سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

چند رباعی / هومن گلهو


برگیر کلاه و جامه‌ات را ای مرد
بردار دوات و خامه‌ات را ای مرد
دلواپس رستمیم، برخیز و بگوی
دنبالهٔ شاهنامه‌ات را ای مرد.

از آن همه نوبهار بویی مانده‌ست؟
بر چهرهٔ لاله رنگ و رویی مانده‌ست؟
خیّام! بگو برای ما تشنه لبان
آیا تَهِ خم نصفه‌سبویی مانده‌ست؟

هشدار که بر قفایتان خواهد خورد
بر شاهرگ بقایتان خواهد خورد
این تیشه که در دست شما تیز شده‌ست
یک روز به پشت پایتان خواهد خورد.

فی‌البداهه

گویند به دشت کربلا آب نبود
یا شیر برای طفل بی‌تاب نبود
این بود ولی وفا و انصاف و شرف
این‌سان که به عهد ماست نایاب، نبود.

اسب کشی / علی پاکزاد

.
اسب‌کُشی...عکس حیرت‌انگیز علی پاکزاد از جنگ در اُکراین. اسب‌هایی که روس‌ها آن‌ها کشته‌اند مشغولِ پوسیدن‌اند و یک کماندوی اُکراینی بینِ این پوسیدن ایستاده. جاده‌ی خیس و چمن‌های روبه‌فساد. سرد است و خونِ اسب‌ها مدت‌هاست در خاک جاخوش کرده. جنگ همین است. تقریباً تکراری‌ترین رفتارِ تاریخ که درش بدن‌ها از خونِ خود، ساختمان‌ها از هویت و جان‌ها از آرامش و روزمره‌گی گاه ملال‌آور خالی می‌شوند. مُرده‌گانِ جنگ فراتر از آدم‌ها هستند. به‌ یاد آورید جنگ عراق علیه خودمان را. هنوز صدا، هول و البته شقه‌شدنِ زمان در خاطر بسیاری‌مان حک شده حتا آنان که دور از خطوط اصلی نبردها بوده‌اند. این اسب‌هایی که از خونِ خود خالی شده‌اند پرانتزی را ساخته‌اند که سرباز را در بلاتکلیفی خود نمایش می‌دهند. کشتن یا کشته‌شدن؟

این چیدمانِ رنج‌آور بخشی از واقعیت است و راوی اسب‌های بی‌خون را با سربازِ پرخون و درختانِ نیم‌زنده و نوری کم‌رمق روایت می‌کند و مخاطب هیچ شکوهی نمی‌بیند در این اسب‌کُشی...نمی‌دانم خاک خونِ اسب را جور دیگری هضم می‌کند یا نه اما می‌دانم که مُرده‌گان جنگ همیشه نیم‌زنده، خاطراتی متجسد باقی می‌مانند./ سرخِ سیاه

@tahlilvarasad

غبار / مهدی منفرد

از  اسب‌های وحشی‌تان در راه،
چیزی بجز غبار نخواهد ماند
از رخت و بخت و تخت شما چیزی،
فردا در این دیار نخواهد ماند

گیرم که فاتحانه رجز خواندی،
بر کشتگان سواره گذر کردی
تاریخ را بخوان که بیاموزی،
این اسب، وین سوار نخواهد ماند

«هم مرگ بر جهان شما…»، آری!
«هم رونق زمان شما …»، باری!
شمشیر شعر سیف به ما آموخت،
دنیا بر این قرار نخواهد ماند

مشنو حدیث آتش و خاموشی،
عادی شدن، سکوت و فراموشی
چندان نهان به خرمن خاکستر،
این شعله، این شرار نخواهد ماند

با هر سری که رفته به دار درد،
صدها تن است تشنه‌ی خون‌خواهی
آونگ سرخ پیکر ما چندان
بر چوبه‌های دار نخواهد ماند

بادا که باز شعله برانگیزد،
بنیاد هر چه ظلم فرو ریزد
چندان صبور و منتظر و آرام،
این نسل سربدار نخواهد ماند

زودا که بر دهان تو خواهد زد،
بر گرده‌ی سگان تو خواهد زد
آتش به دودمان تو خواهد زد،
این شعله در حصار نخواهد ماند
https://telegram.me/mfmonfared

ترک / نعیمه المولی


گنجشک بسیار است
در حوض نقاشی؛
صدها ترک دارد دل کاشی.

#نعیمه_المولی
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌╭━═━⊰

شاید کسی به زمزمه می‌خواند/ مهدی عاطف‌راد

 

از دور دست بانگ غریبی

می‌آیدم به گوش

بانگی عبوس و تلخ

بانگی پر از کدورت تردید

بانگی به رنگ تیره‌ی دلتنگی

بانگی بدون روشنی دلکش یقین.

 

گویا کسی در آن سوی شب ناله می‌کند

از درد بیکسی

یا از جراحت غم غربت.

نه، ناله نیست این

بی‌شک

من می‌شناسمش

بسیار آشناست به گوشم

انگار

آن را شنیده‌ام همه عمر از درون خویش

نجوای گنگ از نفس افتاده‌ای‌ست دردمند

آهی‌ست

دم‌سرد و دودناک

بانگی‌ست برشده

از کام خشک و تشنه‌ی ناکامی

شاید کسی به زمزمه می‌خواند

در زیر لب ترانه‌ی تنهایی.

 

از دوردست بانگ غریبی

می‌آیدم به گوش.

 

این بانگ از کجاست که این‌سان

مسحور کرده است وجودم را

با آن طنین بغض‌نشانش؟

می‌لرزد از غرابت آن قلب خسته‌ام.

پژواک گریه‌های شبانه‌ست؟

یا خنده‌های از سر بیچارگی نومیدی؟

 

شاید مسافری‌ست غریبه

گم‌کرده‌راه، خسته و سرگشته.

این‌سان چرا گرفته صدایش؟

تلخ از چه روست طعم نوایش؟

 

شاید کسی‌ست طعمه‌ی توفان بیکسی

آوای او تلاطم امدادخواهی است

در آرزوی آن که رهایی ببخشدش

دستش بگیرد و بکشد بیرون

از ورطه‌ی سیاه مرارت

از بند محنتش برهاند.

 

شاید کسی‌ست

از پا درآمده

از راه مانده باز

وامانده‌ای‌ست از نفس افتاده

تنها و بی‌پناه

در تنگنای یأس گرفتار

فرسوده‌ای تکیده و بسیار خسته است

در گیرودار فاجعه درهم‌شکسته است

انگار

با سایه‌اش

سرگرم گفت‌وگوست

می‌پرسدش

آن دردمند زجرکشیده

با آن نوای گنگ و غریبه

سرشار از تحسر و افسوس:

آیا کدام حس صفابخش، زنده‌ست

اینک، در این دیار  فرورفته

در باتلاق مرگ

و احتضار یأس

از آن پر از ملاطفت احساسهای صاف

که ذهن را طراوت می‌بخشید

و قلب را لطافت

در ما که قلبمان

دیری‌ست مرده است؟

 

آیا کدام خاطره جاری‌ست

در ما که ذهنمان

گوری‌ست منجمد

بی هیچ جنبشی و پر از سردی سکون

چون سنگواره ساکت و سنگین و سخت‌خو

آخر چرا

این‌سان چراغ رابطه خاموش گشته است؟

آخر چرا

این‌گونه شوق عشق فراموش گشته است؟

دیگر کسی نگاه کسی را

پاسخ نمی‌دهد

آیا به لاک مرگ فرورفته زندگی

کز کرده، سر به زیر، فرومایه و حقیر

و بسته است

چشمان تابناک پر از روشنایی‌اش؟

با چشمهای بسته‌‌ی خود شاید

در زیر لب به زمزمه می‌خواند

پژواک آن نوای غم‌انگیز

افکنده در سکوت شب سرد من طنین

در  این فضای راکد و خاموش.

 

از دوردست بانگ غریبش

می‌آیدم به گوش.