نه حالمون خوبه، نه اهلِ لبخندیم .
یه خبطِ غمگین از خودِ خداوندیم.
به باخت می تازیم . به بُرد می بازیم
نمی دونیم اما هنوز چن چندیم .
درختِ یائسه ی یه معبده که یه عمر ،
به شاخه هاش با شک ، دخیل می بندیم.
یه ردِّ برجسته، یه زخم سربسته ،
رو این تنِ خسته ، چه دردها کندیم !
یه دستِ بیرون مونده از یه باتلاقیم
همینجا می پوسیم. همینجا می گندیم .
نه حالمون خوبه، نه اهلِ لبخندیم
یه خبطِ غمگین از خودِ خداوندیم.
#کوروش_آقامجیدی
۰
با گلی اگر نشسته ام
با درخت اگر که
ایستاده ام
با پرندگان به اوج
یا فرود
در سکوت
یا
سرود بوده ام
یا
به هر دیار
رهروی
همچو رود بوده ام
یا که با درخت و آب و آسمان و
گل
گفتگو
کرده ام
در خیال خود
با تو بوده ام
ای همیشه آرزو
من فقط تو را
جستجو
کرده ام
۹۳/۱
#معراجیسیدمرتضی
@walehane
بعد مکثی و سلامی
دست در آغوش
روی هم را خوب بوسیدیم
چند سالی بود
بی خبر بودیم از حال هم و حالا
یکدگر را باز می دیدیم
راستی او بود
با همان مهر و محبت
با همان رفتار
با همان دستان گرم دائما تبدار
چشم ها
آن چشم
گونه و ابرو همان و
طرح چهره
با همان خط و خطوط
اما کمی پر رنگتر انگار
زلف ها هم
زانچه مانده
بیشتر میل سپیدی داشت
چند رشته نیز
مشکی و
نه آنچنانکه پیش از اینها بود
بلکه مثل دود
دودی
نه سپید و نه سیاه
شاید
سپیدِ تار
چند لحظه باز
مو به مو
سر تا قدم
با بهت
همدگر را وارسی کردیم
خاطرات سالهای دور را
گویی به یک لحظه
پیش چشم خویش آوردیم
خواستم با بگویم
- با هزار افسوس-
طی این دوران
چه کردی با خود آیا
که
نشسته بر سرت
این گَرد؟
لب ز هم نگشوده
دیدم لب ز هم واکرد
گفت:
« زود آیا نیست
بر سرت این برف پیری مرد؟»
بعد هم مثل همیشه
ناگهان خندید
من دگر چیزی نگفتم
بی گمان
چون من که اورا
او مرا
بهتر ز من می دید
گرچه روشن گشته بود
از دیدن هم
لیک
ابر اندوهی
بر فراز آسمان یادهامان
سخت
می بارید.
#معراجیسیدمرتضی
@walehaner
میدانم هیچ چیز مثل اندوه، روح را تصفیه نمیکند و الماس عاطفه را صیقل نمیدهد؛ اما میدان دادن به آن را نیز هرگز نمیپذیرم؛ چرا که غم حریص است و بیشتر خواه و مرز ناپذیر ...!
هر قدر که به غم میدان بدهی، میدان میطلبد، و باز هم بیشتر، و بیشتر ... هر قدر در برابرش کوتاه بیایی، قد میکشد، سلطه میطلبد، و له میکند ...!
غم، هرگز عقب نمینشیند مگر آن که به عقب برانیاش، نمیگریزد مگر آن که بگریزانی اش، آرام نمیگیرد مگر آن که بیرحمانه سر کوبش کنی ...!