در خیال آفتاب غوطهور شدیم،
رعد و برق شد
خیستر شدیم.
**
#فاطمه_موسوی
╭━═━⊰
آخرین برگ فرو ریختهام از غم یار،
می شود باز، مرا
برسانی به بهار؟
**
#نعیمه_المولی
╭━═━⊰
.
..........از مرگ اسب !
.
از مرگ اسب
برای من مگو !
مرواریدِ اَسود
بر استخوانم
رُعبآویز ...
گردنم را که میبوسی
از مرگ اسب
برای من مگو !
و رنج را
روی زانوی گسسته
تاب بیار
تاب را بیار
تا بخورم ..
هلاهلِ آونگ را بیار !
به طاق ِ گردن
نهیدن و غلتیدن
جوع و تَرَک
و تن را
شرح جامع ِ رسن را
به هِیِّ تازیدن ِ بر تو
ای اسب !
ای شبدیز ِ مُردهی شیرین … !
..
چنگ ِ وارو را
به یال کابوس و چکامه بنواز
تا دلبر ِ مَدید
رقص گیسو
بر بُراده و نجوا
بلوا کنم .
مهمیز را ببین !
چه خون
بر نای ِ نکیسا چکانده است .
بسیاری از شُعرا از ترس “تنهایی” برای اینکه دل معشوق را به دست بیاورند سعی کرده اند او را از فردای زیر خاک خفتن بترسانند و با این روش دل معشوق را نرم کنند مثلا سعدی در جایی از ترجیع بند معروفش نوشته است:”ای صاحب حسن در وفا کوش/کاین حسن وفا نکرد با کس” اما رودکی گویی برعکس بسیاری از شعرا تنها بودن را هم چیز بدی نداسته و فرار از تنها ماندن را چندان چیز مهمی نداسته که انسان بخواهد بخاطرش اندوهگین و نگران شود چرا که از نظرش در نهایت باید به تنهایی در زیر خاک خفت:
با کسان بودنت چه سود کند؟
که به گور اندرون شدن تنهاست
#رودکی
خواب نیستند
سنگ ها نمرده اند
قرن ها و قرن ها
سنگ ها فقط سکوت کرده اند
گوش داده اند...
روزی عاقبت
صبرشان تمام می شود
سنگ ها
ترکترک
قرن ها و قرن ها
حرف می زنند...