«اصل همه عاشقی ز دیدار افتد»
سوانح العشاق/ احمد غزالی
وَ ما اصلها را به هم ریختیم
و در کوچهء فرعی عشق، دل باختیم
و از رنگها دست شُستیم
و بی رنگی آغاز کردیم.
و با واژهها تشنگی را نشاندیم
تو گفتی که: ای جان!
من از خویش رفتم
مَنَت گفتم: ای دوست!
تو از دست رفتی
و با حرفهایی ازین دست، اعجاز کردیم.
نه از مذهب و کیش گفتیم
نه از آرزوهای بیحاصل خویش گفتیم
نه از جیبِ شرع گرانمایه خوردیم
نه در قلّکِ عقل چیزی پس انداز کردیم.
نه لب روی لب بود
نه دستی در آغوش شب بود
فقط عشق بود آنچه ابراز کردیم.
نه گرمای تن را
نه سرمای نایافتن را
تو عاشقتر از من
من عاشقتر از تو
وَ اینگونه اما، دری تازه در عاشقی باز کردیم.
#سیدعلی_میرافضلی
@seyedalimirafzali
چنگاژ میکشید به دیوار
بر پردۀ تباهی و تکرار
ای نقشبندِ عالم و آدم
ای تو سترگ
ای تو معظّم
وقتی به گردِ ما و خودت
سنگ روی سنگ
دیوار میکشیدی
یعنی تو هیچ فکر نکردی
که نقطۀ گریزی
چیزی
محضِ نفس کشیدن
بگذاری
۱۰ مرداد ۱۳۹۹
تو برزین باش و آذر باش
در این شبها چو اخگر باش
بسوزان هرچه تاریکی و تنهایی
چراغی باش
که در رگهای وحشت شعله می ریزد
و در جام غمت شهری ز شادی ها می آمیزد
اگر با شعله ای برخاسته از چوب کبریتی بپا خیزی
هزاران نور همراهت
و همپایت بپا خیزد
بساط اهرمن ها را فرو ریزد
بله ای خفته در زیر لحاف ترس
به تو ای گوش تو چون گوش خر نافهم
به تو می گویم این حکمت ، ز جا برخیز