مرا به یاد جوانی بیا بگیر آغوش
که کس دگر نگشاید به جان پیر آغوش
تو ابر پر بارانی و بی خبر زانکه
گشوده عمری در راهت این کویر آغوش
به حسرت تو در آغوش خاک خواهم خفت
اگر که باز گشایی مرا تو دیر آغوش
چو می روی و نگاهت به من می افتد من
چو مرغی ام که گشوده ست سوی تیر آغوش
تو بی خیال چنان بگذری خیال انگیز
که می کند هوس این مرد سر به زیر آغوش
مرا چه چشم گشایش از این زمانه ی درد
که وانکرده به جان غیر مرگ و میر آغوش
مگر تو باز دری روی من نمایی باز
که نیست غیر توام هیچ دلپذیر آغوش
شهریور ۹۹_ شهریور ۴۰۳
#معراجیـسیدمرتضی
@walehane
سرخورده ی داغ بیوفایی ز گلی
در برزخ پاییز جدایی ز گلی
آن ابر سترونی که میکرد آغاز
در دشت گرسنگی گدایی ز گلی
در خواب نگاههای بیدارش را
بر بستر سرد خویش آوارش را
چون سیب درخت بیقراری بلعید
مردی شب انتظار مردارش را
شبْ زمزمه ام که در سحر میگردم
در چشم زمانه بی اثر میگردم
از خویش دوباره بی خبر میگردم
از قریه ی ناگهان که بر میگردم
این سه رباعی بداهه ای بود با اقتباس از یک شعر نیمایی از سعید سلطانی طارمی
#امیر_دادویی
صبحدمان ، آن زمان که بانگ موذن
قطع کند بند خواب خسته دلان را
دغدغه ی روز دیگر و غم دیگر
می برد از خاطرم امید و امان را
بختک تشویش قدرت حرکت را
از عضلاتم گرفته است تو گویی
نشئه ی خواب از سرم ، اگرچه پریدست
نیست توانم که پا شوم به وضوئی
وسوسه ی در نسیم صبح دویدن
فارغ از افکار تار و غمزده زیباست
لیک چه چاره که با اراده ی کاهل
در پر قو خفتن و خمود ، فریباست
ظرفیت قلکم چه سود که پر شد
عرضه ی این سکه افتخار ندارد
ترسم از آنست بشنوم که بگویند
سکه ی تو دیگر اعتبار ندارد
۵ شهریور ۱۴۰۳
آنگاه،
در جلگهها ترانه نرویید
و آبهای عافیت از اوج تا حضیض
زرنیخ و ضعف شد
دریا میان خاک و هوا گندید
و ابرهای تیرهی درمانده
از دشت خشک
آب
گدایی
کرد.
در دشتها گرسنگی آبدیدهای گل داد
گندم هراسچارپری شد
و مرگ آخرینِ پرنده
در کشتزار اهل زمین چرخید
انسان به غار رفت دوباره.
در وحشتی معلق و وحشی
عشق از دیار شیفتگان رفت
چیزی شکست در بن این شهر مندرس
و هیچ کس
دیگر به هیچ چیز
نیندیشید
در کوچهها
نان پابرهنه از پی دندان رفت
و آفتاب یخزدهای ناگزیر و تلخ
در مغربی شکسته فرومرد
مردان میان تسمه ای از آهن و بتون
مردار خویش را
چون سیب های عاطفه بلعیدند.
آنگاه من به خویش نظر کردم
عور و شتابناک
قلبی فسرده را
بر دوش میکشیدم و میرفتم
از قریه ی زمان
شاید برای خاطره ها زندگی کنم
اما تمام شهر
با قلب های گمشده می آمد از پیم
زن¬ها
با سینههای لهشده از کودکانشان
درمیگریختند
و کودکان
با دشنههای کُند
در کوچهها به عربده می.رفتند
و هیچکس به روز نمیپیوست
روز سیاهسوخته
روز گرسنهوار
روزی که از هراس
گویی پلاسپارهی شیطان بود
روزی که هیچوقت
با آفتاب خویش نمی گفت راز دل
روز هزار سال خموشی
روز ستارههای گریزان
روزی که خوش قریحهترین شاعران آن
از زلفهای صلح سخن میگفتند
اما
بر سینههای کوچک معشوقههایشان
خال درشت دشنه و دل میکندند
و بوسه هایشان
در قوس یک غریزهی تاریک و ناامید
می ماند و میلهید.
آری،
آنگاه در تمام زمین ناگزیروار
آواز و آفتاب فرو مرد
و چشمهای روشن دوشیزهگان صلح
در پشت ابرهای کجا خون گریستند.
زندگی در نقش یک مرگ آفرین
کشته ما را بارها؛
بی طناب دارها.
**
#مرتضی_افشاری
╭━═━⊰