سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

آفت / مهدی منفرد

آفت دیگری به باغ رسید
بی‌امان، داغ پشت داغ رسید
سرخی سیلی فریب که رفت
چندگاهی ز داستان که گذشت

همه گفتیم چاره‌ می‌سازیم
کارد وقتی به استخوان برسد
زخم خوردیم و دردخو ماندیم
کارد حتی ز استخوان که گذشت

شاید این چرخه‌ دروغ و شکست
روزگاری ز کار ماند و گسست
چند نسلی که در تباهی سوخت
چند ویرانگی، زمان که گذشت

#مهدی_منفرد
@sohbateyar

تا قله / سمانه کهربائیان

ای دوست چه اسب‌ها که تازاندی
تا قله‌ کوه ادعا راندی

بنگر که به روی چند مشفق خورد
زنجیر که دور دست چرخاندی

دشمن نه که دوستی پریشان بود
آن را که به شتم و نعره ترساندی

آن را که غمش به هیچ نگرفتی
آن را که دلش به هیچ نستاندی

می‌مردی اگر سکوت می‌کردی؟
می‌مردی اگر رجز نمی‌خواندی؟

می‌مردی اگر دو روز دیگر هم
در قید سلام و صلح می‌ماندی

در قید رفاقتی که باغش را
بی‌ هیچ خطا ز ریشه خشکاندی

کاش آن رگ غیرتت نمی‌جنبید
تا سلسله‌ای چنین نجنباندی

ای خیره برو که هیچ نپذیرم
اشکی که به غبطه اینک افشاندی

#سمانه_کهرباییان
@sohbateyar

قلک / علی فرزانه موحد

صدای سکه نمی‌داد، قلک خودمان بود
کسی به سکسکه افتاد، کودک خودمان بود

نپرس از اینکه چرا خاک وصله بسته به دستش
سکوت کن که نگویی عروسک خودمان بود

نگو به تیره‌ پروازکُش به تیر چرا بست
به تیر برق بگو بادبادک خودمان بود

چه اعتماد بدی داشتیم خرمنمان سوخت
بزرگ مزرعه‌دزدان مترسک خودمان بود

دو بار شعله به کوچ کبوتران وطن زد
خطا!؟ کدام خطا کار  فندک خودمان بود

خبر دهید به سهراب مرگ قایقمان را
خبر دهید که جاشوی کوچک خودمان بود

من و تو، پیر و جوان، مرد و زن، بدون تفاوت
کسی که کشته شد و سوخت تک تک خودمان بود

#علی_فرزانه_موحد
@sohbateyar

نیمایوشیج به دنیا نیامده بود... ✍️ #شهریارخسروی



از «استعاره‌»ی نیما سخن گفتیم. چرا؟ زیرا نیمایوشیج را نه به عنوان یک فرد بلکه به عنوان یک نماد می‌شناسیم: نمادِ ادبیات نو. شاید نقلِ یک لطیفه مسئله را روشن‌تر کند: معلم از دانش‌آموز می‌پرسد «می‌دانی اگر ادیسون چراغ برقی را اختراع نمی‌کرد چه می‌شد؟» دانش‌آموز پاسخ می‌دهد: «یک نفر دیگر آن را اختراع می‌کرد». مسئله شخصِ ادیسون یا نیما نیست. در واقع بحث این است که اگر‌چه بی‌شک در قرن سیزده شمسی کودکی نادره به نام علی در یوش زاده شد که با سال‌ها مداومت و صبر و اندیشه بر سرنوشت شعر فارسی تأثیری قطعی گذاشت، اما بدیهی است که اگر علی اسفندیاری یا نیمایوشیجی هم وجود نمی‌داشت، تجدد شعر فارسی با تغییراتی کوچک یا بزرگ محقق می‌شد. آیا ممکن است جهان‌بینی مردم، ایده‌‌ی بنیادی مردم درباره‌ی حکومت، شیوه‌ی انتشار و عرضه‌ی شعر، پایگاه طبقاتی شاعران و بسیاری چیزهای دیگر تغییر کند، اما شعر فارسی برای تحول تنها منتظر تولد کودکی نابغه در یوش بماند؟ پس شاید بهتر است به جای این‌که بگویم «اگر نیمایوشیج به دنیا نیامده بود، چه اتفاقی می‌افتاد؟» بپرسیم «اگر مشروطه اتفاق نمی‌افتاد، شعر در ایران چه سرنوشتی پیدا می‌کرد؟» اگر بخواهیم به فهم درستی از تحول هنری برسیم ابتدا باید به این سوالات خوب فکر کنیم.

فتنه / محمدعلی شاکری یکتا


....

این کژآیینان پیشانی کبود
بخل ورزان پریشان تار و پود
اصلشان از  شوره زار و زمهریر
نسلشان از بردگان سربه زیر
نامشان 'ننگ زبان مادری
عین ابلیسند ' در ناباوری
سرکشان کینه  ورز ِ تند خو
از کرامت ها نبرده هیچ بو
آمدند و فتنه ها افروختند
تار و پود سرزمین را سوختند
کشتزاران بوی خاکستر گرفت
شعله ها بر جان خشک و تر گرفت
چهره ی خورشید ، خونین تر دمید
از تن هر شهر ، آتش برجهید
هر دریچه‌  چون دهان اژدها
باز شد بر های و هوی کوچه ها
بی سبب جَستیم  و وا جَستیم  باز
ریسمان عقل بگسستیم باز
منکر هر شاد و هر شادی شدیم
در خیال نان و آزادی شدیم
هان!! چه می دیدیم آن شام تباه؟
چهره ی ابلیس بر رخسار ماه ؟
جمله ، روشنفکر و روحانی شدیم
در دل ظلمت چراغانی شدیم!!!
کور سوی فکرمان خاموش تر
جهل مان در جانمان پر جوش تر
اهتزاز پرچم سرخ و سیاه
پیشتاز راهمان گم کرده راه
دیو چهری بد نژاد و تند خو
از زمین و از زمان گردانده رو
پیشتاز و رهبر نابخردان
رهنمای خیل دیوان و ددان
جملگی  از جهل گمراهش شدیم
چون خر دجّآل همراهش شدیم
رخت بر بستیم سوی آسمان
خواب خوش دیدیم در باغ جنان
از توهّم انقلابی ساختیم
خلق را در دوزخی انداختیم.
***



سروده ای قدیمی از دفتر مشق های شاعری
***

https://t.me/mayektashakeri