چون دوستام میداری و تنگ در آغوش میکشی
هیجانزده تسلیم میشوم
تا توفانها و هراسهایم را آرام کنم
عشقِ من با من سخن بگو
باید شبهای ناخوشآیند را
از فریادهای شوقمان لبریز کنیم
شبهای آرام را افسون کنیم
عشقِ من با من سخن بگو
در شبی که قربانی سرنوشتهای شوم است
اشباح دلهره میآفرینند
و تو مگر مردهیی هستی!؟
عشقِ من با من سخن بگو
دوستام اگر داری
باید بگویی
هیجانات را باید ثابت کنی
شور و شوقات را
عشقِ من با من سخن بگو
دروغ هم حتا گفته باشی
حتا وانمود به شور و هیجان هم کرده باشی
برای اینکه رؤیا ادامه یابد
عشقِ من با من سخن بگو.
■شاعر: #روبر_دسنو (#روبر_دسنوس)
[ Robert Desnos / فرانسه، ۱۹۴۵ - ۱۹۰۰ ]
■برگردان: #سهراب_کریمی
پادوهای استبدادِ فاشیستی، ماهیتِ فرهنگستیز و ضد دمکراتیکِ خود را هر روز برهنهتر میکنند.
از ترورِ شخصیت، تخریب، فحاشی و دشنامگوئی، اتهام، دروغ و جعل علیه هر کس، جز رهبرِ خود، تا آنچه با سنگِ گورِ غلامحسین ساعدی، یکی از خلاقترین و درخشانترین ستونهای ماندگارِ ادبیات، تاتر، سینما و فرهنگِ ایران، کردند.
با تقلید از روشهای حذفی نهادهای امنیتی و رسانههای حکومتی و سنگِ گور شکنی حزباللهیهای جمهوری اسلامی، سازمانیافته و هدایتشده، تلاش میکنند تا منتقدان، مخالفان و هر چهره و نظری متفاوت از گرایشِ استبدادی خود را از رسانهها و فضای مجازی حذف کنند اما تنها فقرِ فرهنگی و نظری، بیمایگی، نادانی، ابتذال و درماندگی خود را نشان میدهند.
پروانه
رنگ بال هایش را از یاد برده است
پرنده
آوازش را به یاد نمی آورد
دعا کنید
سطرهای عاشقانه
از یادمان نرود!
#حافظ_موسوی
[در پاسخ به شعر_داستان_نقدادبی_معرفی_کتاب]
نه پرنده ی این شعر یک پرنده ی واقعی است و نه پروانه ی این شعر از آن دست پروانه هایی که دیده ایم و می شناسیم. البته بدون شناختن پرنده و پروانه ی متعارف، عملا شناسایی پرنده و پروانه ی این شعر ناممکن خواهد بود.
در این جا تمایز به فهم منجر شده است. عنصری که در زبان موجب شناسایی دال ها از یکدیگر می شود و گفتن یا نوشتن را امکان پذیر می سازد.
شعر با تمایز خود از جهان هویت می یابد.
درست برخلاف یک متن علمی یا یک مقاله اقتصادی که می کوشد تمایز خود با جهان را به حداقل برساند. آن یکی گزارشی است از جهانی که تا قبل از سرایش شعر تجربه نشده است و این یکی گزارشی از جهانی که دائما تجربه می کنیم. پس آن یک هیجان آور و شگفتی زاست و این یکی از فرط تکرار، مگر با یادآوری نویسنده اصلا دیده نمی شود.
اما این شعر ساختار منسجم و مستحکمی ندارد. چگونه باید از دو گزاره ی نخست شعر راجع به پروانه و پرنده به گزاره ی سوم رسید؟
همان اندازه که دو گزاره اول حسی است گزاره سوم به عنوان نتیجه گیری از گزاره های قبل، احساساتی و سطحی از آب درآمده است.
از این منظر، این شعر به متون ایدئولوژیک نزدیک شده است.
متن هایی که برای پوشاندن صراحت پیام خود به بیانی سمبلیک متوسل می شوند.
البته سمبل هایی که کمتر نشانی از خلاقیت و آفرینندگی شاعر را منعکس می کند و بیشتر با تکیه دانش عمومی مخاطب عام تشکیل می گیرند تا چندان گنگ و حتی پیچیده ننماید.
شیوه ای که در اوج سال های رونق شعر”شکست” در دهه های سی و چهل بسیار رایج بود و در این سال ها هم مجددا کاربرد یافته است.
#حمیدرضا_شکارسری
#زایشمرگ_های_متن
آه ای نسل خیانت ها
هرقدر تاریخ به تاخیر بیفتد
کودکان سنگ به دست
شما را به هلاکت خواهند رساند…
#نزار_قبانی
مترجم: #سعید_هلیچی
https://t.me/HdShs_jbZeQ3MjE0
**
ایستاده ام،
ایستاده ای،
ایستاده ایم،
جنگلیم؛
تن به صندلی شدن نداده ایم
غلامرضا بکتاش در اردیبهشت سال ۱۳۵۱ شمسی در شهرستان ملایر چشم به جهان گشود. از چهارده سالگی سرودن شعر را آغاز کرده است و به صورت تخصصی در حوزه شعر کودک و نوجوان فعالیت می کند. او سالهاست با نشریاتی چون کیهانبچهها، سروش کودکان، سلامبچهها، مجلات رشد و... همکاری دارد.
بکتاش در حال حاضر مربی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان و کارشناس شعر مجله کیهان بچهها است. « آفرین به آفتاب»، « رونویسی از بهار»، « با دعای باران»، «تا رادیو خبر داد» و «در دلم دریا بریز» برخی از مجموعه اشعار این شاعر توانا است.
شعر اشاره شده در بالا، سروده ای کوتاه، نغز و قابل تأمّل در قالب نیمایی است. این شعر شامل پنج سطر ( مصراع) می باشد و در پایه عروضی« فاعلاتُ» سروده شده است.
ایستاده ام ( فاعلاتُ فع)، ایستاده ای ( فاعلاتُ فع)، ایستاده ایم ( فاعلاتُ فع « فاع»)، جنگلیم ( فاعلاتُ « فاعلن»)، تن به صندلی شدن نداده ایم ( فاعلاتُ فاعلاتُ فاعلاتُ « فاعلن»).
سه سطر آغازین شعر با فعل « ایستاد» در زمان ماضی نقلی و به ترتیب اوّل شخص مفرد، دوم شخص مفرد و اوّل شخص جمع خودنمایی می کند. در دستور زبان فارسی پنج استاد آمده است: « ماضی نقلی هر گاه در آن معنی ثبوت باشد، دلالت کند بر کاری که کاملاً نگذشته باشد، مانند: سهراب ایستاده است». بنابراین در این شعر زمان فعل از مصدر« ایستادن» کاملاً پایان نیافته است و هنوز استمرار دارد.
ایستادن علاوه بر معنای روشن و مستقیم خود یعنی« سرپا بودن، برپا شدن و برخاستن»، در معنی ضمنی، مجازی و غیر مستقیمِ پایداری و مقاومت کردن نیز به کار می رود. در این شعر نیز ایستادن نماد مقاومت و پایداری است.
شاعر در آغاز این ایستادگی و پایداری را به خود و سپس به مخاطب منسوب می کند و آنگاه آن را به کل جامعه گسترش می دهد. جنگل در این شعر نماد وحدت و اتحاد است.
شاعر خود و همفکران آزاداندیش و سرافراز را مانند درختان جنگل، مقاوم و استوار می داند که اتحاد در بینِ آنها حکمفرما است. انسان های آزاد و سربلندی که در جامعه دست در دست هم در مقابل هر گونه ظلم و جور ایستادگی می کنند و هرگز تن به ذلّت و خواری نمی دهند. انسان هایی که تسلیم شدن و تن به خفت دادن در مرام آنها نیست.
صندلی در این شعر نماد ذلّت و خواری است. درختِ ایستاده و سرافرازی که تبدیل به صندلی شود، یعنی سرافکندگی و خواری را پذیرفته است و همچون ابزاری در دست دیگران است که هر گاه دیگران بخواهند می توانند بر گُرده او سوار شوند و از طریق او به اهداف خود دست یابند، اما انسان های والا و اندیشمند هرگز بازیچه دست دیگران نمی شوند. ویژگی ممتاز در آنها، آزادگی، استواری، سرافرازی و تن به ذلت ندادن است.
شاعردر این شعر بسیار کوتاه از عناصر خیال نیز به خوبی بهره گرفته است. تن ندادن که کنایه از نپذیرفتن و قبول نکردن است. تکرار در فعل « ایستاد » با سه شناسه متفاوت بارز و آشکار است. همچنین تضاد بین ایستادن و صندلی شدن نیز جلب توجه می کند.
سخن پایانی اینکه غلامرضا بکتاش با ارائه سروده ای که ایجاز در آن حرف اوّل را می زند و با بهره گیری از تخیّل شاعرانه و مضمونی زیبا و قابل تأمّل توانسته است خواننده را مجذوب و میخکوب نماید.
#عباس_رسولی_املشی
یکشنبه ۲۶ / ۴ / ۱۴۰۱ ـ لنگرود