رویای تن به آب سپردن
- در آبهای آزاد -
رویای نامحقق ماهیست
وقتی فرار می کند از تنگنای تنگ !
این بستری که موج از آن کوچ کرده است
هر آرزوی جاری و ساری را
دیگر بدل به وسوسه ای پوچ کرده است
دریای منقرض شده روحش را
ناچار و ناگزیر به خشکی فروخته
خشکی مصمم است به جریان در آورد
طوفان ته نشین شده در خود را
ماهی به این تلاش عبث چشم دوخته
غافل که این تلاطم و جنبش
تقلید بس حقیریست
از آتشی که هستی هر زنده سوخته!
خرداد ۱۴۰۲
اگر /محمد رضا شفیعی کدکنی
اگر عشق نمی بود
علف های بهاری
در آن سردِ سحرگاه
سر از خاک نمی زد
اگر عشق نمی بود
ز سنگ سیه، آن چشمه ی جوشان
گریبان زمین را به جنون چاک نمی زد
اگر عشق نمی بود
بر آن شاخه ی انجیر تک افتاده، چکاوک
چنین پرده ی عشاق، طربناک نمی زد
اگر عشق نمی بود
اگر عشق نمی بود
آبی / حمید مصدق
بعد از تو در شبان تیره و تار من
دیگر چگونه ماه
آوازهای طرح جاری نورش را
تکرار می کند
بعد از تو من چگونه
این آتش نهفته به جان را
خاموش میکنم ؟
این سینه سوز درد نهان را
بعد از تو من چگونه فراموش می کنم؟
من با امید مهر تو پیوسته زیستم
بعد از تو ؟ این مباد که بعد از تو نیستم
بعد از تو آفتاب سیاه است
دیگر مرا به خلوت خاص تو راه نیست
بعد از تو
در آسمان زندگیم مهر و ماه نیست
بعد از من آسمان آبی است
آبی مثل همیشه
آبی
چه فکر می کنی/ هوشنگ ابتهاج
چه فکر می کنی
که بادبان شکسته، زورق به گل نشستهای است زندگی
در این خراب ریخته
که رنگ عافیت از او گریخته
به بن رسیده، راه بسته ای ست زندگی
چه سهمناک بود سیل حادثه
که همچو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان ز هم گسیخت
ستاره خوشه خوشه ریخت
و آفتاب
در کبود دره های آب، غرق شد
هوا بد است
تو با کدام باد می روی
چه ابر تیره ای گرفته سینه ی تو را
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمی شود
تو از هزاره های دور آمدی
در این درازنای خون فشان
به هر قدم نشان نقش پای توست
در این درشت ناک دیو لاخ
زهر طرف طنین گامهای ره گشای توست
بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامه ی وفای توست
به گوش بیستون هنوز
صدای تیشههای توست
چه تازیانه ها که با تن تو تاب عشق آزمود
چه دارها که از تو گشت سربلند
زهی شکوه قامت بلند عشق
که استوار ماند در هجوم هر گزند
نگاه کن هنوز آن بلند دور
آن سپیده، آن شکوفه زار انفجار نور
کهربای آرزوست
سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست
به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار باز بیفتی از نشیب راه و باز
رو نهی بدان فراز
چه فکر می کنی
جهان چو آبگینه ی شکسته ای ست
که سرو راست هم در او
شکسته می نماید
چنان نشسته کوه
در کمین درّه های این غروب تنگ
که راه
بسته می نمایدت
زمان بیکرانه را تو با شمار گام عمر ما مسنج
به پای او دمی ست این درنگ درد و رنج
بسان رود که در نشیب درّه سر به سنگ می زند
رونده باش
امید هیچ معجزی ز مرده نیست
زنده باش
و گلوله یی که به انجام کار شلیک می شود.آهی به رضای خاطر است از سر آسودگی .
سلاح شاعر کلمات است که می تواند قلب نامردمی راآماج خشم خود قرار دهد
کاهایی که من مرتکبش شدم از زندگی روزمره سرچشمه گرفته ام.آموزگاران من همین مردم معمولی با لباسهای دست دوم و عرق کرده هستند.
شما به این ظاهر های گاه نفرت انگیز و چندش نگاه نکید.چه بسا درون هر یک بایزید بسطامی و عارف و فیلسوفی پنهان شده
شعرهای من فقط قصه من را تعریف نمی کنند، بلکه داستان همه را بازگو می کنند، به همین دلیل است که مردم به آنها گوش می دهند
من حتی نمی توانم به برخی ازشعرهایم گوش دهم، زیرا آنها واقعاً دردناک هستند
یک روز من به پرسش چشمان روشنت
با چشمهای شبزدهام میدهم جواب
میگویمت چه بود
فرجام سالهای صبوری و انتظار
میگویمت چه عاید من شد
از آنهمه تلاش و تکاپو و جستوجو
از پویشم به سوی افقهای آرزو
از زجرهای مهلک این راه رنجبار.
یک روز من به پرسش چشمان روشنت
با چشمهای شبزدهام میدهم جواب
میگویمت چه بود
معنای رنجهای فراوان که بردهام
مفهوم غصههای فراوان که خوردهام
میگویمت به سوی کدامین دیار دور
بودم بدون خستگی، ای یار! رهسپار
بیوقفه تندپو
پیوسته پرشتاب
میگویمت از آنهمه پویندگی چه سود
از آنهمه تلاطم بیحاصل
از آنهمه تکاپوی بیفرجام
از آنهمه تحسر و افسوس بیشمار.
یک روز من به پرسش چشمان روشنت
با چشمهای شبزدهام میدهم جواب
میگویمت فروغ چراغ امید را
در قلب من کدام نگاه افروخت
میگویمت که دست نوازشگر کدام نسیم
از قلب من غبار غمانگیز میزدود
در شعر من ترانهی پیوند میسرود
در لحظههای ماتم و غم بود غمگسار.
پرسیدهای از عاقبت اینهمه شتاب
از آنچه گشته عایدم از اینهمه عذاب
از چالش مدام من و این دل خراب
یک روز من به پرسش چشمان روشنت
با چشمهای شبزدهام میدهم جواب
آنگاه میشوم به سوی مرگ رهسپار.