سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

پلنگ / لا ادری

به جز هوای رهایی به سر نداشته باشی
هوس کنی بپری بال و پر نداشته باشی
میان معرکه عمری پلنگ باشی و حالا
برای هیچ غزالی خطر نداشته باشی
خطر که هیچ وجودت تمام بود و نبودت
اثر نداشته باشد اثر نداشته باشی
تمام شب به تماشا به ماه چشم بدوزی
ولی برای پریدن جگر نداشته باشی
شب این شب ظلمانی احاطه‌ات کند اما
دو چشم شب‌شکنِ شعله‌ور نداشته باشی
خلاصه کرک و پرت را زمانه ریخته باشد
تو از غرور خودت دست بر نداشته باشی
نگو که از تو گذشته اگر چه مثل گذشته
هوای خون و خطر آن قدر نداشته باشی
ولی پلنگ پلنگ است اگر چه خسته و تنها
اگر چه چیزی از آن شور و شر نداشته باشی


آفت / مهدی منفرد

آفت دیگری به باغ رسید
بی‌امان، داغ پشت داغ رسید
سرخی سیلی فریب که رفت
چندگاهی ز داستان که گذشت

همه گفتیم چاره‌ می‌سازیم
کارد وقتی به استخوان برسد
زخم خوردیم و دردخو ماندیم
کارد حتی ز استخوان که گذشت

شاید این چرخه‌ دروغ و شکست
روزگاری ز کار ماند و گسست
چند نسلی که در تباهی سوخت
چند ویرانگی، زمان که گذشت

#مهدی_منفرد
@sohbateyar

تا قله / سمانه کهربائیان

ای دوست چه اسب‌ها که تازاندی
تا قله‌ کوه ادعا راندی

بنگر که به روی چند مشفق خورد
زنجیر که دور دست چرخاندی

دشمن نه که دوستی پریشان بود
آن را که به شتم و نعره ترساندی

آن را که غمش به هیچ نگرفتی
آن را که دلش به هیچ نستاندی

می‌مردی اگر سکوت می‌کردی؟
می‌مردی اگر رجز نمی‌خواندی؟

می‌مردی اگر دو روز دیگر هم
در قید سلام و صلح می‌ماندی

در قید رفاقتی که باغش را
بی‌ هیچ خطا ز ریشه خشکاندی

کاش آن رگ غیرتت نمی‌جنبید
تا سلسله‌ای چنین نجنباندی

ای خیره برو که هیچ نپذیرم
اشکی که به غبطه اینک افشاندی

#سمانه_کهرباییان
@sohbateyar

قلک / علی فرزانه موحد

صدای سکه نمی‌داد، قلک خودمان بود
کسی به سکسکه افتاد، کودک خودمان بود

نپرس از اینکه چرا خاک وصله بسته به دستش
سکوت کن که نگویی عروسک خودمان بود

نگو به تیره‌ پروازکُش به تیر چرا بست
به تیر برق بگو بادبادک خودمان بود

چه اعتماد بدی داشتیم خرمنمان سوخت
بزرگ مزرعه‌دزدان مترسک خودمان بود

دو بار شعله به کوچ کبوتران وطن زد
خطا!؟ کدام خطا کار  فندک خودمان بود

خبر دهید به سهراب مرگ قایقمان را
خبر دهید که جاشوی کوچک خودمان بود

من و تو، پیر و جوان، مرد و زن، بدون تفاوت
کسی که کشته شد و سوخت تک تک خودمان بود

#علی_فرزانه_موحد
@sohbateyar

نیمایوشیج به دنیا نیامده بود... ✍️ #شهریارخسروی



از «استعاره‌»ی نیما سخن گفتیم. چرا؟ زیرا نیمایوشیج را نه به عنوان یک فرد بلکه به عنوان یک نماد می‌شناسیم: نمادِ ادبیات نو. شاید نقلِ یک لطیفه مسئله را روشن‌تر کند: معلم از دانش‌آموز می‌پرسد «می‌دانی اگر ادیسون چراغ برقی را اختراع نمی‌کرد چه می‌شد؟» دانش‌آموز پاسخ می‌دهد: «یک نفر دیگر آن را اختراع می‌کرد». مسئله شخصِ ادیسون یا نیما نیست. در واقع بحث این است که اگر‌چه بی‌شک در قرن سیزده شمسی کودکی نادره به نام علی در یوش زاده شد که با سال‌ها مداومت و صبر و اندیشه بر سرنوشت شعر فارسی تأثیری قطعی گذاشت، اما بدیهی است که اگر علی اسفندیاری یا نیمایوشیجی هم وجود نمی‌داشت، تجدد شعر فارسی با تغییراتی کوچک یا بزرگ محقق می‌شد. آیا ممکن است جهان‌بینی مردم، ایده‌‌ی بنیادی مردم درباره‌ی حکومت، شیوه‌ی انتشار و عرضه‌ی شعر، پایگاه طبقاتی شاعران و بسیاری چیزهای دیگر تغییر کند، اما شعر فارسی برای تحول تنها منتظر تولد کودکی نابغه در یوش بماند؟ پس شاید بهتر است به جای این‌که بگویم «اگر نیمایوشیج به دنیا نیامده بود، چه اتفاقی می‌افتاد؟» بپرسیم «اگر مشروطه اتفاق نمی‌افتاد، شعر در ایران چه سرنوشتی پیدا می‌کرد؟» اگر بخواهیم به فهم درستی از تحول هنری برسیم ابتدا باید به این سوالات خوب فکر کنیم.