دوگانگی متعهد فی مابین متن و خواننده درآثارنیما چه شعر و چه نظریات ادبی آن مشاهده می‌کنید. تعهدی که نیما به ادبیات دارد اشکال و حالتی از همان تعهد است که نسبتِ به خود و مناسباتِ اجتماعی و مطالباتِ فرهنگی دارد. شعر نیمایی تلاشی بود درجهتِ توجه به چه گُفتن‌ها و چگونه گُفتن‌های شعرِ کلاسیک و اصولاً شعر معاصر فارسی را با نیازهای مدنیّت و مدرنیّت ایران سازگارنمود. از مهم‌ترین دغدغه‌های ذهنی نیما پرداختن به مسائلِ اجتماعی جامعه و موضوعات جزئی و فردی ساختمان اجتماعی جامعه بود و این مهم مناسب و مقرون و متناسبِ با دورانی شده بود که ازآن به عنوان انقلابِ مشروطه و جنبش مشروطه یاد می‌کردند که سکاندارانِ این جنبش درواقع مطلق گرایی را به بوته‌ی نقد می‌کشیدند و به دنبالِ نوعی رهایی ازحکومتی مطلقه و گرایش به سمتِ نظامی مشروطه خواه را درذهن می‌پروراندند که آبشخور این حرکتِ انقلابی ریشه درزمینه های فکری غرب و آشنایی جامعه و روشنفکرانِ جامعه با پیشرفت‌های غرب داشت و این شرایط خود عاملی بودند تا که جنبش مشروطه عرصه‌ی حیاتِ اجتماعی را درآن زمان مبنی برتغییر لازم بداند که این مهم نیز با تلاش‌های برخی از افراد چون طالبوف، حاج زین العابدین مراغه‌ای و صوراسرافیل و سایرین همراه و همگام شد که شرایطی را به نوبه‌ی خود برای روندِگی بافت و ساختِ جامعه درقالبی تازه‌تر و مدرن‌تر و سازگاری این بافت و ساخت را با جامعه‌ی آن روز همراه کرده بودند و این عوامل خود سببی شدند تا که شعر ایران نیز با یافته‌ها و دریافته های جدیدتری از حیثِ مضامین و مفاهیم آشنا شود و به همین علت حرکتِ درتغییر شعر نیما خود منجرِ به ترویج نوگرایی درشعر مدرن ایران شد و شاید بتوان گفت نیما نخستین شاعر مدرنیسم درایران شناخته شد که درمقابل ِاین گونه‌ی شعری سُنت گرایان صف کشیده بودند و به طور حتم درتقابلِ با شعر نیمایی برآمده بودند. اگر چه درجهاتی شعر نیمایی تنفسی هم به شعرکلاسیک و واژِگان کلاسیک داده بود به طوری که این واژِگان بتوانند درقفس عروض و قافیه و ردیف به آسمان خیال و بسامدِ خیال پرواز کنند تا که ظرفیت و قابلیت زبان شعر کلاسیک رنگ و لعابی تازه‌تر و رخشان و درخشان‌تری را به خود احساس کند اما نوگرایی نیما با سلایقِ روحی – روانی و علایق فکری شعرکلاسیک مطابقت نداشت و این ساخت شکنی‌ها از جانبی نیما سُنت گرایان را برعلیه خود شوراند که تا به امروز این شورش غیر منتظره آوای شورخود رابا شوراندِگی خاصی سرمی دهد. به هرروی، شعر نیمایی با قدمتی صدساله به تثبیت رسید و امروزه به عنوان یک پارادایم ادبی از آن یاد می‌شود به گونه‌ای که از این نگاه شعر نیمایی را می‌توان یک آنتی تز قلمداد کرد که درمقابلِ تزِمسبوقِ به سابقه‌ی شعر کلاسیک خیز برداشت و خودِ شعر نو نیمایی می‌تواند برای شعر نو فارسی یک تز محسوب شود که درون تزهای این ژانرِ ادبی که درسه جنبه‌ی ادبی، زبانی و فکری قابل هضم و بهره برداری است می‌توان به مهدی اخوانِ ثالث، سهرابِ سپهری، احمد شاملو و فروغ فرخزاد اشاره نمود که من بعد شاملو و فروغ از این ژانر ادبی جدا شدند و جوری دیگر به شعر توجه داشتند. شعر نیما، علاوه براین شُعرا که تا مدت زیادی درون تزهای شعر نیمایی بودند و کاملاً شعر نیمایی می‌سُرودند می‌توان به افرادی به مانند حسین منزوی، هوشنگ ابتهاج، منوچهر آتشی، م. آزاد و محمدرضا شفیعی کدکنی و سایرین اشاره نمود که ازاین پارادایم ادبی بهره‌های بسیاری بُردند به طوری که من بعد شعر نیمایی به داستان‌ها و اشعار کلاسیک و حوزه‌ی سینما نیزراه یافت اما بعد از شعر نیما احمد شاملو با این که تا مدتی با شعر نیما بود ولی درمقابلِ شعر نیمایی خیز برداشت که این قلم شاملو را آنتی تز «تزِ» نیما می¬دانم چرا که شاملو گونه‌ی شعری را با نامِ: «شعرسپید» با فرم و محتوا و زبانی دیگر مطرح نمود که مهم‌ترین پارامتر آن جایگزینی موسیقی کلام به جای وزن بود و این روند تداوم داشت تا که بعد از شاملو و یا درزمان احمد شاملو ژانرهایی چون شعرمیترائیک؛ شعرموج ناب، شعرموج نو، شعرحجم، شعردروضعیتی دیگر و غیره به عنوان ژانری مستقل خود را به جامعه معرفی نمودند که اگر چه هرکدام از این ژانرها شاخصه و مشخصه‌های فکری – زبانی خود رادارند اما ازاین نگاه آنتی تز شعر سپید نیستند بلکه هم معاصر و یا همگامِ و ناهمگامِ با شعر سپید شناخته می‌شوند و اصولاً آنتی تز شعر سپید شاملو را بایستی شعر امروز برشمرد که البته هنوز راه‌ها و مسیرهایی را برای تثبیت خود درپی دارد. شعر امروز رامی توان به دو بخش شعر اومانیسم که ریشه درهمان شعر کلاسیک و نودارد و شعر: «پست اومانیسم» تقسیم کرد. شعر اومانیسم شعری انسان گرا و انسان خواهانه است که توجه آن بیشتر بر ایدئولوژی – تفکر، زبان و سلایقِ فکری و علایقِ روحی- روانی انسانِ مُفکر پایه ریزی شده اما شعر پست اومانیسم شعر فراانسانی یا دیگر انسانی است که خودش را درقالب ها ومعانی دیگری چون فراسپید، فراانسانی، فرانیمایی و فرازبانی درجامعه نشان می‌دهد که این نوع و سبکِ شعری از مؤلفه‌های دنیای پست مدرن بهره مند شده که خصایصی چون: پاتافیزیک، تصادف، معناگریزی، زبان ستیزی، انکار واقعیّت و حقیقت، روان گسیختگی، هم نشینی، هنجارگریزی و سایر مؤلفه‌های پست مدرن را بردوش خود احمال می‌کند و درمقابلِ دنیای پست مدرن می‌توان به دنیای مدرن اشاره نمود که پارامترهایی چون متافیزیک، طرح، آلترناتیو، معناگرایی، زبان گرایی، واقعیّت گرایی، ناتورالیسم و آلترناتیو و هنجارگرایی را با خود حمل می‌کند و اصولاً شعر نیمایی تا شعر سپید و سایر جریان‌هایی که درپی آمده جملگی از همین پارامترهای دنیای مدرن بهره مند شده‌اند؛ بنابراین شعر نیمایی قصد برتکرارقافیه نیست و گویا با تکرارگزینی نیزهمراه نمی‌شود بلکه به دنبالِ تنوع طلبی درفرم و محتوای شعر است. شعر نیما را می‌توان نوعی ناتورالیسم معنایی برشمرد چرا که عناصرِ طبیعت و مظاهر آن درشعر نمایان است و گویش و لهجه‌ی طبری (تبری) مازندران نیز درشعر نیما کاملاً مشهود است و به همین خاطر به سبکِ زبانِ شعری آن کمکی بایسته نموده است به شرح ذیل:
شکوه‌ها را بنه، خیز و بنگر/ که چگونه زمستان سرآمد/ جنگل و کوه دررستاخیزاست/ عالم ازتیره رویی درآمد/ چهره بگشاد و چون برق خندید. با این مقدمه چینی که از تقدمِ شعر نیما به عنوان یک آنتولوژی به عمل آمد می‌رسیم به یک اثر نیمایی به نامِ: «لب مهتابی اندوه» از محمد رضا راثی پورکه درسالِ 1403 توسط انتشارات یاناربا همکاری انتشارات آیدین به چاپ رسیده است. این اثر شامل دو بخش است. بخش نخست حاوی 60 شعر نیمایی است که دو قالب مینی مال (کوتاه) و نیمه ماکسی مال و ماکسی مال (بلند) سُروده شده¬اند و بخش دوم: با نامِ: «ادای دین» شامل 9 شعرمی¬شود که این اشعاردروصف شُعرایی همچون: سهراب سپهری، پروین اعتصامی، استاد شهریار، احمد شاملو، جوادکناره چی، محمد عابد، دکترمنوچهرمرتضوی و مهدی اخوان ثالث سُروده شده‌اند. قالب اشعار نیمایی و غزل و درجهانی اشعاری به سبک شعر آزادنیز به دید می‌آید. لب مهتابی اندوه معنایی پارادُکسیکال داردو از صنعت آشنازُدایی بهره مند شده و درجهاتی تشخیص هم هست. جان دهی و شخصیّت بخشی به کلمه‌ی اندوه از برای صفتی به نامِ لبِ مهتابی که لب تنها برای انسان و موجود جان دار به کار می‌رود اما لب مهتابی می‌تواند برخلاف آمد عادت و یا برخلافِ منظور اصلی سخن گفتن باشد چرا که تنها آسمان مهتابی است و اندوه می‌تواند درمعنای حقیقی واژه صفتی برای سخنِ اندوهبار یا لبِ اندوهگین انسان باشد ولی شاعر به زیبایی توانسته لب مهتابی را برای اندوه کشف نماید اگر چه خود اندوه صفت وجزئی از کلِ جهان معنایی انسان است. صنعت تشخیص و آشنازُدایی از جمله صناعاتی به شمار می‌روند که درشعر امروز و درشعر دیروز بیشتر دراشعار و زبانِ شعری سهراب سپهری دیده می‌شود و این گونه‌ی زبانی تا بدآنجا رسیده که امروزه مهم‌ترین صنعت شُعرا برای ساختنِ ساختمان شعری خویش، همین صنعت تشخیص است از جانبی دیگربا توجه به حضور جهانِ پُست مدرن که شامل پارامترهایی چون: تصادف و بی نظمی و پاتافیزیک (برجهان تکمیلی (مدرن) شرحی را نوشتن می‌شود)، صنعت آشنازُدایی هم به هرجهتی درشعر برای تغییر فرم و زبان شعر گزینش و استخدام شده است. دیگر نکته، طرح روی جلد مجموعه است که ارتباط موضوعی و معنایی خاصی را با نام ِمجموعه و درون مایه‌ی مجموعه نیز برقرار می‌کند. درون مایه‌ی اشعار راثی پور بیشتر اجتماعی – انتقادی است و درجهاتی هم شعرشان بیانگر شرحِ درد و دردوارِگی های جامعه است. این دردوارِگی ها که درزوایایی هم دردمند نشان می‌دهند درسه حالتِ زبانی: دیالوگ (همه پرسی)، مونولوگ (خودپرسی) و دیگری درمتن، نمایان و شایان شده‌اند. راثی پور گاهی با خودش سخن می‌گوید و از منِ فردی – شخصی خودش می‌سُراید و گاهی هم جامعه و منِ اجتماعی را به دایره‌ی گُفت و گو می‌آورد و درد ودلِ با جامعه و ابزارهمدردی و همدلی با جامعه درقالبی انتقادی با زبانی اعتراضی از عمده شیوه‌های سُرایش این شاعر دراشعارشان است و گهگاهی هم می‌خواهد به پلی فونی (چند صدایی) شعر توجه داشته باشد چرا که علاوه برتوجه به منِ اجتمای جامعه به دنبالِ حضورِ دیگری درمتن هم هست تا که واژِگان بتوانند با یکدیگر به طوردموکراسی وار واردِ تعامل شوند. اشعار راثی پور اغلب از پارامترهای شعر نیمایی برخوردارشده¬اند و زبان شعر راثی پور با کلماتی همسو و هم عقیده و مسلک است که درمنظومه ی فکری و ادبی وی جایگاه و پایگاه به سزایی دارند. با روان شناختی متنِ اشعار راثی پور و کلماتی که دراشعارشان گزینش می‌کند (که گاهی هم خواننده غیرحرفه‌ای باید به فرهنگ لغات مراجعه کند)، درمی یابیم که این سُراینده پایبند و دلبندِ به زبان نیمایی است و درجهاتی هم به شعر کلاسیک و شُعرایی چون پروین اعتصامی و شهریار و دوستانی غزل دوست و غزال پوست علاقه و عُلقه ی درونی دارد. شعر راثی پور از دو زمان بهره مند شده: یکی «بازمان» و دو دیگر، «بی زمان» است درشعرِ بازمان اصولاً شاعر زیر چتر پارادایمی است که به آن اعتقاد دارد و می‌خواهد که درچارچوب همین پارادایم بنویسد اما درشعر بی زمان گاهی شاعر به دنبالِ زبان جدیدی درآن پارادایم ادبی به مانند نیماست که دراین مجموعه کم و بیش می‌توان نوآروی های سُراینده رادرجهانِ بی زمان نیز احساس نمود. وقتی شعر راثی پور را می‌خوانید نظم زبان و نظامی از منظومه‌ها و منظومه‌ای از نظام‌ها را در بافتی نوستالژیک و آرکائیک و درجوانبی ساختی آکادمیک درشعرش دریافت می‌کنید که این نظام یافتگی درشعر و زبان شعر باز مرتبط می‌شود به همان پارادایمی که چارچوب آن راثی پور می‌سُراید و البته علاقه‌ی این شاعر به شعر کلاسیک هم خالی از بایش و بیایش نیست. نیما شاعری است که فونداسیون شعر کلاسیک را با آشنایی با ساختار و بافتار همین شعر کلاسیک با تغییر مواجه ساخت و اغلب شُعرایی که دردرون تزِ نیما به مانند راثی پور قلم می‌زنند و دربسط و تداوم زبان نیما درجوش و خروش هستند هدف و جامعه‌ی هدفی جز ژرفی و شگرفی هرچه بیشتر فرم و محتوای شعر نیما رادرذهن نمی‌پرورانند واز این طیف مستقل می‌توان به درون تزهای شعر نیما یاد کرد که درسازش با زبان و گسترش همین زبان نیمایی تلاش مضاعف داشته و دارند. علاوه بر این موارد که ذکر آن رفت درلب مهتابی اندوه شما با نوعی دوپارِگی و بینامتنیّت نیز تصادم دارید؛ یعنی می‌خواهم بگویم که روابط بینامتنی دراشعار راثی پور وجود دارد و درواقع منظور از روابط بینامتنی می‌تواند این باشد که هرمتنی ناظر به متونِ پیشینی هم هست و زمانی که مطالعات متنی صورت می‌گیرد توجه به نوع رابطه‌ای که این متون با هم دارند حائزِ اهمیّت است و اصولاً نظریه بینامتنیّت می‌گوید که هیچ متنی بدون پیش متن نیست و متن‌ها پیوسته براساسِ متن‌های گذشته بنا می‌شوند و نکته‌ی دیگر، فرامتن است. درفرامتن شما به خوبی تجارب زیستی و زیسته‌ی تجربی خود را با خواندنِ آن متن ملاحظه می‌کنید یعنی متن نوعی از سیمای زندگی شما را سینماگون نشان می‌دهد. ازجانبی دیگر، شعرراثی پورنوعی نوستالژیک طبیعی هم هست به طوری که شاعر با استفاده از دستگاهِ مفاهمه‌ی گذشته و کلماتی آرکائیک و سُنتی که این کلمات درکنارِ کلماتی نوپا و جدید قرار می‌گیرند درصدد برمی آید تا که ساختمان شعری خود را با پیامی تریلر (هیجانی -احساساتی) بنا نماید. به نمونه‌ی ذیل:
رؤیای سبزیست درخلسه ی نیمکت‌ها/ که ردپایی معطّربه جا می‌گذارد/ و باد را مثل جنون به دنبال خود می‌کشاند/ خواب زمستانی پارک رامی پراند/ آن زن که با مانتوی سبز/ حکم بهاری شتابنده دارد!
صنعت واژه گُزینی درشعر به خوبی نمایان می‌گردد به خاطر این که سُراینده کلماتی نوستالژیک از جنس طبیعت به مانند، باد، زمستان و بهار و مجنون را دردو معنا با نیمکت و مانتو آشتی می‌دهد تا که پیامی فرآرونده را به گوش مخاطب برساند و این آشتی کلمات با پیوندِ فرهنگِ کلمات با هم شکل می‌گیرد. حرمت واژه‌ها درشعر رعایت می‌شود و هر کلمه‌ای درکنار کلمه‌ی دیگری به دنبالِ شکل گیری سطری از برای صفحه و سطرِدیگری از زندگی ست.
نمونه 2:
خنکای باد و نرمای چمن درانتظارست/ که تو جلوه‌ای ببخشی، به ملال دشت دلتنگ/ بخرام آهوی من/ که نمانده هیچ از عهد عتیق عشق باقی/ نه طراوتی نه رنگی/ نه نوای عود و چنگی/ نه کرشمه‌ی نشاطی که بگسترد بساطی/ به تفریح و تماشانکند کسی درنگی/ عوض شکوفه برشاخه طناب داررسته/ عوض چکاوکان گله دال بال افشان/ عوض نسیم بادی که غبارمرگی را/ به مشام‌ها بپاشد/ عوض هزار زاغی که به نوحه حنجرش را/ چه کریه می‌خراشد/ چه شد آن سماع موزون و ظریف بید مجنون/ سیلاب بیخودی از دف رعد و چنگ باران/ به کمین نشسته درهرطرفی تفنگ صیاد/ مترصد است درگذر و کنار جلاد/ بخرام آهوی من/ تو مگر به این ظرافت تپش دو باره‌ای را/ بدمی به قالب خاک/ و مگر به جلوه باطل بکنی طلسم این ترس/ که تناسب و وقار قدم تو مرگ زشتی ست/ و دراین جهنم دلزده هدیه‌ای بهشتی است!
سُراینده فرهنگ امید و فراخ نگاه کردن به زندگی را توأمِ با نوعی سرخوشی تجویز می کندبا این که درحقیقت چنین چیزی درقاموس زندگی نمایان نیست. شعر با کلماتی چون خنکای باد و نرمای چمن آغاز می‌شود و حکایت از آهویی دارد که درخیالِ شاعر می‌خواهد به ملالِ دشتِ دلتنگ جلال و جلوه‌ای ببخشد و این خرامیدن آهوی من با زبانی آهنگین و نیمایی درسطر سطر شعر تکرار می‌شود و گویی این خرامیدن کرشمه وار آرزویی دیرینه است که در دنیای واقعی شاعر به فراموشی سپرده شده اما درذهن شاعر این خیال پردازی‌ها تسکینی بردرد و زخمِ جامعه است. آهو درشعر شاعر نمادی از آزادی و آزادگی است و دشت می‌تواند سرزمینی باشد که جای تاخت و تاز را ازآن گرفته‌اند و شاعر درواقع منظری را به تماشا و تصویر می‌کشد که می‌تواند مصداقی از نظر و منظر جامعه باشد به طوری که زبان کنایه و استعاره ساختمانِ شعر را درقالبی استعاره مند ترجلوه می‌نُمایاند و گاهی هم شعر شاعر طعم و مزه‌ی من فردی – شخصی و منِ اجتماعی می‌دهد نمونه:3
گاهی به لبخندنوید مهرمی آورند/ گاهی به شکل اژدها، وحشت می‌افشانند/ این گونه چشم عالمی را خیره می‌دارند/ فریاد از این نسیان که از این هزاران بار/ با اژدها ترسان و با لبخند خندانند/ آیا نمی‌دانند / این بادبادک‌ها به دست باد رقصانند؟ باد و نسیان و اژدها نمادی از ظلم هستند که شاعر معنای اصلی این واژِگان را از جا برمی¬کند و معنی دیگری را با استفاده از صنعت استعاره به جای این‌ها می‌گذارد. شعری با صبغه و صیغه‌ی منِ اجتماعی خود شاعر و خودِ جامعه که بیانگر زبان جامعه‌ای دردمند است که به آن ظلم می‌شود. کلمات را دریک هماورد نابرابر به میدان آوردن تا که بتوان میدانی هماورد را تعبیه نمود تا که درون مایه‌ای انتقادی – اعتراضی اتفاق بیفتد. زبان شعر تابعِ کلماتی است که تعیین کننده‌ی معنای شعر هستند و تشخّص دادن ِبه کلمات به زیبایی زبان شعر افزوده است.
نمونه‌ی 4:
دیدی چه سان کبوتری جلدی/ ازجوف آن کلاه درآورد/ یک شهررا شعبده خویش جلب کرد/ اما همین حریف همه فن‌ها/ تردستی شگفت‌تری هم داشت/ تردستیی که پیش‌تر ازآن/ آزادی ازکبوتربیچاره سلب کرد. گزینش واژِگانی چون شعبده، کبوتر و تردستی و ایجاد بدیع و بیانی زیبا به مانند مراعات نظیر درشعر خود به معنا و تصویر شعر کمکی بایسته نموده است. شعر بازگوکننده‌ی زبان حال انسان است اما این پیرنگ با استفاده از دیگر انسانی رقم می‌خورد. شعر می‌خواهد سخن از کبوتری را به میان بیاورد که دردستان شعبده باز گرفتار آمده و هرکاری که دوست دارد با او می‌کند. شاعر از منظری صحبت می‌کند که کاملاً نمادی از نظر انسان است و به قولِ رابرت فراست شاعر آمریکایی قرن بیستم: «زبان شعر به ما این اجازه را می‌دهد تا که چیزی را بگوئیم اما منظور چیز یا چیزهای دیگری هم هست.» که دراین شعر شما بایستی به دنبال معانی دیگر درشعر بگردید ضمن این که دیالکتیک با طبیعت بخشی از همان دیالکتیکی است که فی مابین آدم‌ها نیز شکل می‌گیرد و از طبیعت بایستی به عنوان معلم انسان‌ها یاد کرد و درواقع پیرنگی که شاعر از طبیعت و اشیاء به تصویر می‌کشد دراصل نمادی از تصویر معنایی انسان هم هست که دراین شعر می‌توان چنین حالتی را دریافت کرد.
نمونه‌ی 5:
شور و نشاط عید و شتاب دقیقه‌ها / از چشم ساعت شنی من/ حسی ست مثلِ حسِ تهی گشتن از درون/ حسی بسان حس فرو ریختن!/ انگار از صحیفه‌ی تقویمم/ هرصفحه ای که کنده و کُنده می‌شود/ شیرازه‌ی حیات مرا پاره می‌کند/ این اضطراب را/ آیا کدام معجزه‌ای چاره می‌کند؟/ می‌گویدم امید که این سبزه را ببین/ هرچند ازومضایقه شد مادرزمین/ می‌آورد جوانه دراین ظرف آهنین!
شعر مونولوگی است چند جانبه که شاعر با خود دارد و گویی که آدمی با خود درکشمکش و گُفت و گوست ست چرا که آمال و آرزوهای برباد رفته خود رادرقالبی شاعرانه و آهنگین می‌سُراید. شعر از صنعت مراعات نظیر و جناس به مانند کنده و کنده بهره مند شده و از منِ فردی –شخصی آغاز می‌شود و درجوانبی هم گذارِ به من اجتماعی درشعر نمایان است. می‌گویدم امید که این سبزه را ببین. دیالوگی که بین سُراینده، امید و سبزه شکل می‌گیرد نشان از قدرتِ زبان تشخیص او را می‌رساند.
راثی پور علاوه بر شعر نیمایی غزل سُرا * هم هست و گویی که غزالش درمیدان غزل عاشقانه- عالمانه می‌رقصد چرا که دروصف پروین اعتصامی شاعر ناتورالیست و گفتگومندی ها چنین می‌سُراید:
سوده به رواق لاجوردی سر
کوچیده ازاین ملال سرتاسر
آن جا که فرشتگان مهرآیین
کردند نوازشش چُنان مادر
آن جا که نسیم‌های نرم آهنگ
دادند زِمهرو پاکیش زیور
آن جا که زلال صافی و اخلاص
پیراسته است باطنش از شر
روحی ست رها زِ تخته بند تن
روحی ست جدا زِ محبس ششدر
کوته کنم او خلاصه‌ی دریاست
ابری است جو کوه نقره‌ای پیکر
ابری که سخاوت و جوانمردیش
پربرگ و شکوفه می‌کند منظر
ابری که ترنمش چو لالایی
آرامش دانه است دربستر
ابر- این سیلان فیض و زیبایی-
یادآردم از توای بهین اختر
ای آینه دارنور ای پروین
رخشنده دراین شب ملال آور
شاید که ترا پیمبری خوانم
از جانب مهرروشنی گستر
آن گونه که ماهتاب می‌تابد
برظلمت کوهپایه و کردر
افسون شدگان ناامیدی را
سوسوی چراغ توست روشن گر
با منطق حجت خراسانی
تسلیم شود حریف ناباور
با حکمت مولوی مجاب افتد
هرکس که زجهل داردآبشخور
آتش که به زیت فکرروشن شد
هرگز نشود بدل به خاکستر
زنگارزمان نمی‌ نشاند گرد
برآینه ی منزه و انور
کی کُهنه شود چکامه‌های تو
وقتی که همیشه تازه است و تر
از طفل یتیم تا بگوئی وصف
وآن درد که دردلش بود مضمر
وجدان مخاطبان برانگیزد
نامادریش براو شود یاور
شعر تو بدیده سخن سنجن
دربرکه معنی است نیلوفر!
حسن کلام این که: «لب مهتابی اندوه» از محمدرضا راثی پور اگر چه اثری به نوبه‌ی خویش دردایره ی شعر نیمایی حرف‌هایی برای گُفتن دارد اما برای بهترشدنِ دراین دایره باید: «گفتن‌هایی هم برای حرف داشت.» که تصور ما برآن است برای این کار نیاز است سُراینده درآثار دیگرش تغییر جهان بینی دهد و کلمات امروزی‌تری را درشعرشان لحاظ نماید چرا که با گزینش کلمات جدیدی شما به زبانی تازه‌تر دست می‌یابید و گاهی تنها: «اعتقادِ بر تعبیر» کافی نیست بلکه بایستی به: «اعتباردرتفسیر» نیز دست یافت و دو دیگر: «فرهنگ مطالعه» است. اگر چه تغییر دادن کلمات که سال‌ها با سُراینده زیست مندی داشته‌اند بسیار سخت است اما برای بیانی مُبیّن تر چاره‌ای جزتغییرِ اعتقاد بر تعبیر گذشته نداریم که با این کارمضامین تازه‌تری با کمک از کلماتی جدیدتر درجهان بینی شما حضور می‌یابند که جهانِ زبان شما را پویا و شکوفاتر می‌کند. جامعه‌ای که پیش‌ترها را بیش‌تر می‌نویسد پیروز است اما برای نیلِ به پیروزتر شدن بایستی بیش‌ترها راهم بیشتر نوشت.


* ضمن تشکر از زحمت و وقتی که مبذول داشتند  موردی که چناب پاپی اشاره فرمودند قصیده است که خواه ناخواه زبان قدمایی دارد / محمد رضا راثی پور

 

 

باید حرف می زدم  / سعید سلطانی طارمی  





چه می‌توانی کرد ای مرد؟

جهان گذرگاهی‌ست

غریب، هایل، تاریک

و مرگ عابر بی‌چهره گرسنه، که پشت نقاب حادثه نزدیک است

کنار خواهر همزادش در سایه می‌سپارد راه

و زیستن یعنی رفتن به میهمانی مرگ

علیرضا طبایی (از شعر مرگ بی‌چهره)



سخت‌ترین نوع نوشتن، نوشتن در باره‌ی شاعر و دوست تازه از دست رفته است. از هرطرف که بچرخی تا بی‌طرف و سرد باشی دل و چشم و عاطفه‌ات به صحنه‌هایی رجعت می‌کنند و لب به چنان سرزنشی باز می‌کنند که انسان ترجیح می‌دهد جز به نیک گفتن لب باز نکند چرا که داغ، تازه‌است و هنوز زمان کار خود را شروع نکرده‌است. در چنین موقعیتی‌است که انسان حال بیهقی را می‌فهمد در نوشتن جمله‌ی شاهکار و معروفش: "قلم را لختی بر وی بگریانم" مقدمه‌ی این جمله کمتر از خودش جالب نیست وقتی مینویسد: "که نیز (دیگر) نام بونصر نبشته نیاید در این تاریخ" بونصر استاد، دوست و دلیل او بود از این جهت سوزی که اینجا در این جمله هست بیشتر از آن است که در باب حسنک می‌نویسد آن را. اما من با خود خواهم جنگید. سخنی نخواهم گفت: که از شأن و منزلت دوست شاعرم فاصله داشته باشد

علیرضا طبایی مثل بیشتر همنسلانش [شادروانان حسین منزوی و محمد علی بهمنی ] در تمام نحله‌های شعر معاصر فارسی طبع آزمایی کرده‌است. شعر نیمایی را با پختگی سروده‌است غزلش حسی، معمولاخوب و گاهی میانه‌حال و همیشه سالم است. ترانه‌هایش نوآورانه و دلچسب است. اما در محتوای تمام کارهای او یک ناکامی عمیق هست که در پنهان جای کلماتش مویه میکند. این ناکامی در نام بیشتر کتابهایش هم جوششی پوشیده دارد.



چه لحظه‌های تری دارند

درختهای نگونسار، در برهنگی آب‌های پاییزی

چه لحظه‌هایی:

آمیزه‌ی سکون وسکوت و برگ

چه لحظه هایی: آمیزه‌ی سکوت و سکون،

مثل ایستایی مرگ .



شعر نیمایی او با زبانی ساده به خیابان می‌رود و موضوع خود را انتخاب میکند. در خیابان به هر طرف رو کنی زبان و محتوا اجتماعی‌ و خواسته‌ها عمومیت دارند حتی عاشقانه‌ها عمومیت دارند. چون خیابان مکانی عمومی‌است آن که در خیابان شعرهایش را دنبال نمی‌کند از زندگی شاعرانه عقب می‌ماند.

باید به آفتاب بگویم

نلم مرا به خاطر بسپار!

من سالهاست سایه‌ی خود را

از یاد برده‌ام

خود را نمی‌شناسم

انگار مرده‌ام

در خاطرات دور مروری کن

نام مرا به یاد آر

از مجموعه‌ی شاید گناه از عینک من باشد. شعر "حجمی به روی دایره‌ی بسته"

2
شعر محبوب شاعر است و محبوبی آن تا بدانجاست که شاعر برای رسیدن به آن از دشوارترین موانع با دست افشانی می گذرد . شعر همان چشمه ای است که در انتهای بیابانی خشک عشوه می فروشد . شاعر می داند او آنجاست ولی نمی داند آنجا کجاست. مگر آن که چشمه، خود بخواندش . خود راه بنمایدش. تا در یک سماع جنون آمیز از زهدان سکوت و فریاد زاده شود و زیبایی را مصداقی دیگر پای برجهان بگذارد. بی تردید شعر در نقطه ای از دنیای شاعر شکل می گیرد که تناقض عقل و جنون به تعادل و ترکیب می رسد و ستیز بیرونی آن دو به درون منتقل می شود . گفته اند : از قلاسفه ی دنیای کهن تا پیامبران الهی تا فلاسفه ی عصر روشنگری و بعد از آن ، انسان زیباترین مخلوقی است که پای به جهان هستی نهاده است و باز گفته اند که انسان محل ترکیب و تعادل عناصر متضاد است. یعنی انسان که مظهر زیبایی و اساس زیبایی‌شناسی‌ست. خود تناقض آرمیده است؛ فریاد در جوف سکوت است. پس زیبایی زاده ی تناقض است و هیچ مخلوقی در جهان به اندازه ی شعر حاصل تناقض آرمیده در عین آشتی ناپذیری نیست. به قول مولانا :"عقل است و جنون است نه عقل و نه جنون است"
برای رسیدن به شعر به قول عین القضات ، عشق فرض راه است . و عشق یعنی آمادگی برای باختن ، نه، عشق عین باختن است. شاعران بازندگان راه شعراند و هرچه به قول ابوسعید ابوالخیر" پاک تر و راست تر" ببازند بیشتر به شعر می رسند. شعر آتشی است که با هیزم باخت شعله می کشد. و شاعران عاشق باختاند مدام می بازند و هوس باخنشان ارضا نمی شود . از این روست که مورد ستایش مجنون ترین عاقل تاریخ شعر فارسی قرار می گیرند :
خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر.
اینک ما باختگی های یک بازنده ی حریص را به داوری نشسته‌ایم. برای صحت داوری همه را به خواندن مجموعه‌ی "شاید گناه از عینک من باشد" و دیگر مجموعه‌‌هایش دعوت میکنم تا جهان شاعر و هستیشناسی او را به تماشا بایستند.



هر چند آدمی وار
در هیئت من و تو به رفتارند
جز سنگ نیستند
با سنگ ها سکون و پذیرش
با سنگ ها برودت بیگانگی است
تعبیر خواب های خیابان نیز
باد است
وقتی که طبل های تهی ، صحنه را
از های و هوی کاذب پر می کنند


3
جوانمردا ! این شعر ها را چون آینه دان . آخر دانی که آینه را صورتی نیست اما هرکه در او نگاه کند ، صورت خود تواند دید. همچنین می دان که شعر را در خود هیچ معنی نیست ، اما هرکسی از او آن تواند دیدن که نقد روزگار او بُوَد و کمال کار اوست. و اگر گویی شعر را معنی آن است که قایلش خواست ، و دیگران معنی دیگر وضع می کنند از خود ، این همچنان است که کسی گوید : صورت آینه صورت روی صیقل است که اول آن صورت نمود . و این معنی را تحقیق و غموضی هست که اگر در شرح آن آویزم از مقصود باز مانم. (نامه های عین القضات همدانی جلد اول ص 216 قرن پنجم چاپ اساطیر.)
این برداشت هوشمندانه مربوط به قرن پنجم هجری است اما در روزگار ما مردی می گوید که باید کاری کرد که همه ازشعر نیما تلقی واحدی داشته باشند که آن هم عبارت باشد از تلقی ایشان. شعر یک عامل زبانی است و عامل های زبانی ناگزیر از انتقال معنی هستند. حال این که معنا در شعر پیش شاعر است یا خواننده یا متن، هنوز بحث باز و درجریانی است به هر حال معنی هست. مگر این که شاعر عمدا زبان را از حوزه ی طبیعی اش دور سازد . که تا به حال هیچ تلاشی در این زمینه به جایی نرسیده است . چون وقتی هنجارهای زبان به هم ریخته می شود فرد از درون دچار ناهنجاری می شود و نتیجه ، شاید به درد روانکاوی و روانپزشکی و در نهایت زبان شناسی بحورد ولی شعر نخواهد بود.

در جمع مهربان برادر ها
با گام های سبز گیاهی ،
می رویم
- بهت غریب جنگل با من-
از توده ی بلتد درختان می پرسم:
با آن که گفت "آری"
او "آن که یافت می نشود آنست"؟

من با علی‌رضا طبایی در بزرگداشتی که همشهریانم در خانه‌ی هنرمندان برایش گرفته‌بودند. آشنا شدم. با نامش و شعرش از نوجوانی آشنا بودم. مجله‌ی جوانان امروز را چند نفر از دوستانم می‌خریدند و من مشتری صفحه‌ی شعرش بودم و او دبیر آن صفحه بود و نامش بر بالای صفحه بود. اما خود مجله در نظرم متهم بود برای این که از کسی شنیده‌بودم که آل احمد مجله‌هایی نظیر آن را رنگین‌نامه می‌نامید. منطق تند زبان آل‌احمد را در "مدیر مدرسه" و "دید و باز دید" بسیار پسندیده‌ و پذیرفته‌بودم. من بچه‌ی ده بودم طبیعت خشن و پر سروصدای ده را در ریتم جمله‌های پر سروصدای او می‌دیدم. من همیشه جذب آهنگ و ریتم نثرها می‌شدم و می‌شوم از خودشان ممکن بود چیزی نفهمم یا اصلا نخواهم که بفهمم... بگذریم. من با او همیشه آشنا بودم. همیشه‌ی من از زمانی شروع می‌شد که پدر را قانع کردم که می‌خواهم برای درس‌خواندن بروم زنجان. آنجا بود که مسیر زندگی‌ام را تغییر دادم مدعی نیستم که کار فوق العاده‌ای کردم چون پسر عموهایم که این کار را نکردند از جهات مختلف خوشبخت‌تر از من هستند.

من با علی رضا طبایی در پزرگداشتی‌ که زنجانیها برایش برپا داشته‌بودند آشنا شدم بعد از آن آرام آرام با هم صمیمی شدیم. مدتی با گروهی از دوستان شاعر دور هم جمع می‌شدیم و گاهی همدیگر می‌چلاندیم تا آب اضافی و مسموم شعرمان را دور بریزد. حتی در آن جمع هم که نسبت به همه شیخوخیت سنی داشت مراسمی در قدرشناسی‌ از شاعر و شعرشاجرا کردیم و تنی چند از دوستان در باره‌ی شعر او سخنان سنجیده و ارجمندی گفتند.

فکر میکنم با آمدن جناب احمدی نژاد جمع ما هم مثل خیلی از جمع‌های نظیرشروی در خلوت شدن گذاشت و آرام آرام تمام شد. بین دیدارهای ما فاصله افتاد تا این که: آن یار هم ما را خبر نکرد و سفر کرد . یاد و نامش سوار همیشه باد.  پر از داد و فریاد او می‌های پر ‌هاهای ه ها





پارادایم فکری علی رضا طبایی /عابدین پاپی

درباره‌ی یک موضوع یا نشانه‌ی طبیعی سخن راندن بسی راحت‌تر و معقول‌تر به نظر می‌رسد تا که بخواهید درباره‌ی یک پارادایم فکری یا اندیشندگی یک اندیشمند صحبت کنید. دلیل عمده شاید ذهن سیال و نوآوری یک پارادایمِ علمی عملی است که تفاوت عمده‌ای با یک موضوع یا نشانه دارد چرا که این پارادایم قدرت فکریدن و اندیشیدن دارد و به سهولت می‌تواند تغییر و تحول ایجاد کند و تنها فرق و تمایزِ بارز یک انسانِ مُفکر با سایر موجودات و موالید سه گانه درهمین مُفکربودن آن است که این فرآیندِاندیشندگی یارای تعمیم پذیری و جامعه پذیری هم دارد. شعر ، ترانه و روزنامه نگاری و نقدوبررسی، کاری بس دشوار به نظر می‌آید ازاین رو که وقتی جامع الاطراف و صاحبِ منظومه‌ی فکری باشید و درابعاد و زوایای مختلف مفاهیم و مصادیق جامعه و حتی طبیعت و هنر را به دایره‌ی بررسی ببرید کارشما دردایره ی پذیرش و سازِش با زمان سیاسی و اجتماعی خویش دشوار می‌شود. گاهی شما تفکری همراه و همگونِ با جامعه دارید و گاهی نه چنین چیزی درقابوس و ذاتِ فکری و اندیشگی شما نیست و براساسِ گذر زمانبه فردی مستقل و مجزا از حیثِ فرم و محتوای فکری تبدیل می‌شوید و درآنجاست که زیست مندی شما با شرایطِ موجود براساسِ آگاهی شما میسور و درحرکت است و دراین جا شما تفکری ناهمگون و ناهمراه را از خود به دایره‌ی بایش و نمایش می‌گذارید و درواقع گذردروضعیّت موجود را خواهان نیستید و به دنبال گذار به وضعیّتی مطلوب را درذهن می‌پرورانید که اصولاً چنین فرآیندی به فرآخور و آبشخورِ جامعه‌ی درمقابل ایستاده نیست و درچنان شرایطی است که کاملاً مسیرِ شما تغییر می‌کند و به شخصیّتی چند گانه زبان و چندگانه مفهوم و محور تبدیل می‌شوید به طوری که دغدغه‌ی شما به نوعی دغدغه مندی جامعه مبدل شده و راهِ اومانیسم و انسان گرایانه ای را درپیش می‌گیرد و این خود مسببی می شود که کاملاً از مرحله‌ی دانش قدم درمرحله ی بینش گذاشته و با عبور از بینش فکری خویش به منش می‌رسید و تنها دغدغه‌ی شما تن‌هامی‌شوند و چاره‌ای جز دوستی با قلم و کاغذ را ندارید و این می‌شود که دنیای تنهایی را برای تن‌های جهان برمی گزینید. بنابراین علیرضا طبایی چنین شخصیّتی بود. شخصیّتی جامع الاطراف که دنیای سکوت را به جای جهانِ فریاد گزینش کرده بود. وی متولد 4 آذر 1323 بودو در 19 شهریور سال 1403 درسنِ 80 سالگی دارِ فانی را وداع گفت. شخصیّت فکری طبایی را باید به سه دوره‌ی طبایی جوان، طبایی میانسال و طبایی پیرسال تقسیم نمود که این سیرِ اندیشگی‌ها درچند حوزه‌ی فکری اعم از: شاعر، ترانه سُرا، روزنامه نگار و منتقد ادبی قابل ِوارسی و بررسی است. علاقه و عُلقه ی طبایی به ادبیات و روزنامه نگاری ریشه و پیشه درشهرفرهنگی و ادبی شیراز دارد و درهمان دورانِ ابتدایی تا متوسطه این علاقه نمایان است به طوری که درآن زمان توانست درزمینه ی ادبیات و روزنامه نگاری مقام اول را درسطح آموزشگاه‌های کشور کسب نماید. سُرایش شعر و همکاری با مطبوعات را نیز درهمان دوران آغاز نمودند و نخستین شعرش درسال 1337 درمجله ی سپید و سیاه منتشر گردید. این نویسنده و منتقد معاصر با روزنامه‌ها و هفته نامه‌ها و مجلات و درکل جراید ملی فعالیت مستمر داشتند که می‌توان به ماهنامه‌های ادبی از جمله سخن، نگین، فردوسی، رودکی، تهرانِ مصور، امید ایران، روشنفکر، زن روز، اطلاعات بانوان، کیهان، پیغام امروز وسایر جراید ملی ایران اشاره نمود. علاوه براین داشته‌ها و کاشته‌ها، طبایی شاعر و ترانه سُرا وپژوهنده ، نگارنده و محقق برجسته‌ای بود به طوری که می‌توان به مجموعه‌های شعر این شاعر اعم از: 1- جوانه‌هایپاییز 2-ازنهایتشب 3-خورشیدهای آن سوی دیوار 4-شاید گناه از عینک من باشد 5-مادرم ایران 6-تندراما ناگهانی‌تر 7-تاک کُهنسال و خوشه‌های صبح 8- عشق تو نمی‌میردو به پژوهش‌های ادبی و دانشگاهی این نویسنده و منتقد اشاره نمود که این پژوهش‌ها اغلب درراستای شکوفایی و دل آوایی جامعه‌ی هنر و ادب این کُهن بوم رقم خورده‌اند، پژوهش‌هایی از قبیلِ: 1- تأثیر مکان درهنر 2-کاوشی درهنر 3-بررسی کارنامه‌ی شاعران امروز 4-خلاقیّت و شبه خلاقیّت 5-به بهانه‌ی انتشار مجموعه آثار نیما یوشیج، این زبان دل افسردگان استو پژوهش‌های دانشگاهی این نویسنده به مانند: تاریخچه‌ی تئاترو سیر تحولات آن درشیراز و بررسی تاریخچه و سیر تحولات نمایشنامه‌های منظوم درایراناشاره نمود. طبایی شاعر و ترانه سرا و نویسنده‌ای ناسیونالیسم و میهن پرست بود و علاقه‌ی وافری به زبان و تاریخ و تمدن ایران زمین داشت و این فرآیندعلاقه به وفور درنوشتارهای آن نمایان و شایان است. هم ترانه سُرا بود و هم غزل می‌سرائید. عشق و گرایش عاشقانه‌ی وی به قالب غزل و ترانه ستودنی است و زبان سهل و ساده آن همراه با مضامینی عمیق و عاطفی و تازه دراشعارش، کاملاً پیدا و هویداست. شاعری نوستالژیک که می‌خواهد پلی میان زبان عموم و شعر بزند و اغلب ترانه‌های وی حالتی نوستالژیک و گروتسک وار دارند که البته همین مؤلفه‌ها درغزل های آن به وفور مشهود است. هر شاعری تابع زمان خویش و فرزند زمان و مکان خویش است و اصولاً شرایط اجتماعی و حتی سیاسی موجودِ درزمانش درنوع زبان و سبکِ شعری‌اش تأثیر به سزایی دارند. از چهره‌هایی تأثیرگذار درسیر تکمیلی و تکوینی غزل معاصر شناخته می‌شود و بیش از نیم قرن دردنیای ترانه و با ترانه زیست و زیست مندی متقابلی داشتند. شخصیّتی مهرطلب با زبانی مهربان و دردمند داشت و مهم‌تریندغدغه‌ی این نویسنده و شاعر اجتماع و رنج جامعه بود به طوری که درون مایه‌ی بیشتر اشعارش چه درغزل و چه درترانه عشق و اجتماع هستندگی دارد. عاشقانه و دردمند و غریبانه می زیست و عالمانه می‌نوشت و زندگی درخویشتن خود را به زندگی درخویشِ دیگران ترجیح می‌داد. کم‌تر به دنبالِ دیده شدن بود اما دیدِگانش با افق‌های معرفت درتعامل و تعادل بودند. از او به عنوان ترانه سُرای نوستالژیک ایران یاد کرده‌اند به طوری که از مشهورترین ترانه‌های وی که توسط خوانندگان اجرا شده می‌توان به: طلسم آرزوها، کوچه‌ی میعاد، گُل محبت، عشق تو نمی میرد، شهر فرنگه چشمات، مردسرگردان، یاد آن شب‌ها، تن‌ها با گل‌ها، دختر دریاها، آسمان آسمان، راز دل و نگاهم با نگاهت قصه داره، اشاره نمود. ترانه با این که قدمتی دیرینه دارد و دراین عرصه افراد مختلفی میدان داری نموده‌اند اما سیر تکاملی آن تا روزگار معاصر قابل بررسی و وارسی است و بی تردید می‌توان علیرضاطبایی را یکی از تأثیرگذارترین ترانه سُرایان دردوره ی معاصر برشمرد چرا که ایشان به سهم خود تلاش کردند تا که به ترانه روح و روانی تازه بدهند و ساختار و بافتارِ ترانه را از حیث فرم و مضمون و از لحاظ زبان به زبانیّت و مدنیّت و مدرنیّت قابلِ توجهی رساندند. زبانترانه‌های طبایی زبانِ کوچه و بازار و درواقع زبان حال و احوال مردم هم هست به گونه ای که، به سهولت علایق روحی-روانی و سلایقِ رفتاری و فکری مردم درازمنه ی دور و نزدیک، درترانه هایش دیده می‌شود و این حسِ کاریزما و صمیمی درزبان ترانه‌های طبایی خود عاملی است که زبانش کاریزماتیک و ریزومیک جلوه نماید. برخلاف خیلی از ترانه سُرایان که به دنبالِ حرکاتِ پوپولیستی‌اند طبایی درترانه هایش حسی عاطفی و اومانیسم دارد و اومانیستی فکرکردن به ترانه درخون و شریان‌های آن جاری و ساری است و آنچه درغزل آن غزالی تیزچنگ و تیز پاست ریشه درزبان ترانه و رابطهای عاشقانه دارد که می‌توان فی مابین ترانه و غزل یافت و دریافت کرد. فرهنگِ زندگی و زندگی فرهنگ دوعامل مهم درروندِ شخصیّت فکری-ادبی طبایی محسوب می‌شوند و گویی که به دنبالِ فرهنگ مندی زندگی‌هاست و البته به هنرمندی درزندگی اجتماع نیز تأکید مؤکد دارد. درترانه های طبایی می‌توان به اصولِ مستقل درترانه اعم از موسیقایی بودن، وزنِ عروضیو قافیه داشتن و موضوع واحد و خاص اشاره نمود و زبان وی درترانه علاوه برزبان گفتاری زبان معیار هم هست به طوری که این نوع زبان درترانه های ایشان به عنوان الگوی زبان غالب درجامعه پذیرفته شده است. زبان معیار طبایی درغزل نیز مشهود است چرا که این گونه معیار ، اعتبار اجتماعی و تفسیر فکری خاصی دارد و قدرت جامعه پذیری زبان غزل اش درروح و روانِ جامعه مبرهن و مسجل است. دیگر نکته، این که اگر چه بعضی به اشتباه ترانه را معادل شعر می‌پندارند اما باید گفت که شعر چه درقالب کلاسیک و چه دربافت شعر نو و آزاد،می‌تواند یک اتفاق ادبی صرف باشد که احساس را با کمک کلمات و خیال پردازی به خواننده منتقل می‌کند که درهردو سبک قواعد خاص و اصول و مقتضیات خودش را دارد اما ترانه سروده‌ای به شمار می‌رود که به هدف هم آغوش شدن با موسیقی نوشته می‌شود یعنی رابطه‌ی دیرینه و شیرینه با گُفتمان موسیقی دارد و این نوشته ترانه گون بایستی همگون و همخوان و آواز و آوا با موسیقایی مدنظرآهنگساز و خواننده باشد. بنابر، این موارد، طبایی شخصیّتی شاعر مسلک و ترانه سُراست که نسبتِ به این دو ژانر، رویکردی مجزا دارد و نگاهش به این دو شاخه‌ی ادبی کاملاً متفاوت و متمایز است و اصولاً یک میدان برای تاختن درزمین این دو انتخاب نکرده است بلکه هرکدام از این ژانرها میدانی مختصِ به خویش دارند. هرشاعری شاملِ یک رویکرد و یک عملکرد است و طبایی را باید درشعر و ترانه با عملکردی مناسب و متناسب با رویکرد آن بررسی نمود. تجربه‌ی زیسته و زیسته ی تجربی طبایی به شکلی است که می‌توان نوعی دوپارِگی فکر و فرهنگ را درشخصیّت آن جستجو کرد چرا که درسیر زندگی با مهاجرت نیز روبرومی شود که خود ِمهاجرت و نوع زندگی افراد که شامل فراز و فرودهایی است می‌تواند فرد را جور دیگری برای جامعه تعریف نماید و مشخصاً شما درسیراندیشگی های طبایی این فرآیندرفتاری را مشاهده می‌کنید زیرا علاوه برغزل سُرایی و ترانه سُرایی، منتقد و روزنامه نگار هم هست و اصولاً راغب به شرکتِ درمباحثِ اجتماعی و نوع زندگی‌ها نیز از کاربست‌های تحقیقاتی آن به شمار می‌رود و به همین خاطر است که شما درزبانِ غرل و ترانه‌های آن هم اجتماع و طبیعت را احساس می‌کنید و هم نوعی درد و دردمندی همراهِ با عاطفه و احساس دراشعارشان نمود دارد.
افراد تابع مکان و زمان خویش درحرکت و جوش و خروش هستند و تمامِ آمال و آرزوها و امیال شخصی و اجتماعی خود رااز همین مکان و زمان دریافت می‌کنند. پس درمییابیم که هر شاعری می‌تواند یک منِ شخصی فردی و یک منِ اجتماعی داشته باشد که این دو توسطِ منِ راوی آن به دایره‌ی بایش و نمایش می‌آیند و من طبایی را شخصیّتی می دانم که ابتدا درشعر و نوشتارش من شخصی فردی وجود دارد و به مرورزمان ودرمیانسالی و پیرسالی به نوعی منِ اجتماعی می‌رسد که این منِ اجتماعی می‌خواهد درد و دردمندی جامعه را به بیآیش خاصی بکشاند. طبایی غریبانه زیست و غریبانه رفت اما شعر و اندیشه‌اش آشنایی است که دلِ آشنایان را به وجد و لبخند وا می‌دارد او برای همیشه،همیشگی‌هایاشک‌ها را نوازش می‌دهد. شاعری دردمند که سیاهی زندگی را با زمستانِ دل پیوند می‌دهد وچنینمی‌سُراید:
اینک زمستان، نیمه‌ی همزاد من، اسطوره پیری
پاپوش برفی، جامه‌ای خاکستری گون، گیسوی شیری
و یا از شعر «کسی است چشم به راه من» چنین زیبا می‌سُراید:
دراین شبانه‌ترین بن بستکه صبح را جرسی نیست
دلم هوای کسی دارد که مثل هیچ کسی نیست
آری شعر طبایی نوعی ناتورالیسم معنایی است و کلافِ زبان اش با طبیعت و جامعه عجین و امین است. او فرزند درد و دردمندی است و می‌خواهد با زبانی اجتماعی عارفانه دردمندی جامعه را به دایره‌ی تصویر بیاورد. صنعت واژه گزینی دراشعار طبایی کاملاً رعایت می‌شود و حُرمت واژه درشعرش ستودنی است چرا که به جای این که کلمات را درشعر درمقابل هم بگذارد سعی برآن دارد تا که نوعی دموکراسی درمیان کلمات ایجاد کند. شاعری نظیر آفرین که با استفاده از صناعاتی چون ایهام و استعاره به زبان و موسیقی درونی شعر جلایی دیگر بخشیده است. مهارت و تکنیکال بودن شعر طبایی زمانی برجسته می‌شود که زمستان و برف و گیسوی شیری را درشعر لحاظمی‌کند و یا شب و صبح و هوا را درکنار هم قرار می‌دهد تا که زبان شعر و موسیقی لفظی و معنوی شعرش جلایی دیگر را از حیث تضاد و مراعات نظیر به خود احساس کند و یا از شعر:«پاداش لبخندهایم» چنین می‌خوانیم:
پشتی ازاین سال خمیده، میراث پیوندهایم!
کتفی نشان گاه خنجر، پاداش لبخندهایم!
زبانی پارادُکسیکال که با صنعت تضاد همراه است و پیامی اجتماعی انتقادی و درجوانبی اعتراضی را به جامعه منتقل می‌کند و یا به این پیام اکتفا نمی‌کند چرا که درادامه می‌گوید:
هرلحظه از هیچ سرشار، هرروز لبریز خالی!
یک رنگ و یک طعم دارند، مرداد و اسفندهایم!
شاعری که فرهنگِ آشتی تضادها را درشعر و فی مابین کلمات ایجاد می‌کند شاعری تضاد گون که با استفاده از سرشارو خالی و مرداد و اسفند به دنبالِ زبانی تلخ اما شیرین است تا که جامعه به زیباشناختی هرچه بیشتر زبان شعر پی ببرد.درنیای حقیقت خالی و پر با هم کنار نمی‌آیند و مراد و اسفند نیز از یک جنس و حال و هوا نیستند اما شاعربا مُستفاد شدن از دنیای مجاز با مهارت خاصی موسیقی لفظی و معنوی زبان شعر را به دایره‌ی نمایش می‌آورد.
طبایی شاعر آشتی تضادها و پارادُکس هاست که آبشخور این مفاهیم ریشه درپیشه های طبیعت دارد . شاعری طبیعت گرا و جامعه محور که کلمات اش درجهت شکل گیری زبان شعر درمتن و بطن همین طبیعت وجامعه نُضج و بارورمی شوند به نمونه ذیل درغزل "پاییز می‌آید، زمستان نیز":
دیرآمدی ای سبزگون ، پاییز درراه است
پاییز می‌آید، زمستان نیز درراه است
لبخند تابستان نمی‌پاید به لبهایت
این سان که پاییز و زمستان، تیز درراه است
باغچه‌های عطرگون، دیرآمدی درباغ
این باغ را، بی رحمی گلریز درراه است
از من گذشت اما تو را می‌ترسم ای سبز!
پاییز ، با چشمی جنون آمیز درراه است
با من اگر همراه گردی خستگی باتوست
ما رابیابان های خوف انگیز درراه است
درانتظارمن، شبی سرد و زمستانی است
اما تو راگرمای شورانگیز درراه است
این میوه‌ها، ارزانی دستی جوان ترباد
پیرم من و زنهاری پرهیز درراه است
این سایبان را آهویی چالاک می‌زیید
من خسته، دست و خنجری خون ریز درراه است
چون شهر نیشابور، آبادم مبین امروز
این شهر را ویرانی چنگیز درراه است!
این غزل فرآیندی آشنازُدایانه را طی می‌کند و درخیلی از ابیات شمابا زبانی تصادم دارید که برخلاف منظور اصلی صحبت می‌کند و درجهاتی هم آیرونی کلام دراشعار طبایی جایگاه و پایگاهِ ویژه‌ای دارد. بدنه‌ی غزل دردمند است و از سیر و تاریخ جامعه سخن می‌گوید و درون مایه غزل انتقادی- اجتماعی است و گاهی هم اعتراضی و گلایه سر می‌دهد. زبان شعر واقع نگار و واقع گوست و می‌خواهد واقعیّات زندگی را با استفاده از کلماتی نظیر آفرین و تضادگون با زبانی رسا و شیوا به تصویر بکشد. نمادسازی‌ها و بهره گیری از استعاره درجهتِ استعاره مندی زبان از عمده تکنیک‌ها و مهارت‌های زبانی طبایی در شعرهستند به طوری کاملاً پیرنگی را طرح ریزی می‌کند که مواد و مصالح آن فصول سال و مفاهیم اجتماعی است اما می‌خواهد با این کلمات طبیعی و اجتماعی ساختمانی مجلل از جنس درد و دردمندی را به تصویر بکشد. زبان کنایه و بهره گیری شاعر از نمادهای طبیعی به مانند پاییز و زمستان و استفاده از قافیه‌هایی جدید که خود بخشی ازتعریف شعر را به عهده گرفته‌اند از دیگر مهارت‌های زبانی طبایی درغزل و حتی ترانه محسوب می‌شوند. طبایی درشعر چه غزل و چه ترانه تابع زیست بوم و زیست اجتماعی و زیست فکری کُهن بوم خویش است و دقیقاً هرآنچه که هست را با هستندگی هایش تصویر می‌کند نه هرآنچه که نیست و مدعی هست مندی است. 

بیایید حرف بزنیم / محسن الوانساز


از جمله تفاوتهای فرهنگی ما ایرانیان با سایر ملل، پیچیدگی زبانی و شاعرانگی کلام است یعنی در پس واژگان زبان فارسی آنچه به زبان می آید با آنچه مقصود گوینده است زمین تا آسمان فاصله .است. کمتر زبانی در دنیا از این فرهنگ استعاری - کنایی بهره میجوید ریشه این تفاوت رفتاری - کلامی در کجاست؟

برای پاسخ به این پرسش باید به تاریخ مراجعه کنیم ایرانیان در طول تاریخ تاجر پیشه و معامله گر بودهاند در طول هزاران سال اینجا محل اتصال شرق و غرب بوده و کشاورزی و صنعت سهم اندکی در اقتصاد داشته است

حتى طبقات اجتماعی در دوران ساسانی مشتمل بر چهار گروه روحانیان ارتشتاران دبیران و پیشه وران بوده است حتی اختراع پول توسط ایرانیان گواه تسهیل مبادلات تجاری است بنابراین اقتضای اقتصاد مبتنی بر مبادله، داشتن مهارت کلامی و قدرت چانه زنی .است در این بین ناگهان حوادثی

نظیر حمله اسکندر اعراب ،مغولان ،ترکها افغانها و.... رخ میدهد و ایرانیان برای هضم این خونخواران ناچارند همان استراتژیهای بازاریابی و مذاکره را به کار گیرند یکی از دلایل اصلی عدم نابودی زبان فارسی در این تهاجمات همین ویژگی خاص زبان فارسی است که رازآلود و مبهم است. هیچ

فرهنگ دیگری نظیر زبان فارسی غنی از شاعر و شعر نیست. ایرانی کلام روزمره اش ،اعتراضش ،هنرش اقتصادش و هر آن چه دارد شعر است. در زبان شاعرانه است که میتوانی نفرتت را پشت تملق پنهان و نثار فلان حاکم خونخوار کنی درست همین نقطه است که تعارف و تفسیر وارد میشود. اگر از یک جنگجوی داعش بپرسید فلان آیه معنایش چیست به صراحت پاسخ میدهد یعنی کافران را بکشید و مالشان را غارت کنید در حالی که سنت ایرانی میگوید دست نگهدار باباجان باید ببینیم کافر یعنی چه؟ قتل چه کسی؟ و چه شرایطی؟ اصلا این آیهشان نزولش این نیست ما که خدا نیستیم اصلا ما که باشیم که کلام خدا را معنا کنیم حتی زمانی که یک هنر نشناس به یک ایرانی میگوید مثلا این شعر حافظ کفرآمیز و اروتیک است میگوید آقا این چه حرفیست؟ مگر نمیدانی منظور از گیسوان یار همان حبل المتین الهی است؟!

ما ایرانیان حتی برای ایجاد تفاهم با افراد زبان نفهم برای ترک مخاصمه می گفتیم عیسی به دین ،خود موسی به دین خود اگر نگاهی به جغرافیای ایران بیاندازید روستاهای سفلا و علیایی را میبینید که برای پرهیز از جنگ و آدم کشی به دو تکه تقسیم شده است. ایرانی برای پرهیز از جنگ کدورت و ایجاد بستری امن برای زندگی به شاعرانگی فارسی آویخته است بدین ترتیب منظور ما آن نیست که می گوئیم



ناگاه /جلیل صفر بیگی


در کوچه وزید
بوی مویش
ناگاه
باران سَر و رو نشُسته
آمد بیرون
#واران
#نورباعی

@js313