سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

گاگولها / محسن الوان ساز


یکی بود که هیچ وقت نبود یه شهری بود پر گاگول لابد میگید این یه قصه است که بنده از تنبون مبارکم درآوردم و واسه جلب توجه چارتا دری وری هم چپوندم توش؟ نه بابا واقعیه چشاتونو که وا کنید مث مور و ملخ دارن تو هم میلولن اینا واسه خودشون دفتر و دستک دارن مرام و آئین نامه دارن الکی که گاگول  نشدن مثلا یه عده هستن موسیقی با فرکانس ۴۳۲ هرتز گوش میدن تا چاکراهاشون باز بشه یه عده دیگه مولانا میخونن و درد و

مرض شفا میدن! یعنی مولانا با اون عظمت دو سال تو بستر بیماری حاذق ترین پزشکان شرق و غرب نتوانستند درمانش کنند و در لحظات آخر از مثنوی به  تک بیت قناعت کرده بود آن وقت این  سپیدجامه هابا شعرخوانی سرطان درمان می!کنند به عده دیگه گاگولهای  عددی هستن مثلا راز اعداد تسلا جادوی عدد ،۶۶۶ خواص ساعت ۱۱:۱۱ و الی آخر. یه عدهکسانی هستن که فکر میکنن طبیعت یه چیزی داره به اسم کارما یعنی اگه دل کسی رو بشکونی میگرده و پیدات میکنه تا اون تکه های شکسته رو تو حلقت جا کنه یه عده  دیگه هستن که معتقدن کل دنیا رو چندنفر با آنتنهای هارپ و کنترل مدیا اداره میکنن و زمین هم صافه چون نقشه رو دیوار صافه یه عده  هستن که فکر میکنن اگه همه پولا رو بدیم دست دولت و اونم مساوی بین همه تقسیم کنه همه خوشبخت میشن اینا) تو بچگی نیمکره چپشون رو با تخم چپ استالین پیوند زدن یه عده دیگه هستن که معتقدن رضا یقلوی چون نوه رضاشاهه و عکس باهواپیما داره و به اینا فحش میده خیلی آدم خفنیه و اگه بیاد متروی جوانمرد قصاب رو به ایستگاه موزه متروپولیتن نیویورک وصل میکنه! یه مشت  دیگه هستن که مرض نوستالژی سیاسی دارن و فکر میکنن آن اصلاح طلبان از کون زنبور در اومده و شیرینه سدابرام نبوی همین دسته توچنته شه حالا نتیجه اخلاقی قصه چیه؟! اول این که هر دسته فکر میکـ کنه اون یکی دسته گاگوله  عین کسی که فکر میکنه عرقش بوی تامفورد بلک ارکید میده دوم این که خدا نکنه قدرت به دست این ها بیفته اون وقت اون دراویش گوگولی صلح طلب میشن همون هایی که مخالفان صوفیه را زنده زنده میخوردن چگن)ها) در دوره شاه (اسماعیل یا موسیقی رو شیطانیمیدونن طرفداران محمدعلی طاهریسوم این که خجالت نکشید به کسی که گاگوله  بگیدگاگول  اون انتخاب کرده که گاگول  باشه تو چرا شرمنده ای؟! حقیقت عینته  خیاره گاگول ایز گاگول  هیچ جایگزین محترمانها ی ! نداره آفتابه اگه طلاس جاش تو همون

خلاس!


چند شعر از علی رضا طبایی

1

این خاک، پاره‌ای ز بهشت است‌

امّا،

حیفا...!

بر چهره‌اش، 

         ـ‌ هنوز، پس از سی قرن‌

جا پای خشکسالی و،

                   ـ‌ نقش دروغ و،

                                   ـ فقر

زشت است!


2


باید به آفتاب بگویم:

«... نام مرا، به خاطر بسپار!

من سال‌هاست سایه‌ی خود را

                                از یاد برده‌ام.

خود را نمی‌شناسم، انگار مرده‌ام

در خاطرات دور، مروری کن!

نام مرا به یاد آر!

*

آن سال‌های غفلت بی‌تقویم

آن سال‌های بی‌نام، بی‌تاریخ

در کوچه‌های خاکی سیّاره‌ای که تازه بر آن پا نهاده بودم

من با تو، دیرگاهی همسایه بوده‌ام

 

نجوای عاشقانه‌ی حوّا

با سیب‌های سرخ، به یادت هست؟

انگار، هفته‌ای نگذشته‌ست...»

*

زهر ملال غربت

آمیخته به طعم پشیمانی هبوط

مانند آن غروب نخستین، هنوز هم، تازه‌ست!

کامم هنوز تلخ است

انگار، ساعتی نگذشته‌ست

*

بر من چه رفته است؟

من کیستم، کجای زمین، یا کجای زمان ایستاده‌ام...؟

این چندمین هزاره‌ی تبعیدست؟

با چشم بسته، بر خط مجهول!

بیهوده رفتن و نرسیدن، تسلسل و تکرار!

میراث شوم قابیل، بر شانه‌ی سیزیف

                                    بردوش من، بلاهت بهلول!

راهی ز سُخره، دایره‌ای دوّار!

*

پیرنگ قصّه این است:

حجمی که روی دایره‌ای بسته، حول صفر گذر دارد

می‌چرخد و دوباره

در انتها، به نقطه‌ی آغاز می‌رسد

پاهایش از تداوم بیهوده ره سپردن، سنگین است

*

تا قلّه‌ی غروب

بر دوشِ خشم می‌بَرم

                      اما سپیده‌دم

آن بار، باز، روی زمین است...

این، در کدام مکتب و آیین است؟

یا کیفر کدام گناه، این است؟

*

باید به آفتاب بگویم.


3


نگین کمان نور تماشایی‌ست

اما نه در قبیله کوران...

*

این سالگرد چندم خورشید است؟!

*

وقتی که از مشایعت روز آمدیم

تا سفره ضیافت میراث‌خوارگان حریص هزار شعبده را

                                                ـ خادمان ساده‌دلی باشیم

تابوت‌های خالی خود را

بر دوش‌های خم شده آوردیم

با چشم‌های بسته، به تاریکی برآمده، بیعت کردیم

*

از احتضار ساعت این خانه، چند قرن گذشته است؟

خفّاش‌های خانگی از کور سوی روزنه‌های هنوز بسته هراسانند

شب در تمام سال پراکنده‌ست

هر چند کودکان هم می‌دانند

مفهوم نور

مفهوم انتزاعی بی‌شکلی‌ست

تجرید نانوشته‌ی ناممکنی که هرچه بکوشند

در حجم هیچ واژه نمی‌گنجد

سر می‌زند

مثل نسیم و عطر و هوا می‌پراکند

پابندِ دستخط کسی نیست...

*

از احتضار ساعت این خانه، چند قرن گذشته‌ست؟

*

شب‌ها، صدای خستگی از پلّکان خانه می‌آید

و صبح‌ها، صدای فرو رفتن

                        آوارِ ریختن

                                پوسیدن!

این موریانه‌های مهاجم، چه اشتهایی دارند!

اینان، چه اشتهای حریصی...

*

کوچنده‌ی جوان قبیله!

حق با توست!

کوچندگان من، پسرانم !

حق با شماست!

شاید گناه از عینک من باشد

فصل تو / فلور نساجی




باد می‌بارد و برگ،
زیر پاهای من است؛
فصل زیبای تو را خواستن است.

**
#فلور_نساجی
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌╭━═━⊰

در اگر / زهره طریقی


با اگرها زندگی‌مان سخت شد؛
باید این تردید را در هم شکست؛
در اگر نتوان نشست.

***
#زهره_طریقی

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌╭━═━⊰

مگر /سید مرتضی معراجی

مگر می شود

تو باشی

من باشم

عشق نباشد

حتی

در این زمانه ی دهان بندان

این زندان

که هیچ حرفی را بی پرده

                                    نمی توان زد



مگر می شود

تو باشی

من باشم

عشق نباشد


وقتی چشمهایمان

این پنجره های رو در رو

این آینه های 

                  انعکاس 

                              احساس

بی زبان

            یکدیگر را می جویند


مگر می شود 

تو باشی

من باشم

عشق نباشد

حتی

در این زمانه پر ترفند

زمانه ی

            بی بوسه

                         بی لبخند


مگر می شود

تو باشی

من باشم

عشق نباشد

۹۹/۲/۲۸

#معراجیـسیدمرتضی

@walehane