رود می رود
می رود ترانه خوان
در ترانه اش پلنگی از غرور و عاشقی
سرنهاده روا زانوی زلال ماه و پلک هایش را
بسته است
رود می رود
می رود و فکر می کنید
خوش به حال تو. پلنگ!
خوش به حال تو.
. زانوی زلال ماه!
رود می رود
و به حال ماه
غبطه می خورد
. . ۴۰۱/۳/۱۸
یکی دهه ی چهل خورشیدی و دیگری دهه ی هفتاد از قرن گذشته.
در دهه ی چهل شاهد خلق آثاری ذیل عنوان موج نو با کارهایی شاخص از احمدرضا احمدی و دیگران هستیم که کم کم به اشباع می رسند و در همان حال روند شعر اجتماعی نیز در کار کسانی مانند شاملو و اخوان و فروغ امتداد می یابد.
سپهری نیز با نگاه تازه که ریشه در عرفان شرق دور به ویژه ذن – بودیسم دارد؛ برترین شعرهایش را می سراید.
شعر متفاوت امثال هوشنگ ایرانی که مجالی دیگر برای تنفس شعر فارسی بود به محاق می رود.
اواخر دهه ی چهل دو حرکت شعری محفلی شکل می گیرند که یکی به نام حجم به شاعر اصلی اش یداالله رویایی منحصر می شود و دیگری که با اصرار بیژن الهی شکل گرفته بود؛ نمود خود را در آثار هوشنگ چالنگی و مجید فروتن و بهرام اردبیلی بازمی یابد.
شعر تجسمی نوری علا به همان کارگاه شعر مجله ی فردوسی محدود می ماند و موج ناب با شاعران مطرحش چون هرمز علی پور و سید علی صالحی و آریاآریاپور و سیروس رادمنش و یارمحمد اسدپور، با وقوع انقلاب ۵۷ و جنگ هشت ساله فرصت این را نمی یابد که به شرح و گسترش و بسط خویش بپردازد.
هوشنگ گلشیری در مجله ی مفید شاعرانی را چون عبدالعلی عظیمی و رضا چایچی در میانه ی دهه ی شصت معرفی می کند اما این سید علی صالحی است که با پی افکندن شعر گفتار که ریشه در سفارش نیما به حرکت شعر به سوی طبیعت اصلی کلام دارد؛طرحی نو در می افکند.
با ورود به دهه ی هفتاد از یک سو با شعر زبان روبه رو می شویم که ریشه در کارگاه شعر براهنی و شاگردانش داشت و از سوی دیگر انگاره ی شعر پست مدرن که باباچاهی با غور در نظریه های با تاخیر فاز ترجمه شده ی کسانی چون بودریا و دریدا و بارت و فوکو و…مدعی خلقش بود.
دوم خرداد ۷۶ و فراهم شدن فضای نسبتن باز سیاسی و وفور مطبوعات و رونق نشست های ادبی و جلسات شعری گروهی دیگر از شاعران جوان را به تکاپو انداخت که کسانی چون مسعود احمدی و سیدعلی صالحی و شاپور جورکش را درکنار خود داشتند و شعر موسوم به دهه ی هفتاد را رقم زدند.
کاظم کریمیان شاعر دهه ی چهل در کتاب دگرگونی زبان، نگاه و ساختار در شعر دهه ی هفتاد به برخی از شاعران جوان دهه ی هفتاد پرداخت.
با فروکش کردن تب و تاب های سیاسی و ورود به پوپولیسم میانه ی دهه ی هشتاد شعری ترویج شد که به مذاق حکومت خوش می آمد و عکس العملی بود در برابر افراط های شعر موسوم به زبان براهنی و شعر پست مدرن.
این شعر که مروج ساده انگاری بود و داعیه ی سهل و ممتنع نویسی و ارتباط هر چه بیشتر با مخاطب داشت در کار کسانی چون شمس لنگرودی بروز یافت و با ورود به عصر دیجیتال و اینترنت توسط عده یی ناآگاه به شکل ویترینی در صفحات فضای مجازی تحت عنوان دلنوشته بازتولید شد.
اینان در خیال خام خویش داعیه ی ترجمه شدن و جهانی گشتن داشتند و نمی دانستند که شاعران به قول شیموس هینی متعلق به زبانند نه جهان.
با ورود به دهه ی نود شعر پیشرو که در دهه ی هشتاد گرفتار سانسور شده بود مجال بروزی دیگرباره یافت و شعر موسوم به دیگر در میان شعرخوانان حرفه یی طرفدارانی یافت اما این دولت مستعجل بود.
سانسور شعر پیشرو در دهه ی هشتاد رمق را از شعر راستین گرفته بود و فضای مجازی چون یک تیغ دو دم عمل کرده بود از یک سو گرچه سد سانسور شکسته شده بود و شعری که در کتاب های از زیر دست ممیزان جان سالم به در نبرده، نمود نمی یافت در صفحات مجازی بازنشر می شداما به همان میزان شعرساده انگار ویترینی مورد پسند مخاطبان فراوان اینترنتی واقع می شد.
حضور اجتماع و سیاست که روزگاری موجب خلق و آفرینش اشعاری باطراز بالا در دهه های گذشته شده بود اکنون به غیاب این دو مبدل شده و لایک های فراوان از سرناچاری پای دل نوشته های ویترینی، موجب نوشتن متن هایی نازل شده که بیشتر بر پایه ی غریزه و عاطفه شکل گرفته اند تا اندیشه و تفکر.
اینک و با ورود به قرن جدید با نحله های گوناگون اشباع شده ی شعری رو به روییم و غیاب تاریخ و اسطوره و سیاست و اجتماع در اغلب دل نوشته های شعری.
در دورانی به سر می بریم که نخبه پروری به فراموشی سپرده شده و حضیض و انحطاط در همه چیز از اقتصاد و سیاست بگیر تا ادبیات وشعر قابل مشاهده است.
پرسش اینجاست که در عصر ما آیا شعر می تواند دوباره خود را از ورطه یی که برایش تدارک دیده اند رهایی بخشد و انحطاط و اضمحلال فعلی ادبی را که برخی به آن اذعان دارند به فرصتی دیگر برای نوزایی و رنسانس ادبی تبدیل کند؟
: رضا بختیاری اصل-
در عبورِ شب و روزمان هیچ
آفتابی و ماهی نماندهست
چشمه و رود و دریاچه خشکید
ردّ و عطرِ گیاهی نماندهست
شانۀ کوههامان خمیده
دوست از آشنا دلبریده
اینچنین حال وروزی که دیده؟
هیچ پشت و پناهی نماندهست
اسب رم کرد و قلعه فرو ریخت
فیل وسرباز با هم درآمیخت
کیش وماتاند خیلِ وزیران
تخت و تاجیّ وشاهی نماندهست
تاکه شب زد به هرجا شبیخون
شهر پر شد ز واگیرِ طاعون
وای...لشکرکه خفتهست درخون!
پشت سر هم سپاهی نماندهست
عشق، وقتی که دیگر نباشی!
نور ْبرخانههامان نپاشی
در شب آبی حوضِ کاشی
رقص و شورِ دو ماهی نماندهست
قصۀ باد وگرداب و دریاست
موج میکوبدت از چپ وراست
ناخدا بادبان را برافراز
ورنه بر سرکلاهی نماندهست
.
.
.
گرچه ظلمت فزاینده است و...
زنگِ آیینه زاینده است و...
لیک فردا و آینده است و...
تا سحرگاه راهی نماندهست
روزِ زیبا وسبزِ بهاری
وقتی که باریدامیدواری
دیگر از آنهمه سوز و سرما
هیچ جز روسیاهی نماندهست
بهار ١٣٩٦
#محمدجلیل_مظفری
http://t.me/barfitarinaghosh

کتاب مستطاب سعی خاکستر مجموعه سی غزل است از شاعر معاصر جناب سید مرتضی معراجی که توسط نشر اسفار در ۶۱ صفحه و تیراژ ۱۰۰۰ نسخه منتشر شده است.
شاعر محترم عنوان کتابش را از این بیت صائب گرفته است:
شد ز زنگ سینه من ناخن صیقل کبود
سعی خاکستر چه با آیینه تارم کند
کتاب مقدمه ندارد اما شاعر در موخره ای کوتاه توضیح می دهد که شعر ها را به ترتیب الفبای قافیه و ردیف نه بر اساس زمان سرودنشان که خود نوعی حاشیه است مرتب کرده است تا شعر اگر شعر باشد بی حاشیه به دل بنشیند.
از این سی غزل هشت غزل در اوزان دوری سروده شده که تبحری ویژه را در واژه آرایی و رعایت مبانی زیبایی شناسی می طلبد.مرحوم استاد عابد که افتخار تلمذ از محضرشان داشتم معتقد،بودند که سرودن غزل در وزنهای دوری و به اصطلاح متفق الارکان از اوزان مختلف الارکان مشکل تر است.
بسیار مهارت می خواهد که شاعر بتواند مضمونی را که در مد نظر دارد در چهار نیم مصراع طوری بیاورد که نیم مصراعها با ویا حرف پیوند دیگری که مخل فصاحت است به هم وصل نشوند و در عین حال بتواند تصویر سازی کند و مرعوب کمند قافیه که وسوسه انگیز است نشود.
با این مقیاس غزلهای استاد معراجی از این آزمون سر بلند بیرون می آید:
تو چه ابری ای گشوده، پر جور بر زمانه
که نه بارش است با تو ، نه جمال آفتابی
نبود به هیچ راهی رد پای رهنوردی
نه به چاهها سوالی نه به کوهها جوابی
در اوزان غیر دوری یا مختلف الارکان، که طنطنه وزن به کمک شاعر نمی آید گاهی کمبود موسیقی درونی احساس می شود.گویا به نظر می رسد شاعر تمام توان خود را به انتقال مضمون معطوف کرده است :
خر است آن که نیفتد،ز دیده ضحاک
که مهدی امیدی به غیب امداد است
اگر زبان معیار امروزی را مبنای قضاوت قرار دهیم زبان غزلهای استاد کمی،قدمایی است که این به خودی خود چندان ایرادی ندارد ولی زمان حضور کلمه ای امروزین انسجامش به هم می خورد:
مسیح را به چلیپا درست دیدیم آه
که با یهودا شاباش ودسمریزاد است
بنده شرمنده در ایامی که در قالب غزل بیشتر فعالیت داشتم بر اساس آموزه های استاد عابد و مطالعات سلیقه ای خود قائل به نوعی سخت گیری در انتخاب کلمات غزل بودم و به همین خاطر در انجمنهای ادبی که می رفتم با دوستان بر سر به کار بردن من را به جای مرا و قلب من بجای دل من بحث ها داشتم. البته در حال حاضر از آن سرسختی و عدم انعطاف عدول کرده ام اما هنوز معتقدم که آنچه یک غزل ادیبانه را از غزل معمولی متمایز می کند وسواس شاعر در چینش و گزینش واژه هاست .حضور کلمه ای غیر شاعرانه بدون پیشبینی های موجود هم کلیات فضا را مخدوش می کند و بدلیل ایجاد عدم تجانس مانع از انتقال حس مورد نظر شاعر به مخاطب می شود.
تصویر سازی در غزلهای جناب معراجی حرف اول را نمی زند اما سهمی متعادل در ایجاد احساس و تخیل را دارد
تیز باشید آنچنان کز دست و بالش خون چکد
هر کسی باشد به زور و زر نیامی بر شما
چهره ای را بی چروک خشم ننماید دگر
بسکه بارد بر سر سنگش زالالستان ما
غبار بر شده پی کرد مرکب مردان
وز آن معامله مشتی علیق جاماندست
جناب معراجی تعلق خاطر فراوانی به اخوان دارد و نحو کلام و چینش واژه هایش زبان سخته و مالوف اخوان را تداعی می کند که تصویرسازی هایش نیز بیشتر ابژکتیو و بر پایه تشبیه است.
کرد اما زرد باغ آرزوهای من و افسوس
رفت خود چون سینه سرخان مهاجر تا دیاری سبز
خویش را بی او به دار خاطرات آویختم از درد
همچو پیچکها که آویزند تنهاشان به داری سبز
به انتخاب بنده حقیر بهترین غزل این کتاب این غزل است:
ای مانده در نیام سکوت ای زبان تیز
پا خورده از محبت و سر خورده از ستیز
گاهی برون بیا که نگیری ظلام زنگ
یا غیبت ترا نشمارد کسی گریز
ضمن آرزوی توفیق و سلامت برای استاد منتظر انتشارآثار نیمایی ایشان می مانیم که در این حیطه قطعا مجال بیشتری برای هنرنمایی و نشان دادن خلاقیتها و توانایی های این سید والاتبار فراهم است.
.
ای برگهایت از صمیم قلب
در مقدم طوفان آینده-
دستی تکان داده به مهر، آنگاه
افتاده و خاک است پاینده
ای تکدرختِ ِ اختران تا صبح
بر شاخسارانت سراینده
ای هوش سبزت شعلهور در باد
ای مرگ را برگ رباینده
با مرگ -این از زندگی لبریز-
با زندگی -این مرگ زاینده-
با خواهش سبزی که میکاهد
هر لحظه در زردی فزاینده
*
باران ماه از آسمانی سبز
بر دوردستانی ندانسته
بر تکدرختی تا کمر در ابر
بر قله های ناتوانسته
بر آه ِ سبزش در سخن، خاموش
با روشنان شیوا و شایسته
خوابیدهای
پاییز میبیند
خواب تو را
آهسته آهسته
قدّت رهاتر بود از بودن
رفتیّ همینت بود بایسته
*
ای زندهی میرا تو خواهی بود
خورشید نامیرای بسیاران
خورشید خونینی که میتابد
بر خیل کفتاران و مرداران
تنها تویی تابنده از روزن
بر عُلّّ و زنجیر ِ گرفتاران
خون تو را فریاد میخوانند
زنجیریان ِ ناپدیداران
ای سبز ای سبزینهی فرجام
ای سرختر از خون بیداران
این شعر عاشورایی، را سالها پیش، پس از مرگ دوستم، مهدی سهرابی سرودم. مهدی سهرابی، فقط مهدی سهرابی بود و بس. واقعا مال این دنیا نبود. راحت شد که رفت. ماههای آخر، میدانست که رفتنی است. یقین هولناکش به این که به زودی دیگر نیست، خنکای شگفتی به جانش بخشیده بود.
یادت به خیر مهدی عزیزم!
#شعر
#شعر_فارسی
#شعر_معاصر
#شعر_معاصر
#شعر_نئوکلاسیک
#قطعه
#قطعه_فارسی
#تکدرخت
#مرگ
#مرثیه
#زهیر_توکلی