در جهان سرودههای نیما مکانهای طبیعی گوناگونی وجود دارد- از کوه و دره تا جنگل و بیشه، از چشمه و جویبار و رود و دریا تا کناره و ساحل، و از بیابان تا دشت و دمن و صحرا.
دشت و دمن و صحرا که هر سه به معنای زمین پهناور هموار و بدون پستی و بلندی و مستعد تبدیل شدن به کشتگاه است، در چند شعر نیما حضور دارد- به صورت دشت، دشت و دمن، دشت و صحرا، و چشمگیرترین حضورش هم در این شعر است: "بر فراز دشت باران است، باران عجیبی".
نیما چون زادهی کوهستان بود کوهها و درهها را بیشتر از سایر مکانهای طبیعی دوست داشت و با آنها انس و الفت بیشتری داشت، به همین سبب اینها بیشتر از سایر مکانهای طبیعی در سرودههایش حضور دارند ولی حضور دشت و دمن و صحرا هم در سرودههایش چندان کمرنگ و کم نقش نیست. به عنوان نمونه، دشت و صحرا در یکی از سرودههای آغازین نیما- "افسانه"- حضوری رنگین و سرشار از گل دارد:
عاشقا! خیز کامد بهاران
چشمهی کوچک از کوه جوشید
گل به صحرا در آمد چو آتش
رود تیره چو توفان خروشید
دشت از گل شده هفترنگه.
در "مفسدهی گل" که یکی دیگر از سرودههای ابتدایی نیماست، گل زیباروی دلبر در دشت، چهره برمیافروزد و عاشقانش- پروانه و زنبور و بلبل- را با هم درگیر میکند و باعث فتنه و تباهی (مفسده) میشود:
صبح چو انوار سرافکنده زد
گل به دم باد وزان خنده زد
چهره برافروخت چو اختر به دشت
وز در دلها به فسون میگذشت
...
گل و باد و دشت، در کنار همدیگر، در سرودهی زیر نیما هم حضور دارند:
چون باد صبا به دشت میکرد شتاب
کردش گل سرخ تازه بشکفته خطاب
پرسید: "به پاس خاطر من که چنین
رنگینتر و بهترم ز گلهای قرین
از ره که رسیدهای رهآورد تو چیست؟"
گفت: "این همه را که گفتی انکارم نیست.
چون از همه زیباتری، این برگ دراز
آوردهامت که تا بپوشد رخ ناز
از خلق مبادا که گزندت برسد
رنجی ز طریق نوشخندت برسد."
در چند رباعی از سرودههای نیما هم دشت و صحرا در کنار باد یا ابر حضوری چشمگیر دارد. به عنوان نمونه:
باد آمد و روی دشت و گلزار بسوخت
در خرمن خندان گل آتش افروخت
میخواست نشان گذارد از خود بر خاک
آب همه برد و بار از اندوه اندوخت.
یا:
ابر آمد و روی کوه و صحرا بگرفت
از دامن دشت تا به دریا بگرفت
دنیای غمی ساخت دلم را آنگاه
آسان با من تمام دنیا بگرفت
یا:
ابر آمد و گفتم همه صحرا بگرفت
با من که دلم گرفت، دنیا بگرفت
تو لیک نگفتی دل بگرفتهی من
اندر طلب تو در کجا جا بگرفت.
چشمگیرترین حضور دشت در سرودههای نیما در همین سرودهی "بر فراز دشت باران است" دیده میشود. نخست یکبار این شعر را بخوانیم:
بر فراز دشت باران است، باران عجیبی
ریزش باران سر آن دارد از هر سوی وز هرجا
که خزنده، که جهنده، از رهآوردش به دل یابد نصیبی.
باد، لیکن، این نمیخواهد.
گرم در میدان دویده، بر زمین میافکند پیکر
با دمش خشک و عبوس و مرگبارآور
از گیاهی تا نه دل سیراب آید
بر ستیز هیبتش هر دم میافزاید
زیر و رو میدارد از هر سو
رستههای تشنه و تر را
هر نهال بارور را.
باد میغلتد
غش در او، در مفصلش، افتاده، میگرداند از غش روی
چه بهناهنگام فرمانی!
با دم سردی که میپاید
از زن و از مرگ هم- با قدرت موفور
این چنین فرمان نمیآید.
باد میکوشد
باد میجوشد
کاورد با نازکآرای تن هر ساقهای در ره نهیبی
بر فراز دشت باران است، باران عجیبی.
(١٣٢٨)
این سرودهی نیما بر اساس تضاد همراه با درگیری و ستیزه بین "باران" و "باد" شکل گرفته و ساخته و پرداخته شده است. باران و باد در این سرودهی نیما نه دو موجود عینی و واقعی و دو پدیدهی طبیعی بلکه دو نماد هستند، زیرا در طبیعت بین باد و باران هیچ تضادی وجود ندارد و در نتیجه درگیری و ستیزهای هم وجود ندارد- درست برعکس، در طبیعت، رگبارهای شدید باران اغلب با بادهای شدید و توفان همراه هستند و ایندو همساز و همکار و همکوش با هم پدید میآیند و همدیگر را تقویت و تکمیل میکنند، ولی در این سرودهی نیما، ایندو نمادهایی هستند در تضاد و درگیری با هم- باران نماد زندگی و آبادانی و بالندگی است و باد نماد ویرانی و تباهی و مرگ، و از همین روست که با هم در کشمکش و ستیزه و بر ضد هم در کارند.
در سرودههای دیگری هم نیما از "باد" به عنوان نماد ویرانی و تباهی و مرگ استفاده کرده است- به عنوان نمونه در شعر "همسایگان آتش". در یکی از رباعیهایش نیما دربارهی "باد" چنین سروده است:
باد آمد و باغ را به توفانی داد
درها بشکست و ره به ویرانی داد
گفتی پس توفان چه گرفتند حساب؟
دیوی شد و جای خود به شیطانی داد.
جنبهی چشمگیر دیگر این شعر که جنبهای منفی و تاریک است، در کنار هم قرار گرفتن زن و مرگ- با قدرتی موفور (بسیار زیاد- فراوان)- و مترادف با باد ویرانگر و تبهکار است، و این به روشنی بیانگر دید منفی و بدبینانهی نیما نسبت به زن، و یکی از نقطههای ضعف بینش اوست. در حالی که زن زایای زندگی و آفریننده و بارآور است و باید با نماد باران همراه و همساز باشد، نیما او را در ردیف مرگ و با قدرت بسیار زیاد ویرانگری و تبهکاری مینمایاند.
پشت این ستاره های بی حدود
هیچ ،غیر این نبود:
زندگی ، شبی سیاه
با چراغ های ِ بی نهایت است!
✅ در همین سپتامبر گذشته که باز در ژنو بودم در یکی از ضیافتها که غالباً برای آشنا شدن نمایندگان دُوَل با یکدیگر واقع میشود یکی از همقطارهای ایرانی من در سر میز پهلوی شخص ناشناسی قرار گرفته بود. در ضمن صحبت آن شخص اظهار داشت من یک قطعه شعر فارسی میدانم که حق است شعار جامعۀ ملل باشد. پس قطعۀ معروف را خواند که:
✅بنیآدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بیغمی
نشاید که نامت نهند آدمی
✅همقطار من متعجب شد که این کیست که فارسی میداند و شعر سعدی میخواند. معلوم شد نمایندۀ دولت البانی است و چون قبل از جنگ اخیر البانی جزء دولت عثمانی بود و عثمانیها غالباً به ادبیات فارسی آشنا بودند او هم فارسی میداند.
از نقل این حکایات علاوه بر شاهد آوردن بر مقصود این منظور را هم دارم که متذکر باشید و شادی و تفاخر کنید که مملکت ما چه مردمان بزرگپرورده و آنها چه آثار نفیس برای ما به میراث گذاشتهاند که به هر موضوع متوجه شوید میتوانید از کلمات آنها استفاده و به آن استناد کنید و موجبات سرافرازی و آبرومندی خود و ملّت خویش را فراهم آورید به شرط آنکه قدر آن بزرگواران را بدانید و به احوال آنها معرفت پیدا کنید.
✅[سیاستنامۀ ذکاءالملک: مقالهها، نامهها و سخنرانیهای سیاسی محمّدعلی فروغی، بهکوشش ایرج افشار، هرمز همایونپور، تهران: انتشارات دکتر محمود افشار، ۱۴۰۰، ص ۱۶۶]
✅بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار؛ تعمیم زبان فارسی، تحکیم وحدت ملّی و تمامیت ارضی
@AfsharFoundation @MostafaTajzadeh
✅در دهه 1990، عکسی از یک کرکس که منتظر مرگ دخترکی گرسنه برای خوردن جسد او بود، به طور گسترده ای منتشر شد. این عکس در سال 1993/94 در طول قحطی سودان توسط کوین کارتر، عکاس خبری اهل آفریقای جنوبی، گرفته شد و بعداً برای این 'عکس شگفت انگیز' جایزه پولیتزر را کسب کرد.
✅اما، در حالی که از کوین کارتر برای 'مهارت عکاسی استثنایی' اش در شبکه های خبری و تلویزیونی بین المللی سراسر جهان تمجید میشد، ثمره این دستاورد و شهرت تنها چند ماه بیشتر طول نکشید، زیرا بعداً افسرده شد و خودکشی کرد!
✅افسردگی کوین کارتر زمانی آغاز شد، که در یکی از این مصاحبه ها (برنامه تلفنی)، کسی تماس گرفت و از او پرسید که برای دخترک چه اتفاقی افتاد؟ او به سادگی پاسخ داد: "من منتظر نماندم تا بعد از این عکس ببینم چه اتفاقی می افتد، چون باید به پروازم میرسیدم.." سپس تماس گیرنده گفت: "من به شما می گویم که در آن روز دو کرکس وجود داشت و یکی دوربین داشت."
✅این موضوع که مثل خوره به جان کارتر افتاده بود، منجر به افسردگی شد و او در نهایت خودکشی کرد. کوین کارتر می توانست هنوز زنده باشد و حتی شهرت بیشتری داشته باشد، اگر فقط آن دخترک را برداشته و به مرکز تغذیه سازمان ملل متحد که سعی داشت به آنجا برسد، برده بود یا حداقل او را به جایی امن برده بود.
✅امروزه، متاسفانه، این اتفاق در سراسر جهان می افتد. جهانیان کارهای ابلهانه و غیر انسانی، که به زیان دیگران است را جشن می گیرند. کوین کارتر می توانست دختر را از آنجا ببرد، اما او این کار را نکرد. یک موقعیت غیر انسانی، "او زمان برای عکاسی داشت، اما هیچ وقتی برای نجات زندگی دختر نداشت.
از باغ میبرند چراغانیات کنند
تا کاج جشنهای زمستانیات کنند
پوشاندهاند صبح تو را ابرهای تار
تنها به این بهانه که بارانیات کنند
یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار میبرند که زندانیات کنند
ای گل! گمان مکن به شبِ جشن میروی
شاید به خاک مردهای ارزانیات کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطهای بترس که شیطانیات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانهایست که قربانیات کنند
شاعر: فاضل نظری